{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Soonliy

𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙣𝙖𝙢𝙚:" •𝐓𝐡𝐞 𝐚𝐬𝐬𝐢𝐬𝐭𝐚𝐧𝐭 𝐥𝐨𝐲𝐚𝐥 𝐭𝐨 𝐇𝐞𝐥𝐥•"
pt12
دستیار وفادار به جهنم

حضور آ-جین، هرچند خیالی بود اما وحشتناک بود‌. بعد از محو شدن آ-جین ویا نفس‌نفس‌زنان، پاهای برهنه‌اش را روی کاشی‌های سرد آشپزخانه حس می‌کرد. چیزی جز فرار نمی‌خواست.
با عجله به سمت درِ حیاط پشتی دوید، پابرهنه، انگار هر لحظه ممکن بود دوباره آ-جین ظاهر شود. باد سرد شبانه پوستش را نوازش داد و باعث شد بلرزد، اما سرما را در وجودش حس نمی‌کرد؛ فقط وحشت از توهم آ-جین و عصبانیت ریو بود که در ذهنش تکرار میشد.
روی صندلی چوبی توی حیاط نشست و  چشمانش را بست و سعی کرد نفس عمیقی بکشد. چهره‌ی ریو، عصبانی و ناامید، در ذهنش نقش بسته بود و حرف‌های آ-جین مانند زهر در گوشش تکرتر می‌شد. «اون فقط داره از سر وظیفه تحملت می‌کنه، نه چیز دیگه ای.»
ناگهان، صدای قدم‌هایی را شنید که روی سنگفرش حیاط می‌آمد.
ریو بود. با استین‌های بالا زده و کتِ آویزان از یک دست، مستقیم به سمت او می‌آمد. نگاهش روی ویا قفل شده بود. او متوجه وضعیت آشفته‌ی ویا شده بود؛ پابرهنه بودن، لرزیدنش، و نگاه آشفته اش.
قبل از اینکه ویا فرصت واکنش داشته باشد، ریو کتش را درآورد و با حرکتی نرم، آن را روی پاهایِ لرزانِ ویا انداخت.
سپس، ریو با دقت شگفت‌انگیزی، جلوی ویا زانو زد. چشمان ویا گیجی و حس ترس را نمایش میداد و پاهایش سرد و کمی خاک آلود از دویدن در حیاط.
ریو بدون هیچ حرفی، با دستانی که انگار عادت به کارهای ظریف داشتند، شروع به تمیز کردن پاهای ویا کرد. با گوشه‌ی کتش، خاکِ نشسته بر روی پوستش را به آرامی پاک کرد. هر لمس، آرام و مطمئن بود، انگار داشت با گرانبهاترین شیء دنیا رفتار می‌کرد.
وقتی پاهای ویا تمیز شد، ریو دمپایی های راحتی که اورده بود را برداشت و با همان دقت، یکی یکی به پای ویا کرد. در تمام این مدت، سکوت بینشان آزار دهنده بود، سکوتی پر از سوالات بی‌پاسخ.
وقتی دمپایی ها به پای ویا رفتند، ریو سرش را بلند کرد و به چشمان او نگاه کرد. چیزی که در چشمانش دیده می‌شد، عمقی بود که ویا همیشه از آن می‌ترسید که درونش غرق شود.

-:"دیگه از این به بعد پابرهنه تو حیاط راه نرو. هوا سرده."
صدای ریو، آرام و بم بود. حرفش یک دستور نبود بلکه خواهشی اروم ساده بود‌.
+:از کجا میدونستی اینجام؟
-:همیشه وقتی ذهنت درگیر بود میومدی اینجا.
+:آها...
-:من فردا از اینجا میرم. برمیگردم خونم.
+:چی؟ میری؟ چرا؟
-:دلیلی ندارم بمونم.


**سرنوشت پایان ندارد...**

خب اینم از این پارت✨️نظرتون؟
یکم طول کشید شرط ها برسه...
شرایط پارت بعدی:
۶ لایک و ۲ بازنشر
کامنت هم دلخواه
خوشحال میشم پیشنهادات زیباتون رو بدونم.
دیدگاه ها (۴)

Soonliy

Soonliy

Soonliy

Soonliy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط