جیمینممنزدمش
#۲۴
جیمین:"م...من....زدمش"
نامی:"جیمین رسما ریدی"
جیمین:"میدونم میدونم!!! ولی من نمیتونم از دستش بدم!"
نامی:" پس باید سعی کنی درستش کنی"
جیمین :" میخوام درست کنم ولی نمیدونم چجوری"
نامی:"جیمین...تو دوستش داری؟"
جیمین توی فکر فرو رفت به احساس هایی که وقت کنار هانا بود، به لبخنداش، به چشماش، به همه چیه هانا فکر کرد و ناخودآگاه یه لبخند رو لبس نشست.
اونلبخند خوشحال تبدیل شد به یه نگاه تلخ و غمگین، لبخندش ناپدید شد، اون واقعا هانا رو میخواست، دوستش داشت.
ولی جیمین از احساسات هانا خبری نداشت، نمیدونست که آیا حسی که داده متقابله، اون هیچی نمیدونست، فقط میدونست که گند کشیده به همه چی.
شاید اگه امروز صبح روش دست بلند نمیکرد یه شانسی برای بدست اوردن قلب هانا داشت، شاید میتونست اونو عاشق خودش کنه.
اما اون سیلی همه چی رو خراب کرد، احساساتشون خاموش شد، مثل این بود که جیمین ماه بود و هانا خورشید.
انگار خورشید خاموش شده بود و ماه هم بدون نور خورشید زیبایی نداشت، هانا و جیمین دقیقا اینجوری بودن مثل ماه و خورشید.
جیمین با نگاه پر از درد و غم به نامجون خیره شد، چشمای جیمین حرف میزد، چشماش همه چیز رو نشون میداد، واقعیت رو نشون میداد.
جیمین:" آره...بیشتر از چیزی که خودم بدونم"
نامی:" وای پسر تو عاشق شدی"
جیمین:"آره...عاشقش شدم...بدون اون نمیتونم"
نامی:" بنظرت نامادریت میزاره؟"
جیمین:" من به نظر اون زنیکه احتیاج ندارم"
[یه توضیح کوچیک بگم که مادر واقعی جیمین فوت کرده و این زنی که جیمین مادر صداش میکنه درواقع نامادریشه]
جیمین از روزی که اون زن وارد خونه شد ازش متنفر بود، اون مادر خودش رو میخواست، مادری که همیشه بغلش میکرد، مادری که شب ها براش قصه میخوند، مادری که الان زیره خاکه.[گریه کنید بی تربیت ها]
نامی:"میدونم ازش متنفری ولی پدرت اونو میخواد"
جیمین:" پدرم غلط میکنه"
جیمین واقعا ناراحت بود، شکسته شده بود و تنها کسی که میتونست قلب اونو از اول بسازه، قلبش رو در آغوش بگیره کسی جز هانا نبود.
هانا فرشته نجات جیمین البته اگه جیمین بتونه کاری کنه که هانا اونو ببخشه، هانا دختر بخشنده ای بود اما بنظرتون این اشتباه رو قبول میکرد؟ قبول میکرد که با جیمین یه زندگی عالی بسازه؟
شاید قبول میکرد، اما جیمین هم باید دست به کار میشد، باید فکر میکرد و تصمیم درست رو میگرفت تا بتونه از دل هانا در بیاره، جیمین پسر باهوشیه، میدونه داره چیکار میکنه.
اما همه اینا بستگی به هانا داره....
شرایط
لایک :۳۶❤️
کامنت:۳۶💌
جیمین:"م...من....زدمش"
نامی:"جیمین رسما ریدی"
جیمین:"میدونم میدونم!!! ولی من نمیتونم از دستش بدم!"
نامی:" پس باید سعی کنی درستش کنی"
جیمین :" میخوام درست کنم ولی نمیدونم چجوری"
نامی:"جیمین...تو دوستش داری؟"
جیمین توی فکر فرو رفت به احساس هایی که وقت کنار هانا بود، به لبخنداش، به چشماش، به همه چیه هانا فکر کرد و ناخودآگاه یه لبخند رو لبس نشست.
اونلبخند خوشحال تبدیل شد به یه نگاه تلخ و غمگین، لبخندش ناپدید شد، اون واقعا هانا رو میخواست، دوستش داشت.
ولی جیمین از احساسات هانا خبری نداشت، نمیدونست که آیا حسی که داده متقابله، اون هیچی نمیدونست، فقط میدونست که گند کشیده به همه چی.
شاید اگه امروز صبح روش دست بلند نمیکرد یه شانسی برای بدست اوردن قلب هانا داشت، شاید میتونست اونو عاشق خودش کنه.
اما اون سیلی همه چی رو خراب کرد، احساساتشون خاموش شد، مثل این بود که جیمین ماه بود و هانا خورشید.
انگار خورشید خاموش شده بود و ماه هم بدون نور خورشید زیبایی نداشت، هانا و جیمین دقیقا اینجوری بودن مثل ماه و خورشید.
جیمین با نگاه پر از درد و غم به نامجون خیره شد، چشمای جیمین حرف میزد، چشماش همه چیز رو نشون میداد، واقعیت رو نشون میداد.
جیمین:" آره...بیشتر از چیزی که خودم بدونم"
نامی:" وای پسر تو عاشق شدی"
جیمین:"آره...عاشقش شدم...بدون اون نمیتونم"
نامی:" بنظرت نامادریت میزاره؟"
جیمین:" من به نظر اون زنیکه احتیاج ندارم"
[یه توضیح کوچیک بگم که مادر واقعی جیمین فوت کرده و این زنی که جیمین مادر صداش میکنه درواقع نامادریشه]
جیمین از روزی که اون زن وارد خونه شد ازش متنفر بود، اون مادر خودش رو میخواست، مادری که همیشه بغلش میکرد، مادری که شب ها براش قصه میخوند، مادری که الان زیره خاکه.[گریه کنید بی تربیت ها]
نامی:"میدونم ازش متنفری ولی پدرت اونو میخواد"
جیمین:" پدرم غلط میکنه"
جیمین واقعا ناراحت بود، شکسته شده بود و تنها کسی که میتونست قلب اونو از اول بسازه، قلبش رو در آغوش بگیره کسی جز هانا نبود.
هانا فرشته نجات جیمین البته اگه جیمین بتونه کاری کنه که هانا اونو ببخشه، هانا دختر بخشنده ای بود اما بنظرتون این اشتباه رو قبول میکرد؟ قبول میکرد که با جیمین یه زندگی عالی بسازه؟
شاید قبول میکرد، اما جیمین هم باید دست به کار میشد، باید فکر میکرد و تصمیم درست رو میگرفت تا بتونه از دل هانا در بیاره، جیمین پسر باهوشیه، میدونه داره چیکار میکنه.
اما همه اینا بستگی به هانا داره....
شرایط
لایک :۳۶❤️
کامنت:۳۶💌
- ۱۲.۰k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط