تک پارتی جیمین

تک پارتی جیمین

تک پارتی جیمین
(good night)


#Lina


سلام من لینام منو جیمین تقریبا ۲ یا ۳ ماه میشه که ازدواج کردیم و عاشق همدیگه ایم و ما همدیگرو از دبیرستان می‌شناسیم.


جیمین صاحب شرکته، البته پول زیاد برام مهم نبود ولی همینکه دستش تو جیب خودشه و خودش پول در میاره برای من کافیه.


جیمین از اونموقعی که‌ ازدواج کردیم دلش از اون کارا میخواست، آفرین به مغز منحرف دقیقا همونی که فکر میکنی از من میخواست.


ولی من نمیخواستم، نه اینکه نخوام، من میترسیدم و استرس داشتم و به جیمین هم دلیلشو گفته بودم اما بعضی اوقات جیمین از من میخواست که شاید قبول کنم.


اما من همیشه رد میکردم، و میتونستم ناراحتی و دلخوری رو توی چشماش ببینم ولی اون همیشه با یه لبخند و با یه باشه موضوع رو تموم میکرد و درباره چیزای دیگه حرف میزد.


دیشب جیمین دوباره از من درخواست رابطه کرد ولی منم از ترسم مثل همیشه رد کردم و ایندفعه خبری از لبخند و باشه نبود‌.


کمی چشم هاش از اشک پر شد و روش رو از من برگردوند و گرفت خوابید، اون فکر میکرد چون من بهش اعتماد ندارم درخواستشو رد میکنم.


ولی دلیل اصلی اینکه من میترسم و جیمین این ترس رو بخاطر اینکه من بهش اعتماد نداشتم میدونست، ولی من به جیمین بیشتر از خودم اعتماد داشتم و چون اولین بارم بود میترسیدم.


امروز روز شنبه است و جیمین امروز تعطیله و توی آشپز خونه است منم همینطور که روی تخت نشسته بودم داشتم عمیق فکر میکردم، فکر میکردم کدوم درسته.


پس هم برای اینکه دیگه جیمین ناراحت نباشه و هم از دلش در بیارم رفتم از اون لباس ها (خودتون میدونید خواهرام مسلمونم) پوشیدم و رفتم پایین، جیمین پشتش به من بود و داشت صبحونه درست میکرد.


رفتم و از پشت بغلش کردم جیمین کمی تعجب کردم و بعد خیلی سرد یه صبح بخیر کوتاه گفت، اگه دروغ نگم کمی دلخور شدم پس شروع کردم به بوسیدن گردن جیمین.


و در حین بوسیدن حرف های عاشقونه توی گوشش زمزمه میکردم (به خدا من نمیدونم چی گفت🙂‍↔️) که جیمین برگشت سمت من و یه نگاه به خودم و یه نگاه دیگه به لباسم انداخت.


بعد دستاشو دور کمرم من حلقه کرد و با یه نگاهی که چشماشو ریز کرده به من نگاه میکرد و سرش رو توی صورتم خم کرد.


جیمین:" داری چیکار میکنی؟"
لینا:" ها؟...هیچی"
جیمین:" هیچی؟ مطمئنی؟"
لینا:"ا...اره"
جیمین:"ولی من مطمئن نیستم، عزیزم، میخوای چیکار کنی؟"
لینا:"کاری نمیکنم که فقط بغلت کردم و خواستم از دلت در بیارم چون دیشب ناراحت بودی"
جیمین:"این لباس جزوی از اونه؟ خب معلومه که نه"


جیمین دیگه صبر نکرد و لینا رو انداخت روی شونه اش حتی با اینکه لینا اعتراض میکرد.


خب خواهرای گل و مسلمون من اگه میخواهید خدا تموم گناهاتون رو ببخشه به کامنت ها تشریف بیاورید.
البته تسبیح فراموش نشود:📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿📿
دیدگاه ها (۳۰)

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

وقتی درسش بد بودو ..

عاشق part¹ویوات :  از خواب بیدار شدم کوک نبود الان دیگه ظهر ...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

عشق خیانت انتقام

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

part 8?جیمین ویو:خیلی خوابم میومد و دلم میخواست بخوابم اما ت...

Custom bride part : 9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط