The Beloved Rival
The Beloved Rival
part 3
باد کمی سردتر شد، اما اون گرمایی که بین ما گیر افتاده بود اصلاً قصد داشت خاموش بشه؟ نه.
جونگکوک یک لحظه ازم چشم برنداشت؛ انگار داشت تمام سالهایی که نبوده رو توی همین چند ثانیه جبران میکرد.
«خیلی چیزا تغییر کرده.»
صدام نرمتر از چیزی بود که میخواستم. این بد بود.
خیلی هم بد.
«میدونم.»
سرش کمی خم شد، موهای خیسش سایه روی پیشونیش انداخت. «ولی یه چیز تغییر نکرده.»
«چی؟»
لعنتی چرا پرسیدم؟
«اینکه هنوز وقتی نزدیکت میشم… زمان یه لحظه وایمیسته.»
نفسم برید.
چرا بلد نیست معمولی حرف بزنه؟ چرا اینقدر دقیق روی همون نقطههایی ضربه میزنه که فکر میکردم دیگه درد نمیکنن؟
خواستم عقب برم.
حتی نیمقدم.
اما اون همزمان یکقدم بهسمتم اومد.
اینطوری شد که فاصلهی بینمون شد «هیچ».
«جونگکوک…» اینبار اسمش توی صدام لرز داشت. «داری همهچیز رو سخت میکنی.»
«من؟»
لبخند گوشهی لبش نشست—از اون لبخندهایی که دقیقاً همزمان هم آدم رو عصبی میکنه، هم… هیچی.
«تو سه سال ناپدید میشی، بعد میای وسط پیست جلوی من ترمز میکنی، بعد… میگی من سختش میکنم؟»
«تو اول شروع کردی.»
«من؟»
ابروهاش بالا رفت، چشمهاش برق زد.
«کاترین، تو امشب با اون سرعت اومدی که انگار میخواستی منو له کنی روی خط شروع.»
«خب… شاید میخواستم.»
لبم کشید بالا.
«آهان. پس هنوز ازم عصبانی هستی.»
لحنش عادی بود، اما چشمهاش نه.
اونجا، لایهای از درد پنهان بود—دردی که هرکاری کردم نمیخواستم ببینمش.
«اگه بگم نیستم، دروغ گفتم.»
باد موهام رو صورتم آورد. خودش دستش رو آورد بالا که کنار بزنه—بدون اینکه فکر کنه، بدون اینکه اجازه بگیره.
حرکتش آروم بود اما منو از درون لرزوند.
«میدونی…»
صداش نرم شد. «هیچوقت فکر نمیکردم دوباره بتونم اینقدر نزدیکت بشم.»
چشمهام رو بستم.
براش خطرناک بودم.
اونم برای من.
گفتم: «فکر نمیکنی زیادی دیر شده باشه؟»
مکث نکرد. یه لحظه هم نه.
«نه.»
محکم. بدون تردید.
«اصلاً.»
چشمهامو باز کردم.
چهرهش تاریک بود، اما نگاهش روشنتر از هر نوری که روی پیست افتاده بود.
«اگه فقط واسه مسابقه برگشتی، باشه. بازی کنیم.»
کلماتم تیز بودن، ولی بازوشا سفت شد. فهمیدم خورده.
«اما اگه برای…» مکث کردم، کلمههه گیر کرد. «برای چیزی دیگه برگشتی—»
«برگشتم چون نتونستم جلو رفتن تو رو ببینم… بدون اینکه کنارِت باشم.»
قلبم پیچ خورد. دردناک. شیرین. خطرناک.
«سه سال گذشته، جونگکوک.»
«پس بذار امشب رو از اول شروع کنیم.»
نزدیکتر شد.
نزدیکتر از حدِ منطقی.
نزدیکتر از حدِ ایمن.
«از همینجا. همین لحظه. همین فاصله.»
چشماش روی لبهام قفل بود.
«بگو که نمیخوای.»
دهانم باز شد.
هیچی نگفتم.
حتی یه کلمه.
سکوت من شد بزرگترین حقیقت دنیا.
اون نفس کوتاهی کشید—همون جور نفسهایی که آدم رو دیوونه میکنه.
«فهمیدم.»
یه عقبروی جزئی کرد، اما دستش روی کمرم موند.
«نمیخوای من برم.»
نمیتونستم نگاهش کنم.
میترسیدم…
نه از اون.
از خودم.
اما اون نگاه کرد—با همون شدتی که همیشه ازش فرار کرده بودم.
«باشه.»
صداش پایین اومد. «اگه امشب رو نمیخوای تموم کنی، منم نمیخوام.»
گفتم: «این حرفها رو نزن. جدیشون نکن.»
«متأسفم.»
بهم خیره شد. «ولی تو، کاترین… تنها چیزی هستی که همیشه جدی بوده.»
صدای موتورهای دوردست شکست.
انگار دنیا دوباره حرکت کرد.
اما ما؟
درست همونجا موندیم.
درست وسط یکچیزی که نه شروعش معلوم بود، نه پایانش.
لحظهای دستش روی کمرم لغزید.
نه برای کشیدن من.
برای اینکه مطمئن شه واقعیام.
«تا وقتی خودت نگی، هیچ جا نمیرم.»
باد تندتر شد. چراغها بالای سرمون چشمک زدن.
من بازدمم رو بیرون دادم، آروم…
ولی دلآشفته.
و همونجا، همون لحظه، فهمیدم…
این شب؟
تازه داشت شروع میشد.
---
part 3
باد کمی سردتر شد، اما اون گرمایی که بین ما گیر افتاده بود اصلاً قصد داشت خاموش بشه؟ نه.
جونگکوک یک لحظه ازم چشم برنداشت؛ انگار داشت تمام سالهایی که نبوده رو توی همین چند ثانیه جبران میکرد.
«خیلی چیزا تغییر کرده.»
صدام نرمتر از چیزی بود که میخواستم. این بد بود.
خیلی هم بد.
«میدونم.»
سرش کمی خم شد، موهای خیسش سایه روی پیشونیش انداخت. «ولی یه چیز تغییر نکرده.»
«چی؟»
لعنتی چرا پرسیدم؟
«اینکه هنوز وقتی نزدیکت میشم… زمان یه لحظه وایمیسته.»
نفسم برید.
چرا بلد نیست معمولی حرف بزنه؟ چرا اینقدر دقیق روی همون نقطههایی ضربه میزنه که فکر میکردم دیگه درد نمیکنن؟
خواستم عقب برم.
حتی نیمقدم.
اما اون همزمان یکقدم بهسمتم اومد.
اینطوری شد که فاصلهی بینمون شد «هیچ».
«جونگکوک…» اینبار اسمش توی صدام لرز داشت. «داری همهچیز رو سخت میکنی.»
«من؟»
لبخند گوشهی لبش نشست—از اون لبخندهایی که دقیقاً همزمان هم آدم رو عصبی میکنه، هم… هیچی.
«تو سه سال ناپدید میشی، بعد میای وسط پیست جلوی من ترمز میکنی، بعد… میگی من سختش میکنم؟»
«تو اول شروع کردی.»
«من؟»
ابروهاش بالا رفت، چشمهاش برق زد.
«کاترین، تو امشب با اون سرعت اومدی که انگار میخواستی منو له کنی روی خط شروع.»
«خب… شاید میخواستم.»
لبم کشید بالا.
«آهان. پس هنوز ازم عصبانی هستی.»
لحنش عادی بود، اما چشمهاش نه.
اونجا، لایهای از درد پنهان بود—دردی که هرکاری کردم نمیخواستم ببینمش.
«اگه بگم نیستم، دروغ گفتم.»
باد موهام رو صورتم آورد. خودش دستش رو آورد بالا که کنار بزنه—بدون اینکه فکر کنه، بدون اینکه اجازه بگیره.
حرکتش آروم بود اما منو از درون لرزوند.
«میدونی…»
صداش نرم شد. «هیچوقت فکر نمیکردم دوباره بتونم اینقدر نزدیکت بشم.»
چشمهام رو بستم.
براش خطرناک بودم.
اونم برای من.
گفتم: «فکر نمیکنی زیادی دیر شده باشه؟»
مکث نکرد. یه لحظه هم نه.
«نه.»
محکم. بدون تردید.
«اصلاً.»
چشمهامو باز کردم.
چهرهش تاریک بود، اما نگاهش روشنتر از هر نوری که روی پیست افتاده بود.
«اگه فقط واسه مسابقه برگشتی، باشه. بازی کنیم.»
کلماتم تیز بودن، ولی بازوشا سفت شد. فهمیدم خورده.
«اما اگه برای…» مکث کردم، کلمههه گیر کرد. «برای چیزی دیگه برگشتی—»
«برگشتم چون نتونستم جلو رفتن تو رو ببینم… بدون اینکه کنارِت باشم.»
قلبم پیچ خورد. دردناک. شیرین. خطرناک.
«سه سال گذشته، جونگکوک.»
«پس بذار امشب رو از اول شروع کنیم.»
نزدیکتر شد.
نزدیکتر از حدِ منطقی.
نزدیکتر از حدِ ایمن.
«از همینجا. همین لحظه. همین فاصله.»
چشماش روی لبهام قفل بود.
«بگو که نمیخوای.»
دهانم باز شد.
هیچی نگفتم.
حتی یه کلمه.
سکوت من شد بزرگترین حقیقت دنیا.
اون نفس کوتاهی کشید—همون جور نفسهایی که آدم رو دیوونه میکنه.
«فهمیدم.»
یه عقبروی جزئی کرد، اما دستش روی کمرم موند.
«نمیخوای من برم.»
نمیتونستم نگاهش کنم.
میترسیدم…
نه از اون.
از خودم.
اما اون نگاه کرد—با همون شدتی که همیشه ازش فرار کرده بودم.
«باشه.»
صداش پایین اومد. «اگه امشب رو نمیخوای تموم کنی، منم نمیخوام.»
گفتم: «این حرفها رو نزن. جدیشون نکن.»
«متأسفم.»
بهم خیره شد. «ولی تو، کاترین… تنها چیزی هستی که همیشه جدی بوده.»
صدای موتورهای دوردست شکست.
انگار دنیا دوباره حرکت کرد.
اما ما؟
درست همونجا موندیم.
درست وسط یکچیزی که نه شروعش معلوم بود، نه پایانش.
لحظهای دستش روی کمرم لغزید.
نه برای کشیدن من.
برای اینکه مطمئن شه واقعیام.
«تا وقتی خودت نگی، هیچ جا نمیرم.»
باد تندتر شد. چراغها بالای سرمون چشمک زدن.
من بازدمم رو بیرون دادم، آروم…
ولی دلآشفته.
و همونجا، همون لحظه، فهمیدم…
این شب؟
تازه داشت شروع میشد.
---
- ۱۴۶
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط