{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Soonliy

𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙣𝙖𝙢𝙚:" •𝐓𝐡𝐞 𝐚𝐬𝐬𝐢𝐬𝐭𝐚𝐧𝐭 𝐥𝐨𝐲𝐚𝐥 𝐭𝐨 𝐇𝐞𝐥𝐥•"
pt13
دستیار وفادار به جهنم

ریو ناگهان بلند شد، قصد داشت از کنارش عبور کند، اما در همان لحظه، ویا انگشت کوچکِ او را محکم گرفت. این حرکت ناگهانی، مانع رفتنش شد و توجه‌اش را جلب کرد.
ریو، در حالی که هنوز در حالت ایستاده قرار داشت، نگاهی کوتاه به انگشت ویا انداخت، هنگامی که حس فشارِ نرمی و اضطراب او را احساس کرد. برای لحظه‌ای، مکث کرد؛ انگار در تردید و تعجب فرو رفته باشد.
+:صبر کن...درمورد اون عکس...
ویا دستش را به آرامی در جیب برد. کاغذ را باز کرد و آن را به سمت ریو گرفت. عکس کوچکی بود، با کیفیتی تار کثیف‌. صحنه‌ی یک تصادف دلخراش را نشان می‌داد؛ ماشین له شده، شیشه‌های شکسته، و صحنه‌ای که انگار زمان در آن متوقف شده بود.
چشمان ریو روی عکس خیره ماند. ابتدا سردرگمی، سپس موجی از شناسایی و بلافاصله، شوک در چهره‌اش نمایان شد. انگار تصویر، خاطره‌ای را که مدت‌ها در اعماقِ ذهنش دفن شده بود، زنده کرده بود.
-:"این... این عکس مالِ کجاست؟" صدای ریو، کمی گرفته و ناگهان عصبی شده بود.
-:"تو از کجا اینو آوردی؟"
+:از جیب رئیس پارک پیداش کردم.
-:بهم نگو که...
+:اره. امشب با صاحب مغازه ای که دوربینش این عکسو ثبت کرده قرار داشتم و واسه همین دیر کردم.
-:دوباره نه....بهت گفته بودم تو گذشته نچرخی!
+:فکر نمیکنم ازت نظر خواسته باشم. نگران نباش فعلا به کمکت احتیاج ندارم.
-:اما--  ریو نفس عمیقی کشید، اخمش از بین رفت ولی گرمای چشمانش دیگر قابل دیدن نبود. سردی و خشم پشت چشم هایش تن ویا را به لرزه دراورد.
-:درسته...هرموقع نیاز داشته باشی ازم استفاده میکنی. فراموش کردم من فقط یه دستیارم. عذر میخوام فرمانده‌.
+:تو چت شده؟ چرا داری اینجوری رفتار میکنی؟
-:ویا، در حالی که عکس را همچنان در دست داشت، به ریو نگاه کرد.
-:"تو فکر می‌کنی من احمقم؟ این عکس داره دیوونه‌ام می‌کنه! تو حق نداری اینطوری با من رفتار کنی!"

ریو دیگر نتوانست تحمل کند. صورتش از شدت عصبانیت قرمز شده بود. نفس عمیقی کشید، دندان‌هایش را به هم فشرد و با قدم‌هایی تند، حیاط را ترک کرد.
********
هوای سرد سرویس بهداشتی، تنها تسکینی بود که ریو می‌توانست بر آتش درونی‌اش بیابد. صورتش را با آب سرد شست، قطرات یخ‌زده از گونه‌هایش سرازیر شدند. در آن انعکاسِ تار و مبهم، تصویر خودش را دید.
دستش را به سمت آینه برد و با دستانش، بخار را کنار زد تا تصویرِ واضح‌تری ببیند. خیره به چشمان خودش، زیرِ لب پرسید:

-:"لعنتی... چم شده؟"

سوالی که پاسخش را نمی‌دانست، یا شاید هم نمی‌خواست بداند. در میان آشفتگیِ درونی‌اش، تنها یک چیز مشخص بود؛ این صحنه، این درگیری، این عکس... همه چیز او را به سمتی می‌برد که از آن فراری بود.

**سرنوشت پایان ندارد...**

اینم از این پارت:))))
ناراحتم که شرط های پارت قبل رو نرسوندید...
البته میدونم موقع امتحاناست...
امیدوارم شرط های این پارت برسه:
۶ لایک و ۲ بازنشر و کامنت دلخواه
خوشحال میشم پیشنهادات زیباتون رو بدونم🤍
دیدگاه ها (۴)

Soonliy

Soonliy

Soonliy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط