{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک عصر تابستان

پارت ۳

خواست یک دفتر بردارد و در آن بنویسد که ناگهان چیزی یادش آمد. گنجی که صبح پیدا کرده بود!
چطور توانسته بود آن را فراموش کند؟
صبح بود که به زیرزمین رفت و همان موقع ان را دید. هفته پیش با کمک مادر ترشی درسته کرده بودند و حالا از روی بی صبری، به زیرزمین رفته بود تا ناخونکی به آنها بزند. اگر اشتیاق خوردن ترشی را نداشت، زحمت پایین رفتن از پله های ترسناک زیر‌زمین را به جان نمی‌خرید. از بین وسایل خاک گرفته و کارتون های زیادی گذشت. جلوی خودش را گرفت تا فقط ترشی بخورد و سری به کارتون هایی که رویشان اسم علی با ماژیک نوشته شده، نرود. وقتی به دانشگاه رفت خیلی از وسایلش را به زیرزمین آورد و مهتاب دلیلش را نمی‌دانست، به همین دوست داشت بداند، درون آنها چیست اما برای کار دیگری آنجا بود. قبل از دبه های ترشی، چشمش به صندوقی افتاد که هیچوقت درِ آن باز نبوده. می‌دانست که این صندوق وسایل قدیمی زمان مجردی مادر است. یک صندوق سنگین علارغم سایز کوچک مستطیلی که دارد. نمی‌دانست مادر فراموش کرده در آن را ببند یا چیز دیگری شده، اما خوشحال بود که بلاخره می‌تواند درون آن را ببیند. با علی همیشه در مورد اینکه چه چیزی درون آن است خیال پردازی می‌کردند و چند باری هم به دنبال کلیدش، کل خانه را زیر و رو کرده بودند اما انگار نه انگار کلیدی هست. این مسئله ارزش ان را داشت که قید خوردن ترشی را بزند. فرصت را قیمت شمرد و با خوشحالی سوراغ صندوق رفته بود. بین نامه هایی که زمان نامزدی با پدر برای هم می‌نوشتند، چند زیورآلات قیمتی هم پیدا کرد. دلش می‌خواست بشیند و همه نامه ها را بخواند اما اگر مادر مچش را می‌گرفت، واویلا می‌شد. آن وسط ها به دفتری هم رسید. دفتری که صفحه اولش نوشته بود: «این شعر های منه و برای هرکسی که اینو بخونه، اشکالی نداره جز دوتا داداش خنگم!»
خوب می‌دانست منظور مادر، دایی هایش است که با اینکه سنی از آنها گذشته، هنوز مادر را گاهی اذیت می‌کنند. وقتی این را خواند، با خودش تصمیم گرفت که بقیه صفحه ها را نیز نگاه کند اما در کمال تعجب، نصفه ورقه های دفتر کنده شده بود. نمی‌دانست چرا، اما این را می‌دانست که مادر اهل نگه داشتن چنین چیزی نیست. انگار به رازی بزرگ رسیده بود و می‌خواست آن را کشف کند، پس با احتیاط دفتر را زیر لباسش پنهان کرد و از زیرزمین بیرون آمد. می‌خواست سر فرصت سراغ کشف راز دفتر برود. این ماجرا صبح قبل از اینکه مهمانان زنگ بزنند و بگویند می‌آیند، اتفاق افتاد. از آن موقع انقدر اعصبانی بود که به کل این ماجرا را از یاد برده بود. دفتر سفید هست و با اینکه متعلق به مادرش، اما اشکالی نداشت اگر چند بیت بنویسد؟

(ادامه‌اش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)

دوستان نظرتون رو بگید تا من بدونم خوندید و وجود دارید 🙂😶
دیدگاه ها (۲)

چقدر دلم میخواد اینجوری بزنم تو صورت بعضی ها 😏

درخواستی

هرگز نگفتم نازنین من دوستت دارم ولی....باید بدانی بی تو من ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط