casino15
هردو دنده عقب گرفتیم و دقیقا بر خلاف هم اما کنار هم ایستادیم لبخندی تحویل نانا دادم و متقابلا همین کارو کرد
-باید بریم پیش پارک
نگاهی به جونگکوک کردم راجب کی حرف میزد؟ بازم یه دردسر دیگه یا قراره به قول خودش باندمون بزرگتر از اینا بشه؟
تهیونگ سری تکون داد
"جنگل ۸:۲۵ شب"
نمیدونم چند ساعت پیش فرمون بودیم اما دیگه خورشیدی در کار نبود دقیقا کنار جنگلی ایستادیم که پوشیده از درختای قد بلند و پر از برگ و شاخه بود و کف رو برگ پوشونده بود با ترس پیاده شدم و به همه جا نگاه کردم
+اینجا کدوم جهنمیه
تهیونگ و نانا اومدن خودمو به نانا چسبوندم و سعی کردم نشون ندم میترسم نانا با صدای آروم دم گوشم زمزمه کرد
×علاقه ای ندارم دوباره ایراد بگیرن...خسته کننده شده حرفاشون دیگه فقط عادی جلوه بدیم
سری تکون دادم و پشت سرشون وارد جنگل شدیم وزش ملایم باد باعث به صدا درآوردن برگا میشد گاهی به پاهامون برخورد میکردن و باعث میشد ثانیه ای روح از تنم جدا بشه هر از گاهی پاهامون رو چوب های تیکه شده روی زمین میرفت و صدای بلندی ایجاد میکرد تنها نور موجود که باعث میشد جلومون رو ببینیم ماه بود که حس ترس بیشتری رو میداد هر چند دقیقه یکبار صدایی از بوته ها بلند میشد که منو نانا با ترس بهم نگاه میکردیم اما تا حد امکان سعی کردیم چیزی جلوشون نشون ندیم جلوی کلیه تقریبا کوچیکی ایستادیم از در و دیوارش شاخ و برگ آویزون بود اما تمیز بود با باز شدن در چشمامو ریز کردم و سعی کردم داخلشو ببینم هرچند موفق آمیز نبود با دیدن جونگکوک و تهیونگ که رفتن داخل پشت سرشون سریع رفتیم با دیدن پسری که جلوشون ایستاده نیم نگاهی به نانا کردم و متوجه شدم اونم دیدش پسر با لبخند رو لبش سمتمون اومد و تعظیمی کرد
÷سلام بانو ها...من جیمینم
منو نانا تعظیم کوتاهی کردیم و خودمونو معرفی کردیم با همراهی کردنش روی کاناپه دور هم دیگه گرد نشستیم پنجره تقریبا بزرگی بالای سر منو نانا بود هر از گاهی نگاهش میکردم و حس میکردم الان یکی میپره تو پنجره...جیمین با باز کردن برگه نه چندان بزرگی و پهن کردنش روی میز کوچیکی که وسط بود سرشو گرفت رو به هممون
÷بهتربن نقشه ای که میتونستم از بانک سئول گیر بیارم همینه...از سرویس بهداشتیش گرفته تا لوله کشی هوا گیرش همشو اینجا نشون داده
×امیدوارم هیچوقت نیاز نشه بریم تو لوله کشی هوا گیرش
تهیونگ و جیمین خنده تقریبا بلندی کردن و طبق معمول جونگکوک دست به سینه به کاناپه تکیه داده بود و سرش گرم نقشه بود نگاهمو ازش گرفتم و به نقشه خیره شدم تا حدی میتونستم متوجه بشم اما یکم گیج کننده بود انگشت اشارشو گذاشت روی در ورودی
÷جایی که دخترا باید وایسن...اون وقت شب انتظار حمله یهویی رو ندارن و کسی ام اون سمتا پرسه نمیزنه ممکنه بیشتر پسرایی رو ببینید که برای فروختن مواد وایسادن نباید بزارید شک کنن
انگشتشو گذاشت رو یکی از پنجره هایی که انگار متعلق به اتاق بود
÷دسترسی تمام دوربینا تو این اتاقه...وارد اتاق میشم قبل اینکه آژیر به صدا در بیاد خاموشش میکنم و با دوربینا حواسم بهتون هست پس حواستون کاملا به بی سیم باشه هر چهارتاتون
سری تکون دادیم و گوش کردیم
-باید بریم پیش پارک
نگاهی به جونگکوک کردم راجب کی حرف میزد؟ بازم یه دردسر دیگه یا قراره به قول خودش باندمون بزرگتر از اینا بشه؟
تهیونگ سری تکون داد
"جنگل ۸:۲۵ شب"
نمیدونم چند ساعت پیش فرمون بودیم اما دیگه خورشیدی در کار نبود دقیقا کنار جنگلی ایستادیم که پوشیده از درختای قد بلند و پر از برگ و شاخه بود و کف رو برگ پوشونده بود با ترس پیاده شدم و به همه جا نگاه کردم
+اینجا کدوم جهنمیه
تهیونگ و نانا اومدن خودمو به نانا چسبوندم و سعی کردم نشون ندم میترسم نانا با صدای آروم دم گوشم زمزمه کرد
×علاقه ای ندارم دوباره ایراد بگیرن...خسته کننده شده حرفاشون دیگه فقط عادی جلوه بدیم
سری تکون دادم و پشت سرشون وارد جنگل شدیم وزش ملایم باد باعث به صدا درآوردن برگا میشد گاهی به پاهامون برخورد میکردن و باعث میشد ثانیه ای روح از تنم جدا بشه هر از گاهی پاهامون رو چوب های تیکه شده روی زمین میرفت و صدای بلندی ایجاد میکرد تنها نور موجود که باعث میشد جلومون رو ببینیم ماه بود که حس ترس بیشتری رو میداد هر چند دقیقه یکبار صدایی از بوته ها بلند میشد که منو نانا با ترس بهم نگاه میکردیم اما تا حد امکان سعی کردیم چیزی جلوشون نشون ندیم جلوی کلیه تقریبا کوچیکی ایستادیم از در و دیوارش شاخ و برگ آویزون بود اما تمیز بود با باز شدن در چشمامو ریز کردم و سعی کردم داخلشو ببینم هرچند موفق آمیز نبود با دیدن جونگکوک و تهیونگ که رفتن داخل پشت سرشون سریع رفتیم با دیدن پسری که جلوشون ایستاده نیم نگاهی به نانا کردم و متوجه شدم اونم دیدش پسر با لبخند رو لبش سمتمون اومد و تعظیمی کرد
÷سلام بانو ها...من جیمینم
منو نانا تعظیم کوتاهی کردیم و خودمونو معرفی کردیم با همراهی کردنش روی کاناپه دور هم دیگه گرد نشستیم پنجره تقریبا بزرگی بالای سر منو نانا بود هر از گاهی نگاهش میکردم و حس میکردم الان یکی میپره تو پنجره...جیمین با باز کردن برگه نه چندان بزرگی و پهن کردنش روی میز کوچیکی که وسط بود سرشو گرفت رو به هممون
÷بهتربن نقشه ای که میتونستم از بانک سئول گیر بیارم همینه...از سرویس بهداشتیش گرفته تا لوله کشی هوا گیرش همشو اینجا نشون داده
×امیدوارم هیچوقت نیاز نشه بریم تو لوله کشی هوا گیرش
تهیونگ و جیمین خنده تقریبا بلندی کردن و طبق معمول جونگکوک دست به سینه به کاناپه تکیه داده بود و سرش گرم نقشه بود نگاهمو ازش گرفتم و به نقشه خیره شدم تا حدی میتونستم متوجه بشم اما یکم گیج کننده بود انگشت اشارشو گذاشت روی در ورودی
÷جایی که دخترا باید وایسن...اون وقت شب انتظار حمله یهویی رو ندارن و کسی ام اون سمتا پرسه نمیزنه ممکنه بیشتر پسرایی رو ببینید که برای فروختن مواد وایسادن نباید بزارید شک کنن
انگشتشو گذاشت رو یکی از پنجره هایی که انگار متعلق به اتاق بود
÷دسترسی تمام دوربینا تو این اتاقه...وارد اتاق میشم قبل اینکه آژیر به صدا در بیاد خاموشش میکنم و با دوربینا حواسم بهتون هست پس حواستون کاملا به بی سیم باشه هر چهارتاتون
سری تکون دادیم و گوش کردیم
- ۱۳.۰k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط