ادامه پارت یازدهم
بدون اینکه به جونگکوک یا بقیه توجه کنم، بدون اینکه حتی بفهمم دارم چیکار میکنم، با تمامِ توانم شروع کردم به دویدن. پاهام سنگین بودن، اما ترس داشت بهم قدرت میداد. میدونستم باید برم سمتِ سرویس، باید این رو پاک میکردم، باید بفهمم چه اتفاقی داره میافته!
وارد سرویس شدم و با دستهای لرزون، شروع کردم به شستنِ صورتم. آینه رو نگاه کردم… اما تصویرِ توی آینه واضح نبود. انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید. احساس کردم مغزم داره از جاش کنده میشه. سرم سنگین شد، چشام شروع کرد به سیاهی رفتن و آخرین چیزی که حس کردم، یه سرمایِ وحشتناک و بعد… تاریکیِ مطلق بود. 🌑😵💫
[پایان پارت یازدهم]
وارد سرویس شدم و با دستهای لرزون، شروع کردم به شستنِ صورتم. آینه رو نگاه کردم… اما تصویرِ توی آینه واضح نبود. انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید. احساس کردم مغزم داره از جاش کنده میشه. سرم سنگین شد، چشام شروع کرد به سیاهی رفتن و آخرین چیزی که حس کردم، یه سرمایِ وحشتناک و بعد… تاریکیِ مطلق بود. 🌑😵💫
[پایان پارت یازدهم]
- ۱۴۴
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط