My little princess
My little princess
Part...10
«ویوات»
نگاه های سنگینی روم حس کردم سرمو برگردونم با نگاه های جیمین مواجه زدم تو چشاش زل زدم با نیشگون هانا آخی گفتم
هانا : اینجوری بهش زل نزن همه بد بد نگات میکنن
ات: هانا ازت هیچچیز رو نگه نمیدارم میدونی که ولی من هنوزم عاشق اونم
هانا: میدونم میدونم
با صدای خدمتکار همه رفتن سر میز بعد از همه بلند شدم رفتم سر میز همه جا پر بود ولی یه طرف جیمین تهیونگ و کنار تهیونگ هانا نشسته بود کنار جیمین نشستم نگاهی بهش انداختم سریع سرمو انداختم پایین غذامو خوردم بغضمو قورت دادم بعد از تموم شدن مهمونی رفتم اتاق درو قفل کردم لباسمو عوض کردم خودمو انداختم رو تخت با گریه بالش رو بغل کردم فردا ازدواج میکنم بدترین روز زندگیم با گریه خوابم برد
جیمین: پرنسس کوچولوی من بیدار شو امروز قراره ازدواج کنیم
ات: جیمین ما به همدیگه میرسیم آره
جیمین: آره عشقم بیا
یکی از پشت با چاقو بهش زد افتاد زمین یهو از خواب بیدار شدم این چجور خوابی بود هوا هنوز تاریک بود بلند شدم رفتم پایین آشپزخانه آب برداشتم خوردم روی صندلی نشستم این صندلی چقدر سفت بود بلند شدم تو تاریکی فقط یکم چشماش دیده میشد خواستم جیغ بزنم که دستشو گذاشت رو دهنم
جیمین: هیسسس کوچولو منم
ات : جیمین تو اینجا چیکار میکنی
جیمین: هیچی خوابم نمیومد برا همین اینجا نشستم
دست خودم نبود تا میدیدمش اشک تو چشام جمع میشد با گریه بغلش کردم آروم تو بغلش گریه کردم
جیمین: پرنسس کوچولو گریه نکن چشات خراب میشه
یکم تو بغلش گریه کردم آروم ازش فاصله گرفتم اشکامو پاک کردم
جیمین: عروس خانوم
ات: اینطوری صدام نکن
جیمین: بهت قول میدم آخرش مال خودم میشی فقط یکم صبر کن
ات: نمیشه جیمین نمیشه از زندگیم برو بهم نگاه نکن باهام حرف نزن منو فراموش کن
بدون توجه به حرفاش رفتم اتاق درو بستم روی تخت نشستم تا صبح خوابم نبرد به زندگی داغونم فکر میکردم که یهو درو زدن اومدن داخل
خدمتکار: خدای من بانوی من حالتون خوبه
ات: آره آره
خدمتکار: بانوی من میکاپ آراتیست ها اومدن میخوان کار رو شروع کنن
ات: صداشون کن بیان
روی صندلی نشستم میکاپ آراتیست ها اومدن سریع دست به کار شدن در طول زمان حتی به خودم نگاه نکردم که چطور شدم
..: چقدر خوشگل شدی بانوی من
ات: ممنونم
بعد از پوشیدن لباس عروسی منتظر بابام موندم همه رفتن بیرون بابام اومد داخل
پادشاه: چقدر خوشگل شدی
ات: مرسی
پادشاه: چرا اینقدر بیحالی
ات: پدر جان اگه من یه روزی مردم همش تقصیر تو هس یادت بمونه بخاطر کارای تو آخرش میمیرم
بدون توجه به حرفاش با گریه از بازوش گرفتم رفتیم پایین همینطوری که اشکام بدون وقفه میرختن همه گل سفید رو سرم انداختن فک کردن خیلی خوشبختم خیلی با رسیدن به سالن با نگاه پر از نفرت به بابام نگاه کردم
ات: هیچوقت پدری خوبی نبودی هیچوقت
پادشاه: ات
از بازوی کای گرفتم رو به پیر مرد که قرار بود دعا رو بخونه وایسادیم
ادامه دارد...
از این به بعد دیر به دیر پارت میذارم حمایت هم نمیکنید شاید هم دیگه کلا ننوشتم
Part...10
«ویوات»
نگاه های سنگینی روم حس کردم سرمو برگردونم با نگاه های جیمین مواجه زدم تو چشاش زل زدم با نیشگون هانا آخی گفتم
هانا : اینجوری بهش زل نزن همه بد بد نگات میکنن
ات: هانا ازت هیچچیز رو نگه نمیدارم میدونی که ولی من هنوزم عاشق اونم
هانا: میدونم میدونم
با صدای خدمتکار همه رفتن سر میز بعد از همه بلند شدم رفتم سر میز همه جا پر بود ولی یه طرف جیمین تهیونگ و کنار تهیونگ هانا نشسته بود کنار جیمین نشستم نگاهی بهش انداختم سریع سرمو انداختم پایین غذامو خوردم بغضمو قورت دادم بعد از تموم شدن مهمونی رفتم اتاق درو قفل کردم لباسمو عوض کردم خودمو انداختم رو تخت با گریه بالش رو بغل کردم فردا ازدواج میکنم بدترین روز زندگیم با گریه خوابم برد
جیمین: پرنسس کوچولوی من بیدار شو امروز قراره ازدواج کنیم
ات: جیمین ما به همدیگه میرسیم آره
جیمین: آره عشقم بیا
یکی از پشت با چاقو بهش زد افتاد زمین یهو از خواب بیدار شدم این چجور خوابی بود هوا هنوز تاریک بود بلند شدم رفتم پایین آشپزخانه آب برداشتم خوردم روی صندلی نشستم این صندلی چقدر سفت بود بلند شدم تو تاریکی فقط یکم چشماش دیده میشد خواستم جیغ بزنم که دستشو گذاشت رو دهنم
جیمین: هیسسس کوچولو منم
ات : جیمین تو اینجا چیکار میکنی
جیمین: هیچی خوابم نمیومد برا همین اینجا نشستم
دست خودم نبود تا میدیدمش اشک تو چشام جمع میشد با گریه بغلش کردم آروم تو بغلش گریه کردم
جیمین: پرنسس کوچولو گریه نکن چشات خراب میشه
یکم تو بغلش گریه کردم آروم ازش فاصله گرفتم اشکامو پاک کردم
جیمین: عروس خانوم
ات: اینطوری صدام نکن
جیمین: بهت قول میدم آخرش مال خودم میشی فقط یکم صبر کن
ات: نمیشه جیمین نمیشه از زندگیم برو بهم نگاه نکن باهام حرف نزن منو فراموش کن
بدون توجه به حرفاش رفتم اتاق درو بستم روی تخت نشستم تا صبح خوابم نبرد به زندگی داغونم فکر میکردم که یهو درو زدن اومدن داخل
خدمتکار: خدای من بانوی من حالتون خوبه
ات: آره آره
خدمتکار: بانوی من میکاپ آراتیست ها اومدن میخوان کار رو شروع کنن
ات: صداشون کن بیان
روی صندلی نشستم میکاپ آراتیست ها اومدن سریع دست به کار شدن در طول زمان حتی به خودم نگاه نکردم که چطور شدم
..: چقدر خوشگل شدی بانوی من
ات: ممنونم
بعد از پوشیدن لباس عروسی منتظر بابام موندم همه رفتن بیرون بابام اومد داخل
پادشاه: چقدر خوشگل شدی
ات: مرسی
پادشاه: چرا اینقدر بیحالی
ات: پدر جان اگه من یه روزی مردم همش تقصیر تو هس یادت بمونه بخاطر کارای تو آخرش میمیرم
بدون توجه به حرفاش با گریه از بازوش گرفتم رفتیم پایین همینطوری که اشکام بدون وقفه میرختن همه گل سفید رو سرم انداختن فک کردن خیلی خوشبختم خیلی با رسیدن به سالن با نگاه پر از نفرت به بابام نگاه کردم
ات: هیچوقت پدری خوبی نبودی هیچوقت
پادشاه: ات
از بازوی کای گرفتم رو به پیر مرد که قرار بود دعا رو بخونه وایسادیم
ادامه دارد...
از این به بعد دیر به دیر پارت میذارم حمایت هم نمیکنید شاید هم دیگه کلا ننوشتم
- ۳.۴k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط