جیمینبشین سره جات زنه خودمه
#۲۳
جیمین:"بشین سره جات، زنه خودمه"
نامی:"چه غلطا!!! صبر کن به جین بگم!!"
جیمین:"برو بگو!!!"
نامی:" وقتی با ماهیتابش زد تو کلت میفهمی!"
جیمین:"برو بابا"
نامجون و جیمین داشتن همینجوری بحث میکردن که صدای ناله شنیدن، جیمین بدو بدو رفت اتاق هانا و دید هانا توی خواب داره ناله میکنه.
و همینطور رنگش پریده و عرق میکنه جیمین سریع رفت کنارش و با نگرانی بی نهایت داشت به هانا نگاه میکرد و تقریبا بغضش گرفته بود.
جیمین:"هاناااا!!! هاناااا!!!"
نامی:" جیمین آروم باش، داره کابوس میبینه"
نامجون با آرامش هانا رو بیدار میکنه و هانا وقتی بیدار میشه نفس نفس میزنه و گریه میکنه.
جیمین سریع هانا رو توی آغوش خودش میکشه و سرش رو نوازش میکنه و بی صدا با هانا اشک میریزه [اوخودا بچم🥺]
جیمین :" شششش، آروم باش عشقم"
هانا:"..."
جیمین:" هیچی نیست، فقط کابوس بود"
هانا جیمین رو محکمتر میگیره و جیمین هر از گاهی روی موهای هانا یه بوسه میزاره و سعی میکنه هانا رو آروم کنه.
هانا بلاخره توی بغل جیمین آروم میشه سرش رو توی گردن جیمین شل میکنه و خودش رو توی عطر جیمین گم میکنه.
که یهو خاطرات امروز بعد از ظهر کل مغزت رو پر کرد و عطر جیمین فراموش شد و فقط تنها کار که میتونستی بکنی این بود که خودتو ازش جدا کنی.
هلش دادی اون ور و بلند شدی در حالی که سِرُم دستتبود بلند شدی و سوزن سرم افتاد و از دستت خون جاری شد، اون لحظه برات خون مهم نبود.
جیمین:" عزیزم آروم باش"
هانا:" نمیخواممممم!!!! گمشووووو بیرونننن!!!"
جیمین:"هانا، از دستت داره خون میره!"
هانا:" برام مهم نیست!!! بروووو!!!"
نامی:'جیمین به نظرم تو برو بیرون من آرومش میکنم"
جیمین با اصرار نامجون رفت بیرون، بعد رفتن جیمین هانا روی زمین افتاد و شروع کرد به گریه کردن.
نامجون هانا رو بلند کرد و کارای لازم رو انجام داده و هانا دوباره خوابش برد به خاطر بیهوشی توی سرم، بعد رفت بیرون و دید جیمین به دیوار تکیه داده و داره گریه میکنه.
نامی:"چیشده بود بینتون؟"
جیمین:"من....م...من امروز صبح دست روش بلند کردم😭"
نامی:"چییی؟"
بچه ببخشید دیر شد سعی میکنم زودتر بزارم، یعد دو روز یک بار میزارم🫂✨️
شرایط
لایک:۳۵❤️
کامنت:۳۵💌
جیمین:"بشین سره جات، زنه خودمه"
نامی:"چه غلطا!!! صبر کن به جین بگم!!"
جیمین:"برو بگو!!!"
نامی:" وقتی با ماهیتابش زد تو کلت میفهمی!"
جیمین:"برو بابا"
نامجون و جیمین داشتن همینجوری بحث میکردن که صدای ناله شنیدن، جیمین بدو بدو رفت اتاق هانا و دید هانا توی خواب داره ناله میکنه.
و همینطور رنگش پریده و عرق میکنه جیمین سریع رفت کنارش و با نگرانی بی نهایت داشت به هانا نگاه میکرد و تقریبا بغضش گرفته بود.
جیمین:"هاناااا!!! هاناااا!!!"
نامی:" جیمین آروم باش، داره کابوس میبینه"
نامجون با آرامش هانا رو بیدار میکنه و هانا وقتی بیدار میشه نفس نفس میزنه و گریه میکنه.
جیمین سریع هانا رو توی آغوش خودش میکشه و سرش رو نوازش میکنه و بی صدا با هانا اشک میریزه [اوخودا بچم🥺]
جیمین :" شششش، آروم باش عشقم"
هانا:"..."
جیمین:" هیچی نیست، فقط کابوس بود"
هانا جیمین رو محکمتر میگیره و جیمین هر از گاهی روی موهای هانا یه بوسه میزاره و سعی میکنه هانا رو آروم کنه.
هانا بلاخره توی بغل جیمین آروم میشه سرش رو توی گردن جیمین شل میکنه و خودش رو توی عطر جیمین گم میکنه.
که یهو خاطرات امروز بعد از ظهر کل مغزت رو پر کرد و عطر جیمین فراموش شد و فقط تنها کار که میتونستی بکنی این بود که خودتو ازش جدا کنی.
هلش دادی اون ور و بلند شدی در حالی که سِرُم دستتبود بلند شدی و سوزن سرم افتاد و از دستت خون جاری شد، اون لحظه برات خون مهم نبود.
جیمین:" عزیزم آروم باش"
هانا:" نمیخواممممم!!!! گمشووووو بیرونننن!!!"
جیمین:"هانا، از دستت داره خون میره!"
هانا:" برام مهم نیست!!! بروووو!!!"
نامی:'جیمین به نظرم تو برو بیرون من آرومش میکنم"
جیمین با اصرار نامجون رفت بیرون، بعد رفتن جیمین هانا روی زمین افتاد و شروع کرد به گریه کردن.
نامجون هانا رو بلند کرد و کارای لازم رو انجام داده و هانا دوباره خوابش برد به خاطر بیهوشی توی سرم، بعد رفت بیرون و دید جیمین به دیوار تکیه داده و داره گریه میکنه.
نامی:"چیشده بود بینتون؟"
جیمین:"من....م...من امروز صبح دست روش بلند کردم😭"
نامی:"چییی؟"
بچه ببخشید دیر شد سعی میکنم زودتر بزارم، یعد دو روز یک بار میزارم🫂✨️
شرایط
لایک:۳۵❤️
کامنت:۳۵💌
- ۹.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط