به همین دلخوشم که هنوز دلواپسی‌هایم را بلدی وقتی دلم می

به همین دلخوشم که هنوز دلواپسی‌هایم را بلدی. وقتی دلم می‌

به همین دلخوشم که هنوز دلواپسی‌هایم را بلدی. وقتی دلم می‌گیرد، بی آن که بگویم پنجره را باز می‌کنی. وقتی باران می‌بارد، در لیوان خودت برایم چای می‌ریزی، و پرده را کنار می‌زنی. برای دست‌هایم نگرانی وقتی که می‌لرزد، و نگاهت را با بی‌قراری‌ام هماهنگ می‌کنی. من همین را در تو می‌پرستم، که اگر بخواهم عکس روی دیوار را بر می‌داری، حتی اگر لبخند سحرانگیزت را قاب گرفته باشد. تو خوب می‌دانی که جز من کسی نباید اسیر جادویت باشد. به من فرصت بده تا در کنار تو، ناشکیباترین عاشق جهان باشم …
دیدگاه ها (۰)

مي نويسم از چشمهايم كه بي تاب نگاه توأنداز گوش هايم كه از فر...

من وقتی مادر شدم، تازه فهمیدم مادرم برای ما چه کرد…تازه فهمی...

پروانه جان

سناریو

Why Did I Fall in Love with You?P⁸دو هفته بعد...دوهی بالاخره...

Why Did I Fall in Love with You? P¹⁵ | ویو خونهدوهی با عصبان...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت دهمیونا با عصبانیت به مرد خیره ش...

سناریو بلولاک/قفل آبی

رمان اسیر خان پارت پانزدهم ۱۵

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط