اعتماد عشق [ پارت ۲۶ ]
از زبان مریلین :
یکی از دخترا خندید و گفت : آنجلا الان اشکش رو در میاری بچس گناه داره
+ من بچه نیستم شیفَم شد خانم محترم البته حیف که اسم محترم روی تو باشه چون کسی که خودشو مهمون شب های اینو اون میکنه نباید این اسم روش باشه نمیگم ؟
با قلبی اشک آلود از سرویس بهداشتی خارج شدم اما انگار اون زن که اسمش آنجلا بود قرار نبود دست از من بکشه اومد بازوم رو گرفت و برم گردوند و بازوم رو از دستش کشیدم
آنجلا : کجا کجا شیطان کوچولو فکر کردی میزارم زنده بمونی با دستای خودم نابودت میکنم
+ هیچ غلطی نمیتونی بکنی
بدو بدو رفتم پایین از در ویلا خارج شدم وایستادم توی باغ خلوت و چراغونی
از بدبختیم چشمام پر از اشک بود از سرما خودمو بغل کردم و بی صدا اشک میریختم... دردسر های زندگی خودم کم بود این حرفا هم بهشون اضافه شد چرا باید ناراحت باشم بخاطرش؟ چرا باید دل بی صاحبم به درد بیاد بخاطرش ؟ من خیلی کوچیکم...پس ای همه اعذاب برام زیادی نیست ؟
از زبان جونگ کوک :
نگهبان اومد سمتم و دمه گوشم گفت مریلین رفته توی باغ تنها گذاشتنش توی این شرایط درست نبود
رفتم توی باغ چشمم دنبالش میگشت که بین درخت بزرگ باغ دیدمش تک و تنها وایستاده بود اگر زمان زیادی داشتم فقط وایمیستادم و نگاهش میکردم این پرنسس رو
میخواستم برم سمتش که بازوم گرفته شد...کی همچین جرأتی کرده بود....
با اخم برگشتم که آنجلا رو دیدم
- دستت رو بکش
دستش رو عقب کشید
آنجلا : جونگ کوک منو ببخش لطفاً
- احمق گیر آوردی تو؟ هر موقع دوست داری کثافت کاری کنی بعدش بیای بگی ببخش
آنجلا : اما من دلم برات تنگ شده چیکار کنم
نیم نگاهی سمت مریلین کردم و روبه آنجلا گفتم :
- گورت رو گم کن
آنجلا : من چیم از اون دختر کمتره خوشگله منم هستم خوش اندامه منم هستم پس چرا؟؟
خودشو داشت با یه فرشته مقایسه میکرد..خنده داره
- اون از همه ما پاک تره تویی که شیطانی داری خودتو با یه فرشته مقایسه میکنی هواست رو جمع کن نبینمت دورو برش وگرنه نگاه نمیکنم دختره کدوم کثافتی هستی خودم خاکت میکنم
جمله آخر رو زدم و رفتم سمت مریلین پشتش وایستادم و صداش زدم...
از زبان مریلین :
با شنیدن صداش آتیش دلم شعله ور تر شد میدونستم دماغ و چشمای قرمزم حال زارم رو همه چیز رو لو میدن برنگشتم سمتش بازوم رو گرفت و برم گردوند
- ببینمت
نگاهم رو ازش دزدیدم...الان نباید ازش توضیح میخواستم؟
- گریه کردی باز چرا ؟ برای چی
نفس عمیقی کشیدم
+چیزی نیست
- اتفاقا چیزی هست من نفهم نیستم
ایندفعه به خودم جرأت دادم و نگاش کردم
+ تو شخصی به اسم آنجلا میشناسی ؟
نفسش رو کلافه بیرون داد
- آره میشناسم خب که چی؟
سرم رو پایین انداختم
+ کلی حرف بارم کرد گذشته شادی داشتین
- اون زنی.که چه اراجیفی بهت گفته برام مهم نیست چون همه چیز برای گذشتس و ارزشی نداره
کم کم داشتم حرفای دلم رو بیرون میریختم
+ اما برای من مهمه میدونی چرا..چون دوست ندارم چیزی که مال خودمه رو به کسی بدم..چون..چون منه احمقه دوست دارم
انگار اصلا از حرفم تعجب نکرد
- خب از کجا شروع کنیم این عشق رو خانم حسود
یکی زدم رو سینش و با همون اشک ها گفتم :
+ هی من حسود نیستم
با انگشتش اشکام رو پاک کرد و بلافاصله صورتم رو جلو کشید و ل.باش ر و کوبوند رو ل.بام و مک میزد
من ایندفعه تقلا نکردم اجازه دادم وقتی ازم جدا شد گفت :
- هوممم خیلی خوشمزه ای ، دلم نمیخواد دلبرم اشکاش بریزه پس برای چرت و پرت هایی که برات می بافن اینطوری گریه نکن
+ اما اون به من گفت...
- میدونم بهت چی گفته ولی نمیخوام بخاطره آدم فسادی مثل اون لحظه هام رو خراب کنم
#تابع_قوانین_ویسگون
یکی از دخترا خندید و گفت : آنجلا الان اشکش رو در میاری بچس گناه داره
+ من بچه نیستم شیفَم شد خانم محترم البته حیف که اسم محترم روی تو باشه چون کسی که خودشو مهمون شب های اینو اون میکنه نباید این اسم روش باشه نمیگم ؟
با قلبی اشک آلود از سرویس بهداشتی خارج شدم اما انگار اون زن که اسمش آنجلا بود قرار نبود دست از من بکشه اومد بازوم رو گرفت و برم گردوند و بازوم رو از دستش کشیدم
آنجلا : کجا کجا شیطان کوچولو فکر کردی میزارم زنده بمونی با دستای خودم نابودت میکنم
+ هیچ غلطی نمیتونی بکنی
بدو بدو رفتم پایین از در ویلا خارج شدم وایستادم توی باغ خلوت و چراغونی
از بدبختیم چشمام پر از اشک بود از سرما خودمو بغل کردم و بی صدا اشک میریختم... دردسر های زندگی خودم کم بود این حرفا هم بهشون اضافه شد چرا باید ناراحت باشم بخاطرش؟ چرا باید دل بی صاحبم به درد بیاد بخاطرش ؟ من خیلی کوچیکم...پس ای همه اعذاب برام زیادی نیست ؟
از زبان جونگ کوک :
نگهبان اومد سمتم و دمه گوشم گفت مریلین رفته توی باغ تنها گذاشتنش توی این شرایط درست نبود
رفتم توی باغ چشمم دنبالش میگشت که بین درخت بزرگ باغ دیدمش تک و تنها وایستاده بود اگر زمان زیادی داشتم فقط وایمیستادم و نگاهش میکردم این پرنسس رو
میخواستم برم سمتش که بازوم گرفته شد...کی همچین جرأتی کرده بود....
با اخم برگشتم که آنجلا رو دیدم
- دستت رو بکش
دستش رو عقب کشید
آنجلا : جونگ کوک منو ببخش لطفاً
- احمق گیر آوردی تو؟ هر موقع دوست داری کثافت کاری کنی بعدش بیای بگی ببخش
آنجلا : اما من دلم برات تنگ شده چیکار کنم
نیم نگاهی سمت مریلین کردم و روبه آنجلا گفتم :
- گورت رو گم کن
آنجلا : من چیم از اون دختر کمتره خوشگله منم هستم خوش اندامه منم هستم پس چرا؟؟
خودشو داشت با یه فرشته مقایسه میکرد..خنده داره
- اون از همه ما پاک تره تویی که شیطانی داری خودتو با یه فرشته مقایسه میکنی هواست رو جمع کن نبینمت دورو برش وگرنه نگاه نمیکنم دختره کدوم کثافتی هستی خودم خاکت میکنم
جمله آخر رو زدم و رفتم سمت مریلین پشتش وایستادم و صداش زدم...
از زبان مریلین :
با شنیدن صداش آتیش دلم شعله ور تر شد میدونستم دماغ و چشمای قرمزم حال زارم رو همه چیز رو لو میدن برنگشتم سمتش بازوم رو گرفت و برم گردوند
- ببینمت
نگاهم رو ازش دزدیدم...الان نباید ازش توضیح میخواستم؟
- گریه کردی باز چرا ؟ برای چی
نفس عمیقی کشیدم
+چیزی نیست
- اتفاقا چیزی هست من نفهم نیستم
ایندفعه به خودم جرأت دادم و نگاش کردم
+ تو شخصی به اسم آنجلا میشناسی ؟
نفسش رو کلافه بیرون داد
- آره میشناسم خب که چی؟
سرم رو پایین انداختم
+ کلی حرف بارم کرد گذشته شادی داشتین
- اون زنی.که چه اراجیفی بهت گفته برام مهم نیست چون همه چیز برای گذشتس و ارزشی نداره
کم کم داشتم حرفای دلم رو بیرون میریختم
+ اما برای من مهمه میدونی چرا..چون دوست ندارم چیزی که مال خودمه رو به کسی بدم..چون..چون منه احمقه دوست دارم
انگار اصلا از حرفم تعجب نکرد
- خب از کجا شروع کنیم این عشق رو خانم حسود
یکی زدم رو سینش و با همون اشک ها گفتم :
+ هی من حسود نیستم
با انگشتش اشکام رو پاک کرد و بلافاصله صورتم رو جلو کشید و ل.باش ر و کوبوند رو ل.بام و مک میزد
من ایندفعه تقلا نکردم اجازه دادم وقتی ازم جدا شد گفت :
- هوممم خیلی خوشمزه ای ، دلم نمیخواد دلبرم اشکاش بریزه پس برای چرت و پرت هایی که برات می بافن اینطوری گریه نکن
+ اما اون به من گفت...
- میدونم بهت چی گفته ولی نمیخوام بخاطره آدم فسادی مثل اون لحظه هام رو خراب کنم
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۵۹۴
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط