{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟎

پارت ۲۰ | انتخاب غیرممکن
چند ثانیه...
هیچ‌کس حتی نفس هم نمی‌کشید.
سوا ناباورانه به محافظ خیره شده بود.
ـ «چی گفتی...؟»
محافظ سرش را پایین انداخت.
ـ «وقتی همه برای نجات خانم سولای اینجا اومده بودن، چند نفر به عمارت حمله کردن...»
دستش می‌لرزید.
ـ «خانم لنا رو با خودشون بردن.»
جونگ‌کوک بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.
رنگش از خونریزی و شوک کاملاً پریده بود.
ـ «محافظ‌های عمارت کجا بودن؟!»
ـ «همه مقاومت کردن... ولی تعدادشون زیاد بود.»
جونگ‌کوک با عصبانیت مشتش را به دیوار سیمانی کارخانه کوبید.
زخم شانه‌اش دوباره باز شد.
خون از آستین پیراهنش پایین ریخت.
سوا با نگرانی جلو رفت.
ـ «بس کن! زخمت بدتر میشه.»
جونگ‌کوک انگار صدایش را نمی‌شنید.
ـ «این دقیقاً نقشه‌شون بود...»
سولای با صدایی لرزان پرسید:
ـ «یعنی... از اول من فقط طعمه بودم؟»
جونگ‌کوک آرام چشم‌هایش را بست.
ـ «آره...»
سکوت سنگینی میان همه افتاد.
کای از همان ابتدا می‌دانست جونگ‌کوک برای نجات سولای می‌آید.
و درست در همان لحظه...
عمارت تقریباً بدون محافظ مانده بود.
یکی از افراد با عجله وارد کارخانه شد.
ـ «رئیس!»
ـ «بگو.»
ـ «یه جعبه توی اتاق کارتون پیدا کردیم.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ «داخلش چی بود؟»
ـ «فقط... یه گوشی.»
چند ثانیه بعد، محافظ تماس تصویری را روی تبلت وصل کرد.
تصویر تار بود.
کم‌کم واضح شد.
سوا با دیدنش دستش را روی دهانش گذاشت.
لنا روی یک صندلی نشسته بود.
دست‌هایش بسته شده بود، اما ظاهراً سالم بود.
چند لحظه بعد...
کای وارد تصویر شد.
لبخند آرامی روی لبش بود.
ـ «سلام، جونگ‌کوک...»
جونگ‌کوک با صدایی سرد گفت:
ـ «اگه بهش دست بزنی...»
کای حرفش را قطع کرد.
ـ «تو هنوزم عجله داری.»
او کنار لنا ایستاد.
ـ «یه بازی کوچیک داریم.»
سوا با عصبانیت فریاد زد:
ـ «ولش کن! اون هیچ تقصیری نداره!»
کای نگاه کوتاهی به سوا انداخت.
ـ «اتفاقاً داره...»
بعد دوباره رو به جونگ‌کوک کرد.
ـ «تا فردا شب فقط یه انتخاب داری.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ «چه انتخابی؟»
کای لبخند زد.
ـ «یا لنا...»
چند ثانیه مکث کرد.
ـ «...یا سوا.»
سکوت.
هیچ‌کس حتی پلک هم نمی‌زد.
کای ادامه داد:
ـ «یکی از این دو نفر زنده می‌مونه... انتخابش با توئه.»
تماس قطع شد.
صفحه‌ی تبلت سیاه شد.
سوا شوکه شده بود.
لنا...
دخترعمه‌ی جونگ‌کوک.
یا خودش...
جونگ‌کوک بی‌حرکت ایستاده بود.
او برای اولین بار در زندگی‌اش...
با تصمیمی روبه‌رو شده بود که هیچ راه درستی برای آن وجود نداشت.
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟏پارت ۲۱ | انتخابهوای اتاق سنگین شده بود.هیچ‌کس ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟗پارت ۱۹ | گلولهصدای شلیک در تمام کارخانه پیچید....

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟖پارت ۱۸ | کسی که مرده بودکارخانه در سکوت فرو ر...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟓پارت ۱۵ | قربانی بعدیصدای باران با آژیر ماشین‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط