{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۶۸: ناز کشیدن یک شاهزاده‌ی بدبخت
چند ثانیه سکوت سنگینی در اتاق افتاده بود.
سوآ روی تخت نشسته بود، صورتش هنوز خیس از اشک.
اما صورتش را از جونگ‌کوک برگردانده بود.
انگار حتی نگاه کردن به او هم برایش سخت بود.
جونگ‌کوک چند قدم جلو آمد.
— «سوآ…»
سوآ بدون اینکه نگاهش کند با صدای گرفته گفت:
— «گفتم برو بیرون.»
جونگ‌کوک مکث کرد.
چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد… آرام چند قدم عقب رفت.
آنقدر که تقریباً کنار در ایستاد.
— «باشه.»
سوآ اخم کرد.
جونگ‌کوک ادامه داد:
— «نزدیک نمیام.»
سوآ هنوز نگاهش نمی‌کرد.
جونگ‌کوک دست‌هایش را در جیب کتش فرو کرد و با صدای آرام گفت:
— «فقط… بذار چند دقیقه اینجا باشم.»
سوآ سریع گفت:
— «نه.»
— «باشه.»
مکث*
جونگ‌کوک آه کشید.
— «ولی اگه الان برم احتمالاً برادرت واقعاً منو می‌کشه.»
سوآ با حرص گفت:
— «حقته.»
جونگ‌کوک سرش را تکان داد.
— «آره… حقمه.»
سوآ کمی جا خورد.
انتظار نداشت اینقدر راحت قبول کند.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «می‌دونی…»
سوآ فوری گفت:
— «نمی‌خوام حرف بزنی.»
— «باشه.»
دو ثانیه گذشت.
بعد دوباره صدای جونگ‌کوک آمد:
— «ولی اگه حرف نزنم احتمالاً دیوونه میشم.»
سوآ با عصبانیت سرش را برگرداند.
— «مهم نیست.»
جونگ‌کوک خیلی جدی گفت:
— «باشه.»
بعد واقعاً ساکت شد.
چند لحظه اتاق کاملاً ساکت شد.
سوآ سعی کرد دوباره به روبرو نگاه کند.
اما حس می‌کرد نگاه جونگ‌کوک هنوز روی اوست.
با عصبانیت گفت:
— «به من زل نزن.»
جونگ‌کوک فوراً نگاهش را به سقف برد.
— «باشه.»
چند ثانیه بعد آرام گفت:
— «الان به سقف زل زدم.»
سوآ لب‌هایش را محکم روی هم فشار داد.
سعی می‌کرد نخندد.
اما هنوز ناراحت بود.
اشک دوباره از گوشه چشمش پایین آمد.
جونگ‌کوک این را دید.
و صورتش جدی شد.
چند قدم جلو آمد…
اما بلافاصله خودش را نگه داشت.
انگار یادش افتاده بود قول داده نزدیک نشود.
صدایش آرام‌تر شد.
— «سوآ…»
او چیزی نگفت.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
— «هیچ بهانه‌ای ندارم.»
سوآ پلک زد.
— «کاری که کردم… اشتباه بود.»
صدایش پایین و سنگین بود.
— «نباید هلت می‌دادم.»
اشک‌های سوآ دوباره جاری شد.
جونگ‌کوک ادامه داد:
— «حتی اگه کل دنیا جلو روم ایستاده بود… نباید دستم به تو می‌خورد.»
سوآ بالاخره به او نگاه کرد.
چشم‌هایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «حق داری ازم متنفر باشی.»
قلب سوآ فشرده شد.
چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدند.
بعد سوآ با صدای لرزان گفت:
— «من… ازت ترسیدم.»
آن جمله…
مثل خنجر در قلب جونگ‌کوک فرو رفت.
نگاهش پایین افتاد.
چند لحظه بعد خیلی آرام گفت:
— «می‌دونم.»
نفسش را بیرون داد.
— «و این… بدترین قسمتشه.»
سوآ هنوز نگاهش می‌کرد.
جونگ‌کوک ادامه داد:
— «اگر اون روز جلوی ماشینم نمی‌پریدی…»
سوآ اخم کرد.
جونگ‌کوک لبخند تلخی زد.
— «زندگیت خیلی راحت‌تر بود.»
سوآ شوکه نگاهش کرد.
جونگ‌کوک آهسته گفت:
— «چون الان مجبور نبودم با این فکر زندگی کنم…»
نگاهش دوباره بالا آمد.
مستقیم در چشم‌های سوآ.
— «که تنها آدمی که از همه برام مهم‌تره… از من می‌ترسه.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
بعد ناگهان سوآ با عصبانیت گفت:
— «خفه شو.»
جونگ‌کوک فوراً گفت:
— «باشه.»
سوآ چشم‌هایش را مالید.
— «داری اذیتم می‌کنی.»
جونگ‌کوک با صدای آرام گفت:
— «در تخصصم نیست… ولی دارم تلاش می‌کنم.»
سوآ با ناباوری نگاهش کرد.
— «این اسمش ناز کشیدنه؟»
جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.
— «اولین باره.»
مکث*
— «تمرین نکردم.»
برای اولین بار گوشه لب سوآ لرزید.
اما سریع صورتش را برگرداند.
— «احمق.»
جونگ‌کوک لبخند خیلی کوچکی زد.
چند لحظه بعد گفت:
— «اگه بگی زانو بزنم هم می‌زنم.»
سوآ با تعجب برگشت.
— «چی؟»
جونگ‌کوک خیلی جدی گفت:
— «واقعاً.»
بعد…
بدون هیچ تردیدی جلوی تخت او زانو زد.
سوآ کاملاً شوکه شد.
— «تو… دیوونه‌ای؟!»
جونگ‌کوک سرش را کج کرد.
— «احتمالش هست.»
چند ثانیه همدیگر را نگاه کردند.
و برای اولین بار…
هوای سنگین اتاق کمی نرم شد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۲۸)

#تاج_و_طوفانپارت ۶۹: ببخشید گفتن به سبک جونگ‌کوکسوآ هنوز با ...

#تاج_و_طوفانپارت ۷۰: مچ‌گیری سلطنتیسوآ هنوز داشت می‌خندید.خن...

#تاج_و_طوفانپارت ۶۷: لحظه‌ای که حقیقت برمی‌گردددرهای بزرگ سا...

#تاج_و_طوفانپارت ۶۶: از کنترل خارج شدهسالن اصلی قصر در آستان...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط