{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت دوازدهم: میانِ عشق و تحقیر 🖤🥀
[دیدگاه جونگ‌کوک]

وقتی دیدم تهیونگ با اون قیافه‌ی پریشون و دستپاچه، یهو از من رو برگردوند و با سرعت دوید سمت سرویس، یه لحظه مکث کردم. توی ذهنم گفتم: «نکنه می‌خواد از زیرِ چشمای من فرار کنه؟» 🤨

ده دقیقه گذشت… پانزده دقیقه… و خبری از اون پسرکِ لجباز نشد. یه حسِ بدی اومد زیرِ پوستم. فکر کردم نکنه واقعاً تونسته از من فرار کنه؟ یا شاید رفته که یه جای امن پیدا کنه و من رو کلافه کنه؟ با یه اخمِ غلیظ و قدم‌های سنگین، رفتم سمت سرویس.

وقتی در رو باز کردم، انگار زمان برای یه لحظه ایستاد. تهیونگ… اون پسرکِ همیشه پر سر و صدا و لجباز، اونجا، روی زمینِ سردِ سرویس افتاده بود. صورتش رنگ‌پریده بود و… خدای من، خون… خون از گوشه‌ی لبش می‌ریخت. 🩸

یه لحظه مکث کردم. یه جور حسِ عجیب، چیزی شبیه به… ترس؟ نه، فکر نکنم باشه. بیشتر شبیه به تعجب بود. با خودم گفتم: «واقعاً؟ فقط به خاطر یکم کتک و فشار؟ انقدر ضعیفه؟» 😒🥱 با خودم فکر کردم چقدر این پسر واقعاً نازک‌نارنجی وضعیفه! یعنی می‌شد واقعاً انقدر آسیب‌پذیر باشه؟ یعنی این همه نمایش برای این بود که فقط من رو بترسونه؟

اما با اینکه توی ذهنم داشتم تحقیرش می‌کردم، بدنم خودبه‌خود به سمتش رفت. خم شدم و با یه جور بی‌حسی، بلندش کردم. بدنش خیلی سبک بود، انگار هیچ استخونی توی اون بدنِ ظریف نیست. با عصبانیت و کلافگی، بردمش توی ماشینم. به بادیگاردم علامت دادم: «ببرمون عمارت. زود!» 🚗

تا رسیدیم عمارت، همه مثل سایه داشتن بهم نگاه می‌کردن. بادیگاردها و خدمتکارها همگی با احترام و ترس، سرشون رو خم کردن. من اصلاً بهشون توجه نکردم. فقط می‌خواستم این وضعیت رو تموم کنم. تهیونگ رو برداشتم و مستقیم بردم به اتاقِ خودم. اتاقِ من، جایی که هیچ‌کس حق نداشت پاش رو اونجا بذاره، حالا شده بود پناهگاهِ این پسرکِ لجباز.

دکترِ شخصی‌ام رو صدا زدم. وقتی اومد، با بی‌حوصلگی نشستم و نگاهش کردم که داشت معاینه‌اش می‌کرد. بعد از یه مدت، دکتر برگشت و با یه لحنِ آروم گفت:

«آقای جئون…»

«بله؟» با بی‌حوصلگی پرسیدم.«ایشون تحت فشار جسمیِ خیلی زیادی بودن… همین فشار و استرس باعث شده که بیهوش بشن.»

پوزخندی زدم و با لحنی که انگار دارم درباره یه چیز پیش‌پاافتاده حرف می‌زنم، گفتم: «چقدر ضعیفه که به همین راحتی از حال می‌ره…» 🥱

دکتر یه لحظه مکث کرد، انگار خواست چیزی بگه ولی جلوی من جرئت نکرد. بعد خیلی آروم و زیرلبی گفت: «منم جای ایشون بودم، اینطوری می‌شدم…»

یهو چشمام رو تیز کردم. «چیزی گفتی؟» 🤨

دکتر سریع خودش رو جمع و جور کرد: «نه، هیچی نگفتم آقای جئون! فقط گفتم که باید خیلی مراقب باشید و ازشون مراقبت کنید تا حالشون بهتر بشه.»

«اگه نتونم چی؟» با یه لحنِ تهدیدآمیز پرسیدم. انگار داشتم ازش می‌پرسیدم اگه یه چیز ساده رو نتونم انجام بدم چی می‌شه.

دکتر با احتیاط گفت: «پس حداقل نباید دوباره بهشون آسیب برسه یا به اون حدی برسه که بیهوش بشن.»

با اعصابانیت گفتم: «باشه! می‌فهمم. می‌تونی بری دیگه؟»

وقتی دکتر رفت، تکیه دادم به صندلی و به سقف خیره شدم. تهیونگ… لعنتی! واقعاً چقدر لوس و نازک‌نارنجیه! 🤦‍♂️ با خودمفکر کردم: «حتماً همه‌اش نقشه بوده. می‌خواسته از زیرِ تنبیه من در بره، برای همین خودش رو به بیهوشی زده. واقعاً که خیلی زرنگ و البته خیلی رو مخه!»

اما یه جوری… یه جوری شده بود که دلم می‌خواست همون لحظه پیش رفتنش رو بگیرم و با خودم نگه دارم. با خودم عهد بستم: «تا وقتی حالش خوب بشه، دیگه تنبیهش نمی‌کنم. ولی به محض اینکه اون چشمای لجبازش دوباره برنگشت سمت من، حسابش رو می‌رسم.» 😈

[دیدگاه تهیونگ]

وقتی چشمام رو باز کردم، اولین چیزی که حس کردم، یه سنگینیِ عجیب توی سرم بود. انگار یه نفر داشت با چکش به مغزم ضربه می‌زد. 🤕 سعی کردم چشمام رو باز کنم، اما پلک‌هام سنگین بودن.

وقتی بالاخره تونستم چشمام رو باز کنم، دیدم توی یه اتاقِ خیلی بزرگ هستم. اتاق… نه، این بیشتر شبیه یه دنیای جداگونه بود! همه چیز سیاه بود، تمِ مشکیِ خیلی شیک و سنگینی داشت. جوری که انگار کلِ خونه‌ی من، کلاً در برابر این اتاق هیچی نیست! 😲

یهو صدای در باز شدن رو شنیدم و جونگ‌کوک وارد شد. با همون هیبت همیشگی‌ش.«بیدار شدی؟» با اون صدای بم و خشنش پرسید.

با یه صدای خیلی ضعیف و گرفته، پرسیدم: «من… من کجام؟» 🥺

«خونه‌ی من.» خیلی کوتاه و بی‌روح جواب داد.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۱۲

ادامه پارت یازدهم

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت اول: برخوردِ تقدیر[دیدگاه تهیونگ]سلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط