{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💜💜

💜💜
در من دیوانه ای جا مانده
که دست از دوست داشتنت بر نمی‌دارد
با تو قدم می‌زند
حرف می‌زند
می‌خندد
شعر می‌خواند
قهوه می‌خورد
فقط نمی‌تواند
در آغوش بگیردت
به گمانم
همین بی آغوشی
او را خواهد کشت..
دیدگاه ها (۰)

💜💜و ای کاشدر یکی از همین شب هاکه دلتنگ مانده امتـــو نیزپشتِ...

یکی رو پیدا کنید که ، پایه دیوونهبازیتون باشه ، زندگی همینجو...

💜💜عاقبت دستانمان رو می شودبا شعرها ....مثلِ چشمانی که بعد از...

💜💜بهار توییباور کن!می شود به شانه اتتکیه داد وسبز شد!

شعری یا که قصه؟هرچه هستی پای مرا کشیده ای وسط شعرهاوسط قصه ه...

و عمر، شیشه‌ی عطر است! پس نمی ماندپرنده تا به ابد در قفس نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط