My little princess

My little princess



Part...7



ات: واقعاً
تهیونگ: آره از این عوضی بهتر پیدا نمیشه

خندیدم یکم نشستیم حرف زدیم تمام این مدت بغل تهیونگ جیمین هم با حسادت نگام می‌کرد

تهیونگ: پاشو بریم عوضی عروسکم میخواد استراحت کنه
جیمین: پرنسس کوچولو موچولو ی من شبت بخیر

جلوی تهیونگ خم شد گونمو بوسید منم گونشو بوسیدم بعد از رفتنشون چشام سریع گرم شد خوابم برد

پرش زمانی به صبح

خدمتکار: بانوی من ( با گریه)
ات: امممم چرا گریه می‌کنی دختر چیشده
خدمتکار: بانوی من پدرتون
ات: پدرم چی چیزی شده
خدمتکار: دیشب یه چیزایی دیده الانم میخواد شما رو ببینه
ات: پس چرا گریه می‌کنی
خدمتکار: خودتون می‌فهمیدید بلند شین

سریع بلند شدم لباسمو عوض کردم یه آبی به صورتم زدم نکنه نکنه دیشب من و جیمین رو دیده با ترس رفتم اتاق پدرم درو زدم وارد شدم همه جا بهم ریخته بود

پادشاه: دختره ی عفریته فک کردی میتونی ازم پنهان کنی
ات: پ.پدر شما چی میگید
پادشاه: صد بار گفتم کسی تو زندگیت هس یا نه باید از دهن پسر عموت می‌شنیدم که با فرمانده جیمین در رابطه ای

با گریه سرمو انداختم پایین همه‌چی رو فهمید ولی چرا این‌قدر اعصبانی بود

پادشاه: شب دوتایی تنها تو اتاق چیکار میکردین
ات: پ.پدر م.من
پادشاه: جواب بده

به سیلی که به صورتم خورد سرم به یه طرف دیگه پرت شد با گریه سرمو انداختم پایین جرعت نکردم سرمو بالا بگیرم در همین عین جیمین هم اومد داخل

پادشاه: من به تو اعتماد داشتم دختره...
ات: چی میگی هوم بگو میخواستی بگی منم مثل اون دخترت هرزه شدم بگو دیگه بگو
پادشاه: برو اتاقت
ات: متاسفم برات

با گریه از کنار جیمین رد شدم رفتم اتاقم درو محکم زدم قفل کردم پشت در نشستم نزدیک یه ساعت گریه کردم یهو درو زدن

خدمتکار: میتونم بیام داخل

بلند شدم درو باز کردم

خدمتکار: بانوی من
ات: چیه
خدمتکار: پادشاه فرمانده جیمین رو به زندان فرستاده فردا در همین ساعت اعدام میشه

با حرفاش انگار یه کاسه آب سرد رو سرم ریختن با گریه رفتم پایین بابام نشسته بود رو مبل داشت قهوه میخورد با خیال راحت رفتم جلوش زانو زدم با گریه التماس

ات: بابا نمیکنی آره بابا تو جیمین رو اعدام نمیکنی تو نمیتونی همچنین کاری کنی
پادشاه: ات بلند شو برو اتاقت
ات: هق...هق بابا ترو خدا نکن هر کاری بگی میکنم فقط بهش دست نزن
پادشاه: با کای ازدواج می‌کنی و تمام اگر مخالفتی کنی جیمین میمیره
ات: قبوله
پادشاه: خوبه

ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۳۹)

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀از خواب که بیدار شدم، سرم به‌شدت د...

By necessity پارت 1ویو بورام با صدای الارم بیدار شدم رفتم سر...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط