#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۶۹: ببخشید گفتن به سبک جونگکوک
سوآ هنوز با ناباوری به جونگکوک خیره مانده بود.
این مرد…
همان آدمی بود که چند ساعت پیش وسط دربار همه را ساکت کرده بود؟
همان آدم ترسناکی که حتی وزیرها جرئت نداشتند مستقیم نگاهش کنند؟
الان جلوی تخت او زانو زده بود.
سوآ با اخم گفت:
— «بلند شو… خجالت داره.»
جونگکوک بدون اینکه تکان بخورد گفت:
— «نه.»
— «جونگکوک.»
— «تا نبخشی بلند نمیشم.»
سوآ با حرص خندید.
— «پس همونجا پیر میشی.»
جونگکوک خیلی آرام سر تکان داد.
— «باشه.»
سوآ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد بالش کنار دستش را برداشت و پرت کرد سمتش.
بالش مستقیم خورد به صورت جونگکوک.
اما او حتی دفاع هم نکرد.
فقط بالش را گرفت و خیلی مظلوم گفت:
— «این یعنی داریم پیشرفت میکنیم؟»
سوآ با ناباوری خندید.
— «تو واقعاً روانیای.»
جونگکوک آرام گفت:
— «تو باعثش شدی.»
سوآ سریع دوباره اخم کرد تا لبخندش دیده نشود.
اما دیگر آن فضای سنگین قبلی کمی شکسته بود.
جونگکوک آهسته به او نگاه کرد.
چشمهایش هنوز قرمز بود.
و همین باعث شد دوباره عذاب وجدان در دلش پیچ بخورد.
صدایش آرام شد.
— «هنوز میترسی؟»
سوآ چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— «یه کم.»
فک جونگکوک منقبض شد.
انگار شنیدن همان یک جمله هم برایش سخت بود.
آرام دستش را مشت کرد.
— «متأسفم.»
این بار دیگر لحنش شوخی نداشت.
سوآ نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
— «وقتی دیدم افتادی…»
مکث کرد.
— «فکر کنم قلبم ایستاد.»
سوآ لبش را گاز گرفت.
نمیخواست دوباره گریه کند.
اما این احمق…
امشب زیادی صادق شده بود.
جونگکوک آرام گفت:
— «اگه میخوای داد بزن… دعوام کن… حتی بزن تو صورتم.»
بعد خیلی جدی اضافه کرد:
— «ولی باهام سرد نشو.»
سوآ برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد زیر لب گفت:
— «ازت متنفرم.»
جونگکوک بدون مکث گفت:
— «میدونم.»
— «خیلی لجبازی.»
— «میدونم.»
— «اعصابم رو خرد میکنی.»
— «اونم میدونم.»
سوآ با حرص گفت:
— «پس چرا هنوز اینجایی؟!»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— «چون وقتی گریه میکنی… انگار یکی گلومو فشار میده.»
قلب سوآ لرزید.
این مرد بلد بود دقیقاً کجا ضربه بزند.
سوآ سریع نگاهش را دزدید.
اما جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
بالاخره داشت نرم میشد.
بعد ناگهان سوآ گفت:
— «هنوز نبخشیدمت.»
جونگکوک فوری گفت:
— «مهم نیست.»
سوآ اخم کرد.
— «چی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «صبر میکنم.»
— «تا کی؟»
او خیلی آرام جواب داد:
— «هرچقدر لازم باشه.»
و همین جمله…
بدجور قلب سوآ را به هم ریخت.
جونگکوک هنوز روی زمین نشسته بود و به او نگاه میکرد.
سوآ چند بار خواست چیزی بگوید…
ولی نتوانست.
بعد آرام گفت:
— «احمق.»
جونگکوک لبخند زد.
— «آره؟»
سوآ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد ناگهان دستش را جلو آورد و یقه لباس جونگکوک را گرفت.
جونگکوک شوکه شد.
— «سوآ—»
اما قبل از اینکه جملهاش کامل شود…
سوآ او را به سمت خودش کشید.
و لبهایش را روی لبهای جونگکوک گذاشت.
فقط چند ثانیه.
اما کافی بود تا مغز جونگکوک کاملاً از کار بیفتد.
وقتی سوآ عقب رفت، هنوز یقهاش را ول نکرده بود.
صورتش قرمز شده بود.
نفسش کمی لرزش داشت.
جونگکوک فقط خیره نگاهش میکرد.
کاملاً هنگ کرده.
چند ثانیه گذشت.
بعد خیلی آرام گفت:
— «…الان یعنی بخشیدی؟»
سوآ فوراً اخم کرد.
— «نه.»
جونگکوک لبخند خیلی آرومی زد.
و آهسته نزدیکتر شد.
— «پس فکر کنم باید بیشتر تلاش کنم.»
برای اولین بار آن شب،
سوآ واقعاً خندید.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
«بی جنبه ها نخونید»
«گزارش نکنید خواهشا چیز خاصی نداشت»
پارت ۶۹: ببخشید گفتن به سبک جونگکوک
سوآ هنوز با ناباوری به جونگکوک خیره مانده بود.
این مرد…
همان آدمی بود که چند ساعت پیش وسط دربار همه را ساکت کرده بود؟
همان آدم ترسناکی که حتی وزیرها جرئت نداشتند مستقیم نگاهش کنند؟
الان جلوی تخت او زانو زده بود.
سوآ با اخم گفت:
— «بلند شو… خجالت داره.»
جونگکوک بدون اینکه تکان بخورد گفت:
— «نه.»
— «جونگکوک.»
— «تا نبخشی بلند نمیشم.»
سوآ با حرص خندید.
— «پس همونجا پیر میشی.»
جونگکوک خیلی آرام سر تکان داد.
— «باشه.»
سوآ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد بالش کنار دستش را برداشت و پرت کرد سمتش.
بالش مستقیم خورد به صورت جونگکوک.
اما او حتی دفاع هم نکرد.
فقط بالش را گرفت و خیلی مظلوم گفت:
— «این یعنی داریم پیشرفت میکنیم؟»
سوآ با ناباوری خندید.
— «تو واقعاً روانیای.»
جونگکوک آرام گفت:
— «تو باعثش شدی.»
سوآ سریع دوباره اخم کرد تا لبخندش دیده نشود.
اما دیگر آن فضای سنگین قبلی کمی شکسته بود.
جونگکوک آهسته به او نگاه کرد.
چشمهایش هنوز قرمز بود.
و همین باعث شد دوباره عذاب وجدان در دلش پیچ بخورد.
صدایش آرام شد.
— «هنوز میترسی؟»
سوآ چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— «یه کم.»
فک جونگکوک منقبض شد.
انگار شنیدن همان یک جمله هم برایش سخت بود.
آرام دستش را مشت کرد.
— «متأسفم.»
این بار دیگر لحنش شوخی نداشت.
سوآ نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
— «وقتی دیدم افتادی…»
مکث کرد.
— «فکر کنم قلبم ایستاد.»
سوآ لبش را گاز گرفت.
نمیخواست دوباره گریه کند.
اما این احمق…
امشب زیادی صادق شده بود.
جونگکوک آرام گفت:
— «اگه میخوای داد بزن… دعوام کن… حتی بزن تو صورتم.»
بعد خیلی جدی اضافه کرد:
— «ولی باهام سرد نشو.»
سوآ برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد زیر لب گفت:
— «ازت متنفرم.»
جونگکوک بدون مکث گفت:
— «میدونم.»
— «خیلی لجبازی.»
— «میدونم.»
— «اعصابم رو خرد میکنی.»
— «اونم میدونم.»
سوآ با حرص گفت:
— «پس چرا هنوز اینجایی؟!»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— «چون وقتی گریه میکنی… انگار یکی گلومو فشار میده.»
قلب سوآ لرزید.
این مرد بلد بود دقیقاً کجا ضربه بزند.
سوآ سریع نگاهش را دزدید.
اما جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
بالاخره داشت نرم میشد.
بعد ناگهان سوآ گفت:
— «هنوز نبخشیدمت.»
جونگکوک فوری گفت:
— «مهم نیست.»
سوآ اخم کرد.
— «چی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «صبر میکنم.»
— «تا کی؟»
او خیلی آرام جواب داد:
— «هرچقدر لازم باشه.»
و همین جمله…
بدجور قلب سوآ را به هم ریخت.
جونگکوک هنوز روی زمین نشسته بود و به او نگاه میکرد.
سوآ چند بار خواست چیزی بگوید…
ولی نتوانست.
بعد آرام گفت:
— «احمق.»
جونگکوک لبخند زد.
— «آره؟»
سوآ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد ناگهان دستش را جلو آورد و یقه لباس جونگکوک را گرفت.
جونگکوک شوکه شد.
— «سوآ—»
اما قبل از اینکه جملهاش کامل شود…
سوآ او را به سمت خودش کشید.
و لبهایش را روی لبهای جونگکوک گذاشت.
فقط چند ثانیه.
اما کافی بود تا مغز جونگکوک کاملاً از کار بیفتد.
وقتی سوآ عقب رفت، هنوز یقهاش را ول نکرده بود.
صورتش قرمز شده بود.
نفسش کمی لرزش داشت.
جونگکوک فقط خیره نگاهش میکرد.
کاملاً هنگ کرده.
چند ثانیه گذشت.
بعد خیلی آرام گفت:
— «…الان یعنی بخشیدی؟»
سوآ فوراً اخم کرد.
— «نه.»
جونگکوک لبخند خیلی آرومی زد.
و آهسته نزدیکتر شد.
— «پس فکر کنم باید بیشتر تلاش کنم.»
برای اولین بار آن شب،
سوآ واقعاً خندید.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
«بی جنبه ها نخونید»
«گزارش نکنید خواهشا چیز خاصی نداشت»
- ۲.۱k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط