ستاره کوچولوی شبام
🌟🌌∆{ستاره کوچولوی شبام}∆🌌🌟
Part²
غذا بخره ببره خونه خودش بخوره که تو راه برگشت چندتا پسر اذیتش میکنن
(ویو ته)
از خونه برمیگشتم که یه دختر دیدم که چندتا پسر دارم اذیتش میکنن اون چقدر شبیه آت بود دوییدم سمتش پسرا رو تا خورد زدمشون آت ترسیده بود افتاده بود رو زمین گریه میکرد اونا که فرار کردن سر نشستم رو زانو هام سعی کردم ارومش کنم
ته:بسه دیگه ادای این بچه هارو درنیار بلند شو چیزی نشده که
تو ذهنش:وا ته این چه برخوردیه باید مهربونه تر باشی
ته:بسه دیگه گریه نکن همه چیز تموم شد گریه نکن
ته از تو کیفش یه دستمال درآورد اشکای دختر و پاک کرد
ته:دستمو بگیر بلند شو....دستشو و سمت دختر دراز کرد
آت:خودم بلند میشم ممنون...بغض
ته:بیا برسونمت حالت خوب نیست
آت:نه ممنون خودم ماشین دارم میرم خونه
ته:باشه
آت:بخاطر این که منو از دست اون هرزه ها نجات دادی ممنون
ته:خواهش
ذهن آت درحال رانندگی خیلی مشغول ته بود هم اهش قلبش تندتند میزد
وایی آت تو چت شده چرا وقتی دستشو دراز کرد اینجوری بهش زول زدی اه روانی...میزد تو سرش نه همچین چیزی ممکن نیست
رسیدم خونه که دیدم ته زودتر رسیده مامان بابا انگار خواب بودن رفتم بالا تو اتاقم رفتم دوش گرفتم 40 مین بعدش آمدم بیرون نشستم رو تخت خیلی خسته بودم دیگه ساعت شده بود 3 و نیم لباسم و عوض کرد موهامو خشک کردم روتین پوستی انجام دادم مسواکم زدم رفتم تو رخت خواب
سیاهی مطلق
(ویو ته)
نمیدونم چرا بعداز اینکه با چشمای اشکی دیدمش دلم براش سوخت ولی همچین چیزی نیست اون دشمن خونی منه ولش مهم نیست رفتم مسواک زدم آمدم بیرون رفتم تو رخت خواب سیاهی مطلق صبح از خواب زود بیدار. شدم
که یادم افتاد امروز سالگرد ازدواج مامان و باباست رفتم تو اتاق آت دیدمش ای بابا دوباره اون حس لعنتی بیخیال....هی صداش زدم بیدار نشد تصمیم گرفتم آب یخ بریزم روش رفتم پارچ آب پر کردم امدم ریختم روش آن از خواب پرید
آت:چته روانی مریض...با پاش زد تو اونجاش
ته:ایییییییی.....نسبتا بلند نفسشو حبس کرد هی میداد بیرون
آت:نوش جونت
ته:حیف بابا گفته دست رو دختر نباید بلند کرد وگرنه الان یه چیزیت شده بود....تو همون حالتی که اونجاشو گرفته بود
آت:خفه شو بابا بیشعور چرا اونجوری منو بیدار کردی ها؟؟
ته:دوست.داشتم
آت:که دوست داشتی....شماره دوست دخترش و دوباره نشون داد
ته:نه غلط کردم گوه خوردم دیگه اینجوری بیدارت نمیکنم
آت:آفرین پسر خوب حالا بگو چرا بدون اجازه آمدی تو اتاقم
ته؛امدم بگم امروز سالگرد ازدواج مامان باباست بیا امشب تنهاشون بزاریم تا راحت باشم
آت:موافقم بیا بریم خونه من فیلم ببینیم
ته: باشه
آت موهاشو حالت داد یه آرایش لایت کرد عطرشو زد
ته :واقعا شما دخترا چقدر چسان فیسان دارین
ات:به تو چه برو پایین تا بیام
آت رفت پایین گفت بریم رفتن پایین سوار ماشینش شد ته هم رو صندلی شاگرد نشست آت رانندگی میکرد بعداز 30 مین رسیدن رفتن تو خونه برای اولین بار باهم می یه خواهر برادر واقعی رفتار میکردم اما تو دلاشون یه چیز ما گفته بود بگذریم شب بود بعداز کلی تمیز کاری خونه آت نشستن رو کاناپه آت فیلم گذاشت فیلم نگاه میکردم تقریبا وسطای فیلم بود که آن خوابش برد که ته....
برای ادامه فیک به حمایت تون نیاز دارم گایز 🎀 🌑
شب بخیر :)))
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
Part²
غذا بخره ببره خونه خودش بخوره که تو راه برگشت چندتا پسر اذیتش میکنن
(ویو ته)
از خونه برمیگشتم که یه دختر دیدم که چندتا پسر دارم اذیتش میکنن اون چقدر شبیه آت بود دوییدم سمتش پسرا رو تا خورد زدمشون آت ترسیده بود افتاده بود رو زمین گریه میکرد اونا که فرار کردن سر نشستم رو زانو هام سعی کردم ارومش کنم
ته:بسه دیگه ادای این بچه هارو درنیار بلند شو چیزی نشده که
تو ذهنش:وا ته این چه برخوردیه باید مهربونه تر باشی
ته:بسه دیگه گریه نکن همه چیز تموم شد گریه نکن
ته از تو کیفش یه دستمال درآورد اشکای دختر و پاک کرد
ته:دستمو بگیر بلند شو....دستشو و سمت دختر دراز کرد
آت:خودم بلند میشم ممنون...بغض
ته:بیا برسونمت حالت خوب نیست
آت:نه ممنون خودم ماشین دارم میرم خونه
ته:باشه
آت:بخاطر این که منو از دست اون هرزه ها نجات دادی ممنون
ته:خواهش
ذهن آت درحال رانندگی خیلی مشغول ته بود هم اهش قلبش تندتند میزد
وایی آت تو چت شده چرا وقتی دستشو دراز کرد اینجوری بهش زول زدی اه روانی...میزد تو سرش نه همچین چیزی ممکن نیست
رسیدم خونه که دیدم ته زودتر رسیده مامان بابا انگار خواب بودن رفتم بالا تو اتاقم رفتم دوش گرفتم 40 مین بعدش آمدم بیرون نشستم رو تخت خیلی خسته بودم دیگه ساعت شده بود 3 و نیم لباسم و عوض کرد موهامو خشک کردم روتین پوستی انجام دادم مسواکم زدم رفتم تو رخت خواب
سیاهی مطلق
(ویو ته)
نمیدونم چرا بعداز اینکه با چشمای اشکی دیدمش دلم براش سوخت ولی همچین چیزی نیست اون دشمن خونی منه ولش مهم نیست رفتم مسواک زدم آمدم بیرون رفتم تو رخت خواب سیاهی مطلق صبح از خواب زود بیدار. شدم
که یادم افتاد امروز سالگرد ازدواج مامان و باباست رفتم تو اتاق آت دیدمش ای بابا دوباره اون حس لعنتی بیخیال....هی صداش زدم بیدار نشد تصمیم گرفتم آب یخ بریزم روش رفتم پارچ آب پر کردم امدم ریختم روش آن از خواب پرید
آت:چته روانی مریض...با پاش زد تو اونجاش
ته:ایییییییی.....نسبتا بلند نفسشو حبس کرد هی میداد بیرون
آت:نوش جونت
ته:حیف بابا گفته دست رو دختر نباید بلند کرد وگرنه الان یه چیزیت شده بود....تو همون حالتی که اونجاشو گرفته بود
آت:خفه شو بابا بیشعور چرا اونجوری منو بیدار کردی ها؟؟
ته:دوست.داشتم
آت:که دوست داشتی....شماره دوست دخترش و دوباره نشون داد
ته:نه غلط کردم گوه خوردم دیگه اینجوری بیدارت نمیکنم
آت:آفرین پسر خوب حالا بگو چرا بدون اجازه آمدی تو اتاقم
ته؛امدم بگم امروز سالگرد ازدواج مامان باباست بیا امشب تنهاشون بزاریم تا راحت باشم
آت:موافقم بیا بریم خونه من فیلم ببینیم
ته: باشه
آت موهاشو حالت داد یه آرایش لایت کرد عطرشو زد
ته :واقعا شما دخترا چقدر چسان فیسان دارین
ات:به تو چه برو پایین تا بیام
آت رفت پایین گفت بریم رفتن پایین سوار ماشینش شد ته هم رو صندلی شاگرد نشست آت رانندگی میکرد بعداز 30 مین رسیدن رفتن تو خونه برای اولین بار باهم می یه خواهر برادر واقعی رفتار میکردم اما تو دلاشون یه چیز ما گفته بود بگذریم شب بود بعداز کلی تمیز کاری خونه آت نشستن رو کاناپه آت فیلم گذاشت فیلم نگاه میکردم تقریبا وسطای فیلم بود که آن خوابش برد که ته....
برای ادامه فیک به حمایت تون نیاز دارم گایز 🎀 🌑
شب بخیر :)))
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
- ۱.۹k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط