درخواستی
درخواستی
مرزِ میانِ ما (The Boundary Between Us)
Part:10
جیهون:سلام کوک
ا.ت:سلام
کوک:سلام میبینم ا.ت خانمم اینجاس چه عجب پاتو از خونه گذاشتی بیرون راپونزل خانم
منظورش چیه اون از کجا میدونه من زیاد بیرون نمیرم دارم میترسم برای اینکه عادی جلوه بدم گفتم
ا.ت:اوهوم
جیهون:خب پسر صاحب تولد کجاس پس
کوک:رفته طبقه بالا یه تماس داشت
جیهون:باشه
رفتیم یه گوشه اوپا و کوک یه لیوان مشروب برداشتن و مشغول خوردن شدن که یکم بعد
جیهون:اها صاحب تولدم اومد من میرم تبریک بگم شما همینجا باشین الان میام
کوک . ا.ت:باشه
دوباره داشتم با کوک تنها میشدم درسته اطرافمون ادم زیاد بود ولی بازم استرس داشتم که
کوک:خب خانم کوچولو میبینم دسبندت به دستت رسیده
هر حرفی که میزد وجودمو به آتیش میکشید
ا.ت:ه هوم رسید
کوک:خوبه حشری کوچولوم
با این حرفش استرسم بیشتر شد دوباره اون کلمه و اون جمله این حرفاش اگه یکم دیگه ادامه پیدا میکرد مطمئنم به بدنم لرزه می افتاد ولی متاسفانه مثل. اینکه قرار بود ادامه داشته باشه
کوک:دنبالم بیا
ا.ت:برای چی
کوک:حالا بیا
با استرس دنبالش رفتم که رفت طبقه بالا لعنتی باهام چیکار داره چرا میره طبقه بالا رفتم بالا یکم اونور تر رفتم جلوش وایسادم که کم کم نزدیکم شد و منم میرفتم عقب که با دیوار برخورد کردم یه دستشو گذاشت رو دیوار بغل صورتم و یه دستش تو جیبش بود ضربان قلبم رفت بالا احساس گرما میکردم بیشتر نزدیکم شد خیلی نزدیک بود فقط کافی بود یکم بیاد جلو که لبامو باهم برخورد کنه
کوک:میبینم ترسیدی
ا.ت:ا اینطور نیست
کوک:اومم ولی من که اینطوری میبینم
خواستم از اون سمت که دستش نیست برم که زود اون دستشم گذاشت و مانع رفتنم شد....
"بعضی رابطهها با گناه شروع میشوند، نه با احساس."
مرزِ میانِ ما (The Boundary Between Us)
Part:10
جیهون:سلام کوک
ا.ت:سلام
کوک:سلام میبینم ا.ت خانمم اینجاس چه عجب پاتو از خونه گذاشتی بیرون راپونزل خانم
منظورش چیه اون از کجا میدونه من زیاد بیرون نمیرم دارم میترسم برای اینکه عادی جلوه بدم گفتم
ا.ت:اوهوم
جیهون:خب پسر صاحب تولد کجاس پس
کوک:رفته طبقه بالا یه تماس داشت
جیهون:باشه
رفتیم یه گوشه اوپا و کوک یه لیوان مشروب برداشتن و مشغول خوردن شدن که یکم بعد
جیهون:اها صاحب تولدم اومد من میرم تبریک بگم شما همینجا باشین الان میام
کوک . ا.ت:باشه
دوباره داشتم با کوک تنها میشدم درسته اطرافمون ادم زیاد بود ولی بازم استرس داشتم که
کوک:خب خانم کوچولو میبینم دسبندت به دستت رسیده
هر حرفی که میزد وجودمو به آتیش میکشید
ا.ت:ه هوم رسید
کوک:خوبه حشری کوچولوم
با این حرفش استرسم بیشتر شد دوباره اون کلمه و اون جمله این حرفاش اگه یکم دیگه ادامه پیدا میکرد مطمئنم به بدنم لرزه می افتاد ولی متاسفانه مثل. اینکه قرار بود ادامه داشته باشه
کوک:دنبالم بیا
ا.ت:برای چی
کوک:حالا بیا
با استرس دنبالش رفتم که رفت طبقه بالا لعنتی باهام چیکار داره چرا میره طبقه بالا رفتم بالا یکم اونور تر رفتم جلوش وایسادم که کم کم نزدیکم شد و منم میرفتم عقب که با دیوار برخورد کردم یه دستشو گذاشت رو دیوار بغل صورتم و یه دستش تو جیبش بود ضربان قلبم رفت بالا احساس گرما میکردم بیشتر نزدیکم شد خیلی نزدیک بود فقط کافی بود یکم بیاد جلو که لبامو باهم برخورد کنه
کوک:میبینم ترسیدی
ا.ت:ا اینطور نیست
کوک:اومم ولی من که اینطوری میبینم
خواستم از اون سمت که دستش نیست برم که زود اون دستشم گذاشت و مانع رفتنم شد....
"بعضی رابطهها با گناه شروع میشوند، نه با احساس."
- ۵۵۸
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط