فیک دفتر خاطرات آرا
پارت ۴
آرا دفتر خاطرات را بست و چند لحظه به باران خیره شد.
این قسمت دقیقاً جایی بود که کنجکاویاش از حد گذشته بود.
و هرکس آرا را میشناخت، میدانست کنجکاوی بزرگترین نقطه ضعفش است.
---
چند روز بعد، وقتی از مدرسه برگشت، متوجه شد تهیونگ در اتاق کارش جلسه دارد.
اتفاق عجیبی نبود.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
چند مرد کتوشلواری که قبلاً هرگز ندیده بود.
همه با احترام زیادی با پدرش صحبت میکردند.
احترامی بیشتر از یک رئیس شرکت معمولی.
خیلی بیشتر.
همین کافی بود تا ذهن فضول آرا فعال شود.
---
نیم ساعت بعد...
آرا آرام از پلهها پایین آمد.
نگاهی به اطراف انداخت.
هیچکس نبود.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ فقط یه نگاه کوچولو...
و مستقیم وارد اتاق کار پدرش شد.
کشوها را گشت.
قفسهها را گشت.
حتی فایلهای روی میز را هم بررسی کرد.
اما چیز خاصی پیدا نکرد.
تا اینکه صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
ـ دنبال چیزی میگردی؟
آرا از ترس نزدیک بود سکته کند.
برگشت.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
دست به سینه.
با همان نگاه معروفش.
آرا لبخند مصنوعی زد.
ـ نه...
ـ پس چرا کشوی سوم بازه؟
ـ داشتم... گردگیری میکردم.
ـ با باز کردن پروندهها؟
ـ روش جدید گردگیریه.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد برخلاف انتظارش خندید.
خندهای کوتاه.
دقیقاً همان لحظه آرا فهمید یک چیز را هرگز نمیتواند انکار کند:
او واقعاً دختر تهیونگ بود.
---
فردای آن روز در کافه، جک و مینهو دوباره سر و کلهشان پیدا شد.
آرا با اخم گفت:
ـ شما سه نفر خیلی مشکوکین.
جک جرعهای از قهوهاش نوشید.
ـ چرا؟
ـ چون هر جا میرم شماها هستین.
ـ ما محبوبیم.
ـ نه، شما عجیبین.
مینهو زیر لب خندید.
جک سریع موضوع را عوض کرد.
اما آرا متوجه شد.
هر بار که حرف به تهیونگ میرسد، هر دو ساکت میشوند.
انگار رازی وجود دارد که نباید فاش شود.
---
آن شب، آرا تصمیم گرفت خودش تحقیق کند.
اما خبر نداشت هر قدمی که به حقیقت نزدیکتر میشود، خطر هم به او نزدیکتر میشود.
و تهیونگ مجبور خواهد شد بین پنهان کردن گذشتهاش و محافظت از دخترش یکی را انتخاب کند...
ادامه در پارت پنجم...
آرا دفتر خاطرات را بست و چند لحظه به باران خیره شد.
این قسمت دقیقاً جایی بود که کنجکاویاش از حد گذشته بود.
و هرکس آرا را میشناخت، میدانست کنجکاوی بزرگترین نقطه ضعفش است.
---
چند روز بعد، وقتی از مدرسه برگشت، متوجه شد تهیونگ در اتاق کارش جلسه دارد.
اتفاق عجیبی نبود.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
چند مرد کتوشلواری که قبلاً هرگز ندیده بود.
همه با احترام زیادی با پدرش صحبت میکردند.
احترامی بیشتر از یک رئیس شرکت معمولی.
خیلی بیشتر.
همین کافی بود تا ذهن فضول آرا فعال شود.
---
نیم ساعت بعد...
آرا آرام از پلهها پایین آمد.
نگاهی به اطراف انداخت.
هیچکس نبود.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ فقط یه نگاه کوچولو...
و مستقیم وارد اتاق کار پدرش شد.
کشوها را گشت.
قفسهها را گشت.
حتی فایلهای روی میز را هم بررسی کرد.
اما چیز خاصی پیدا نکرد.
تا اینکه صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
ـ دنبال چیزی میگردی؟
آرا از ترس نزدیک بود سکته کند.
برگشت.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
دست به سینه.
با همان نگاه معروفش.
آرا لبخند مصنوعی زد.
ـ نه...
ـ پس چرا کشوی سوم بازه؟
ـ داشتم... گردگیری میکردم.
ـ با باز کردن پروندهها؟
ـ روش جدید گردگیریه.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد برخلاف انتظارش خندید.
خندهای کوتاه.
دقیقاً همان لحظه آرا فهمید یک چیز را هرگز نمیتواند انکار کند:
او واقعاً دختر تهیونگ بود.
---
فردای آن روز در کافه، جک و مینهو دوباره سر و کلهشان پیدا شد.
آرا با اخم گفت:
ـ شما سه نفر خیلی مشکوکین.
جک جرعهای از قهوهاش نوشید.
ـ چرا؟
ـ چون هر جا میرم شماها هستین.
ـ ما محبوبیم.
ـ نه، شما عجیبین.
مینهو زیر لب خندید.
جک سریع موضوع را عوض کرد.
اما آرا متوجه شد.
هر بار که حرف به تهیونگ میرسد، هر دو ساکت میشوند.
انگار رازی وجود دارد که نباید فاش شود.
---
آن شب، آرا تصمیم گرفت خودش تحقیق کند.
اما خبر نداشت هر قدمی که به حقیقت نزدیکتر میشود، خطر هم به او نزدیکتر میشود.
و تهیونگ مجبور خواهد شد بین پنهان کردن گذشتهاش و محافظت از دخترش یکی را انتخاب کند...
ادامه در پارت پنجم...
- ۴۷۰
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط