{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🏠پسر همسایه🏠 🪐P6🪐

🏠پسر همسایه🏠 🪐P6🪐

ویو ا.ت

اون شب رو با کلی فکر خوابیدم. تصویر یونگی با اون نگاه خونسرد و لبخند محوش، مدام توی ذهنم می‌چرخید. فردا باید دوباره به مطب می‌رفتم، ولی یه حس عجیبی داشتم؛ انگار زندگی من از همون لحظه‌ای که پام به اون خونه خورد، تغییر کرده.

صبح زود با صدای پرنده‌ها بیدار شدم. خورشید داشت از لای پرده‌های خونه‌ی جدیدم می‌تابید داخل. یه لیه قهوه درست کردم و نشستم توی بالکن کوچیک خونه. سکوت همون‌طور که از یونگی گرفته بودم، خیلی دلنشین بود.

همین که داشتم از پنجره به خیابون نگاه می‌کردم، دیدم یونگی با یه هودی مشکی و یه کلاه لبه‌دار، داره با یه گیتار از جلوی خونه رد میشه. یه لحظه چشم‌مون به هم افتاد. من سریع نگاه رو برگردوندم و قهوه‌ام رو نوشیدم، ولی حس کردم صورتم داغ شده.

ویو یونگی

داشتم توی خیابون قدم می‌زدم و با گیتارم یه ملودی ساده می‌زدم که ذهنم رو آزاد کنه. ولی یهو دیدم همسایه‌ی جدیدمون، ا.ت، توی بالکن نشسته و داره قهوه می‌خوره. خیلی زیبا بود، حتی وقتی که داشت با خجالت به یه جای دیگه نگاه می‌کرد. یه جورایی می‌خواستم جلو برم و باهاش حرف بزنم، ولی نمی‌خواستم خیلی مستقیم به نظر بیام. "باید آروم پیش برم، یونگی... عجله نکن." با خودم گفتم.

ویو ا.ت

روز توی مطب خیلی زود گذشت. مریض‌های زیادی داشتم و خسته‌تر از همیشه بودم. وقتی داشتم وسایل رو جمع می‌کردم، سوهو اومد پیشم.
- ا.ت، نظرت چیه فردا شب بریم اون رستوران جدید وسط شهر؟ می‌خوام یه خبر خوب بهت بدم!
- خبر خوب؟ چی شده سوهو؟
- راستش... یه کنفرانس پزشکی بزرگ برگزار میشه، و من تونستم برای هر دومون دعوت‌نامه بگیرم. می‌تونیم بعدش هم یه شام خوشمزه بخوریم.

چند لحظه فکر کردم. دوست داشتم برم، ولی یه چیزی ته دلم می‌گفت شاید امشب یه اتفاقی بیفته.
- باشه سوهو، حتماً میام. ممنون که به یادم بودی.

ویو یونگی

سه شب گذشت. من داشتم توی استودیو خونم روی یه آهنگ جدید کار می‌کردم. یه ملودی ملایم و کمی غمگین بود. یهو صدای تق‌تق به در خورد. مامابزرگ بود.
- یونگی عزیزم، بیا یه کم غذا بخور. تمام روز رو که توی این اتاق تاریک بودی!
- اومدم مامان... فقط یه ذره دیگه.
وقتی رفتم توی آشپزخانه، مامابزرگ با اون لبخند مهربونش گفت:

ادامه....
دیدگاه ها (۰)

🏠پسر همسایه🏠 🪐P7🪐- شنیدم همسایه‌ت، اون خان...

ویو ا.تدر تاریکی مطلق، فقط صدای نفس‌های آروم یونگی و صدای با...

🏠پسر همسایه🏠سوهو

🏠پسر همسایه🏠 🪐P5🪐ویو شوگادر رو بستم و در ...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط