#سکـوتمن_آهـنگتو
#سکـوتمن_آهـنگتو
#Part_12
·
·
·
از اون شب به بعد..
جونگکوک هر هفته یه بهونه پیدا میکرد تا ا/ت رو ببینه .
یهبار میگفت یه کافه جدید کشف کرده..
یه بار میگفت یه فیلم خوب اومده..
یه بار هم میگفت فقط دلم میخواست ببینمت..
ا/ت کمکم بهش عادت کرد .
عادت کرد به پیامهای صبح بخیرش ، به تماسهای نیمهشبش ، به اون نگاه خاصی که فقط برای خودش داشت..؛
ولی یه چیزی همیشه تو ذهنش بود.. این پسر یه ستارهست ؛ دنیا مال اونه.! من کیام که....
·
·
یه شب ، تو یه کافه نشسته بودن .
جونگکوک داشت از یه کنسرت جدید میگفت که قراره برگزار کنن .
ا/ت فقط گوش میداد و لبخند میزد..
کوک پرسید : " چی شد؟! "
" هیچی.! فقط فکر میکردم.... ما چقدر با هم فرق داریم.. "
" فرق که بد نیست! "
" میدونم ، ولی بعضی وقتا میترسم.. "
" از چی؟؟ "
ا/ت به فنجون قهوهاش نگاهی کرد و لب زد : " از اینکه یه روز بیدار بشم و ببینم همهچی یه خواب بوده.. "
جونگکوک دستش رو دراز کرد و دست ا/ت رو گرفت و گفت : " این خواب نیست.. من اینجام.. واقعی.! "
ا/ت به دستش نگاه کرد..
دست گرم جونگکوک رو ول نمیکرد..
ا/ت با بغضی پنهون گفت : " قول میدی؟! "
کوک مصمم گفت : " قول میدم . "
همون شب..
وقتی ا/ت به خونه برگشت ، نشست رو تختش و به سقف اتاقش خیره شد .
داشت به حرفای کوک فکر میکرد.. به دستش... به نگاهش....
·
·
·
#Part_12
·
·
·
از اون شب به بعد..
جونگکوک هر هفته یه بهونه پیدا میکرد تا ا/ت رو ببینه .
یهبار میگفت یه کافه جدید کشف کرده..
یه بار میگفت یه فیلم خوب اومده..
یه بار هم میگفت فقط دلم میخواست ببینمت..
ا/ت کمکم بهش عادت کرد .
عادت کرد به پیامهای صبح بخیرش ، به تماسهای نیمهشبش ، به اون نگاه خاصی که فقط برای خودش داشت..؛
ولی یه چیزی همیشه تو ذهنش بود.. این پسر یه ستارهست ؛ دنیا مال اونه.! من کیام که....
·
·
یه شب ، تو یه کافه نشسته بودن .
جونگکوک داشت از یه کنسرت جدید میگفت که قراره برگزار کنن .
ا/ت فقط گوش میداد و لبخند میزد..
کوک پرسید : " چی شد؟! "
" هیچی.! فقط فکر میکردم.... ما چقدر با هم فرق داریم.. "
" فرق که بد نیست! "
" میدونم ، ولی بعضی وقتا میترسم.. "
" از چی؟؟ "
ا/ت به فنجون قهوهاش نگاهی کرد و لب زد : " از اینکه یه روز بیدار بشم و ببینم همهچی یه خواب بوده.. "
جونگکوک دستش رو دراز کرد و دست ا/ت رو گرفت و گفت : " این خواب نیست.. من اینجام.. واقعی.! "
ا/ت به دستش نگاه کرد..
دست گرم جونگکوک رو ول نمیکرد..
ا/ت با بغضی پنهون گفت : " قول میدی؟! "
کوک مصمم گفت : " قول میدم . "
همون شب..
وقتی ا/ت به خونه برگشت ، نشست رو تختش و به سقف اتاقش خیره شد .
داشت به حرفای کوک فکر میکرد.. به دستش... به نگاهش....
·
·
·
- ۲۳۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط