ᴘᴀʀᴛ44
ᴘᴀʀᴛ44
۱۵ سال دروغ
تالار در سکوتی مرگبار فرو میرود و من بوی ملس ترس را در هوا حس میکنم. ترس، کل جمعیت حاضر را در بر میگیرد که صدایی شنیده میشود: «ننگ بر تو لتیشیا که کنار یک دورگه نشستهای!» صداها چند برابر میشود. میتوانم جادوی جونگکوک را حس کنم؛ هر دقیقه فضای اتاق تاریکتر و نفس کشیدن سختتر میشود. دستانم را آرام و نوازشوار روی دستش میکشم؛ کمی اخمهایش آرام میشود و قیافهای خنثی به خود میگیرد. بلند میشود و مار غولپیکرِ من، دورِ تخت و ما میچرخد، سرش را روی تخت میگذارد و زبانش را تهدیدوار بیرون میآورد. همه تالار دوباره در سکوت فرو میرود.
جونگکوک در حالی که جام شراب را در دست دارد، چشمان سرخش برق ترسناکی میزند. جام را بالا میگیرد و میگوید: «هر کسی که طرف من را بگیرد، از غذا و نعمت وصفناپذیر من بهرهمند میشود. همانطور که میدانید، من یک دورگهام.» پوزخندی ترسناک میزند: «مایه ننگ؟ جالبه! ولی از همین مایه ننگ ترس دارید؛ چون قدرتی دارم که میتواند تکتکتان را به خلا تبدیل کند. سرنوشت کسانی که من یا ملکه آیندهام را انکار کنند، مثل این جام شراب است.»
جام را از تخت بلندش به پایین میاندازد؛ شراب داخلش مثل خون روی زمین میریزد و هالهای از مه دورش را میگیرد. ناگهان جام در آتش بزرگی
میسوزد و مردم از ترس عقب میروند؛ به معنای واقعی کلمه، از جام حتی خاکستری هم باقی نمیماند. اما تنها چیزی که در این سخنرانی نظر مرا جلب میکند، عبارت “ملکه آیندهام” است. قلبم شروع به تند تپیدن میکند، اما صورتم بدون هیچ احساسی باقی میماند. جالبتر اینجاست که عدهای از مردم، دقیقاً مثل همان شراب، در آتش جهنمی میسوزند. ترس آنقدر زیاد است که میتوانم آن را در تمام عرقهایشان حس کنم. جونگکوک دستش را به سمت من میگیرد: «بریم، ملکه من؟»»
۱۵ سال دروغ
تالار در سکوتی مرگبار فرو میرود و من بوی ملس ترس را در هوا حس میکنم. ترس، کل جمعیت حاضر را در بر میگیرد که صدایی شنیده میشود: «ننگ بر تو لتیشیا که کنار یک دورگه نشستهای!» صداها چند برابر میشود. میتوانم جادوی جونگکوک را حس کنم؛ هر دقیقه فضای اتاق تاریکتر و نفس کشیدن سختتر میشود. دستانم را آرام و نوازشوار روی دستش میکشم؛ کمی اخمهایش آرام میشود و قیافهای خنثی به خود میگیرد. بلند میشود و مار غولپیکرِ من، دورِ تخت و ما میچرخد، سرش را روی تخت میگذارد و زبانش را تهدیدوار بیرون میآورد. همه تالار دوباره در سکوت فرو میرود.
جونگکوک در حالی که جام شراب را در دست دارد، چشمان سرخش برق ترسناکی میزند. جام را بالا میگیرد و میگوید: «هر کسی که طرف من را بگیرد، از غذا و نعمت وصفناپذیر من بهرهمند میشود. همانطور که میدانید، من یک دورگهام.» پوزخندی ترسناک میزند: «مایه ننگ؟ جالبه! ولی از همین مایه ننگ ترس دارید؛ چون قدرتی دارم که میتواند تکتکتان را به خلا تبدیل کند. سرنوشت کسانی که من یا ملکه آیندهام را انکار کنند، مثل این جام شراب است.»
جام را از تخت بلندش به پایین میاندازد؛ شراب داخلش مثل خون روی زمین میریزد و هالهای از مه دورش را میگیرد. ناگهان جام در آتش بزرگی
میسوزد و مردم از ترس عقب میروند؛ به معنای واقعی کلمه، از جام حتی خاکستری هم باقی نمیماند. اما تنها چیزی که در این سخنرانی نظر مرا جلب میکند، عبارت “ملکه آیندهام” است. قلبم شروع به تند تپیدن میکند، اما صورتم بدون هیچ احساسی باقی میماند. جالبتر اینجاست که عدهای از مردم، دقیقاً مثل همان شراب، در آتش جهنمی میسوزند. ترس آنقدر زیاد است که میتوانم آن را در تمام عرقهایشان حس کنم. جونگکوک دستش را به سمت من میگیرد: «بریم، ملکه من؟»»
- ۳۸۴
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط