اسم این حقش نبود
اسم : این حقش نبود
اسم شخصیت اصلی: - لیا - جی هان
لیا : آروم مهربون ساکت ( دوست صمیمیش هم جی هان هست ) 24 ساله
جی هان : مهربون آروم خون سرد مافیا ( از بچگی عاشق لیا بود ولی نمی تونست بهش بگه چون می ترسید از دستش بده دیوانه وار عاشق بود ) ۲۸ ساله
الکس : بی رحم سرد خشن مافیا هست ( جی هان هم کار الکس) 29ساله
ویو لیا : صبح زود بلند شدم و سریع حاضر شدم به سمت محل کارم حرکت کردم من داخل یک شرکت مد کار می کنم امروز تا دیر وقت کار داشتم وارد شرکت شدم شروع کردم به همه صبح بخیر گفتن و رفتم داخل اتاقم شروع کردم به انجام کارام این قدر درگیر کار بودم که نفهمیدم کی ساعت ده شب شد از اتاقم خارج شدم به سمت پارکینگ رفتم که سوار ماشین بشم ولی وقتی رفتم کلی ماشین سیاه بزرگ بود و کلی مرد سیاه پوش وقتی نزدیک شدم چند نفر به هم حمله کردن و اونا مردای سیاه پوش اونا رو کشتتتت نه این چی بود من دیدم از ترس سریع حرکت کردم که برگردم که یکی از اونا من دید سریع اومد سمتم شروع کردم به دویدن یهو دستی روی بازوم حس کردم یکی از مردای سیاه پوش دستم کشید و انداختم جلوی پای یک نفر
مرد : ریس این موش کوچولو ما رو دیده
الکس : بکشیدش
مرده : چی ولی اون دختره
الکس : که چی
مرده : ولی کشتن یک دختر اشتباه نیست
الکس : اهه اینقدر با من کلن جار نرو ببارش عمارت زندانیش کنید
مرده : چشم
ویو لیا : اون عوضی من انداخت بین این همه مرد بعد به یکی گفت ریس که سرم بلند کردم با یک پسر که تقریبا از همه جوون تر بود روبه رو شدم که یهو گفت بکشیدش که از ترس به خودم لرزیدم ولی اون مرد سیاه پوش مخالفت کرد نمی دونم چرا ولی تو اون وضعیت به جون اون عوضی هم دعا کردم وگرنه من میکشتن ولی من می خوان کجا ببرن نه نمیشه مردن یهو دستم گرفت بلند کرد که خواست ببر که یهو تمام جرئتم جمع کردم گفتم
لیا : هی من کجا می برید ولم کنید عوضیا. ( داد )
مرده : ساکت شو ( عربده)
الکس : موش کوچولو اسمت چیه
لیا : خفه شو موش خودتی
الکس به سمت لیا رفت و بهش سیلی زد که لیا شروع به گریه کردن کرد و بدنش می لرزید
الکس: خدارشکر کن نکشتمت
راوی: لیا رو به یک عمارت بزرگ بردن و داخل یکی از اتاق ها زندانی کردن لیا داد می زد گریه می کرد ولی مگه فایده ای داشت ولی اصلا دل الکس به رحم نمی یومد
یک هفته بعد
الان یک هفته شده که لیا زندانی کرده و با بی رحمی تمام باهاش رفتار میشه لیا دیگه توان گریه هم نداشت فقط بی صدا اشک می ریخت
ویو الکس: امروز دیگه کار دختره تموم میکنم اهه بخاطر یک دختر جیغ جیغو تو دردسر افتادم غرق در افکار بودم که تلفن زنگ خورد
جی هان: بی معرفت دیگه خبری هم از ما نمی گیری
الکس: بی معرفت واقعی تویی نمیای عمارت
جی هان: (خنده ) باشه میام
( ویو وقتی جی هان اومد )
اسم شخصیت اصلی: - لیا - جی هان
لیا : آروم مهربون ساکت ( دوست صمیمیش هم جی هان هست ) 24 ساله
جی هان : مهربون آروم خون سرد مافیا ( از بچگی عاشق لیا بود ولی نمی تونست بهش بگه چون می ترسید از دستش بده دیوانه وار عاشق بود ) ۲۸ ساله
الکس : بی رحم سرد خشن مافیا هست ( جی هان هم کار الکس) 29ساله
ویو لیا : صبح زود بلند شدم و سریع حاضر شدم به سمت محل کارم حرکت کردم من داخل یک شرکت مد کار می کنم امروز تا دیر وقت کار داشتم وارد شرکت شدم شروع کردم به همه صبح بخیر گفتن و رفتم داخل اتاقم شروع کردم به انجام کارام این قدر درگیر کار بودم که نفهمیدم کی ساعت ده شب شد از اتاقم خارج شدم به سمت پارکینگ رفتم که سوار ماشین بشم ولی وقتی رفتم کلی ماشین سیاه بزرگ بود و کلی مرد سیاه پوش وقتی نزدیک شدم چند نفر به هم حمله کردن و اونا مردای سیاه پوش اونا رو کشتتتت نه این چی بود من دیدم از ترس سریع حرکت کردم که برگردم که یکی از اونا من دید سریع اومد سمتم شروع کردم به دویدن یهو دستی روی بازوم حس کردم یکی از مردای سیاه پوش دستم کشید و انداختم جلوی پای یک نفر
مرد : ریس این موش کوچولو ما رو دیده
الکس : بکشیدش
مرده : چی ولی اون دختره
الکس : که چی
مرده : ولی کشتن یک دختر اشتباه نیست
الکس : اهه اینقدر با من کلن جار نرو ببارش عمارت زندانیش کنید
مرده : چشم
ویو لیا : اون عوضی من انداخت بین این همه مرد بعد به یکی گفت ریس که سرم بلند کردم با یک پسر که تقریبا از همه جوون تر بود روبه رو شدم که یهو گفت بکشیدش که از ترس به خودم لرزیدم ولی اون مرد سیاه پوش مخالفت کرد نمی دونم چرا ولی تو اون وضعیت به جون اون عوضی هم دعا کردم وگرنه من میکشتن ولی من می خوان کجا ببرن نه نمیشه مردن یهو دستم گرفت بلند کرد که خواست ببر که یهو تمام جرئتم جمع کردم گفتم
لیا : هی من کجا می برید ولم کنید عوضیا. ( داد )
مرده : ساکت شو ( عربده)
الکس : موش کوچولو اسمت چیه
لیا : خفه شو موش خودتی
الکس به سمت لیا رفت و بهش سیلی زد که لیا شروع به گریه کردن کرد و بدنش می لرزید
الکس: خدارشکر کن نکشتمت
راوی: لیا رو به یک عمارت بزرگ بردن و داخل یکی از اتاق ها زندانی کردن لیا داد می زد گریه می کرد ولی مگه فایده ای داشت ولی اصلا دل الکس به رحم نمی یومد
یک هفته بعد
الان یک هفته شده که لیا زندانی کرده و با بی رحمی تمام باهاش رفتار میشه لیا دیگه توان گریه هم نداشت فقط بی صدا اشک می ریخت
ویو الکس: امروز دیگه کار دختره تموم میکنم اهه بخاطر یک دختر جیغ جیغو تو دردسر افتادم غرق در افکار بودم که تلفن زنگ خورد
جی هان: بی معرفت دیگه خبری هم از ما نمی گیری
الکس: بی معرفت واقعی تویی نمیای عمارت
جی هان: (خنده ) باشه میام
( ویو وقتی جی هان اومد )
- ۲۱.۸k
- ۲۷ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط