پارت
پارت ۹
+
- (تو اضافه ای، تو نا خواسته ای، برای هیچ کس مهم نیستی، تو فقط سر بارمی، چرا نمی میری؟ چرا گورت و گم نمی کنی؟ بدون تو زندگی برام خیلی راحت تر میشد، اگه نبودی لازم نبود انقدر زجر بکشم تا بزرگت کنم. اصلا چرا تا الان تحملت کردم؟ گمونم فقط از سر ترحم بود)
+*(نه همچین چیزی امکان ندارد آسوکا هیچ وقت همچین چیزایی نمیگه، متمعنم. ولی الان...الان در حالی که من رو با کتک زدن تا سر حد مرگ پیش برده داره این کلمات رو میگه. اون وایساده و من حتی به زور نشستم. آخرین کلماتش رو میگه)*
-(تو فقط مانع پیشرفت منی)
+*(و من رو توی شب خونی و کتک خورده تنها رها میکنه)
+هی دا بیدار شو (دا، مخفف دازای)
-*ناگهان از خواب میپرم و فورا سر جام میشینم*
-آروم باش، باشه؟ فقط یه کابوس بود. همین. چیزی نیس. حالت خوبه. حالا نفس بکش.
+*چشمانم کم کم به تاریکی عادت می کنند. تمام فکرم پیش حرف هایی است که زد. یا بهتر بگویم حرف هایی که فکر میکردم زد. حق با اوست آن فقط یک کابوس لعنتی بود. با این حال کلماتش بار ها در ذهنم تکرار می شود(تو اضافه ای، تو ناخواسته ای، تو سر بارمی، تو مانع پیش رفتمی) با دستانش صورتم را قاب میگیرد*
-هر خواب مزخرفی که دیدی تموم شده، همش زاده تخیلت بود. واقعی نبود و قرار نیست هر گز اتفاق بیفته. فهمیدی؟
+*وقتی انگشت شستش به سمت چشمم می لغزد و قطره اشکی را پاک می کند. تازه متوجه می شوم اشک هایم بی امان فرو میریزند.*
-*با پشت دست اشک هایش را پاک می کند. بعد سال ها هنوز همین جاییم. مثل بچگی هایش شده و من هم مثل همان زمان او را از کابوس هایش دور می کنم. فقط آن زمان سقفی بالای سرمان نبود. از خاطرات گذشته بیرون میایم. کنار تختش روی زمین مینشینم و چشمانش را در تاریکی پیدا می کنم* بهتری؟
+آره*دستش را میگیرم. همان طور که یادم است مثل یخ سرد است*
-*اجازه میدهم دستم را بگیرد اگر این کار آرامش میکند* دستات هنوزم داغن
+ دستای تو زیادی سردن
- هی، یادته یه بار بهم گفتی دستام مثل جسد سرده؟
+*دوباره روی تختم دراز میکشم* آره، و تو هم گفتی دستای منن که مثل آهن مذابن.
-بعدش هم دستامو گرفتی و گفتی اگه لازم باشه کل روز دستامو نگه میداری تا دیگه انقدر یخ نباشن.*لبخند شیرینی که میزند در تاریکی به سختی دیده میشود، ولی از چشم من در نمی رود*
+*بعد چند دقیقه سکوت میگویم* من...من...من برات مهمم؟ سر بارتم؟
- *از سوالش بهت زده می شوم. در این لحظه نگرانی برای هر شنودی را کنار می گذارم. اگر شنودی هم باشد من از او محافظت خواهم کرد* آره، آره برام مهمی و نه تو اصلا سربار نیستی.
+پس چرا همش باهام سردی؟ چرا مثل قبلنا نیستی؟
- میخوام...میخوام بیشتر مثل قبلنا باشم اما الان چند ماهه خودت هم عضو مافیا شدی و شرایط اونجا رو دیدی. تو این زندگی ای که برای خودمون دست و پا کردم و شغلی که درگیرشم...اجازه داشتن احساسات رو ندارم.*در چشمانش نگاه می کنم* اما سعی می کنم بهتر باشم برات.
+* با حرف هایی که میزند آرام میگیرم*
-*کم کم به خواب می رود ولی من تا صبح کنار تختش می مانم*
+
- (تو اضافه ای، تو نا خواسته ای، برای هیچ کس مهم نیستی، تو فقط سر بارمی، چرا نمی میری؟ چرا گورت و گم نمی کنی؟ بدون تو زندگی برام خیلی راحت تر میشد، اگه نبودی لازم نبود انقدر زجر بکشم تا بزرگت کنم. اصلا چرا تا الان تحملت کردم؟ گمونم فقط از سر ترحم بود)
+*(نه همچین چیزی امکان ندارد آسوکا هیچ وقت همچین چیزایی نمیگه، متمعنم. ولی الان...الان در حالی که من رو با کتک زدن تا سر حد مرگ پیش برده داره این کلمات رو میگه. اون وایساده و من حتی به زور نشستم. آخرین کلماتش رو میگه)*
-(تو فقط مانع پیشرفت منی)
+*(و من رو توی شب خونی و کتک خورده تنها رها میکنه)
+هی دا بیدار شو (دا، مخفف دازای)
-*ناگهان از خواب میپرم و فورا سر جام میشینم*
-آروم باش، باشه؟ فقط یه کابوس بود. همین. چیزی نیس. حالت خوبه. حالا نفس بکش.
+*چشمانم کم کم به تاریکی عادت می کنند. تمام فکرم پیش حرف هایی است که زد. یا بهتر بگویم حرف هایی که فکر میکردم زد. حق با اوست آن فقط یک کابوس لعنتی بود. با این حال کلماتش بار ها در ذهنم تکرار می شود(تو اضافه ای، تو ناخواسته ای، تو سر بارمی، تو مانع پیش رفتمی) با دستانش صورتم را قاب میگیرد*
-هر خواب مزخرفی که دیدی تموم شده، همش زاده تخیلت بود. واقعی نبود و قرار نیست هر گز اتفاق بیفته. فهمیدی؟
+*وقتی انگشت شستش به سمت چشمم می لغزد و قطره اشکی را پاک می کند. تازه متوجه می شوم اشک هایم بی امان فرو میریزند.*
-*با پشت دست اشک هایش را پاک می کند. بعد سال ها هنوز همین جاییم. مثل بچگی هایش شده و من هم مثل همان زمان او را از کابوس هایش دور می کنم. فقط آن زمان سقفی بالای سرمان نبود. از خاطرات گذشته بیرون میایم. کنار تختش روی زمین مینشینم و چشمانش را در تاریکی پیدا می کنم* بهتری؟
+آره*دستش را میگیرم. همان طور که یادم است مثل یخ سرد است*
-*اجازه میدهم دستم را بگیرد اگر این کار آرامش میکند* دستات هنوزم داغن
+ دستای تو زیادی سردن
- هی، یادته یه بار بهم گفتی دستام مثل جسد سرده؟
+*دوباره روی تختم دراز میکشم* آره، و تو هم گفتی دستای منن که مثل آهن مذابن.
-بعدش هم دستامو گرفتی و گفتی اگه لازم باشه کل روز دستامو نگه میداری تا دیگه انقدر یخ نباشن.*لبخند شیرینی که میزند در تاریکی به سختی دیده میشود، ولی از چشم من در نمی رود*
+*بعد چند دقیقه سکوت میگویم* من...من...من برات مهمم؟ سر بارتم؟
- *از سوالش بهت زده می شوم. در این لحظه نگرانی برای هر شنودی را کنار می گذارم. اگر شنودی هم باشد من از او محافظت خواهم کرد* آره، آره برام مهمی و نه تو اصلا سربار نیستی.
+پس چرا همش باهام سردی؟ چرا مثل قبلنا نیستی؟
- میخوام...میخوام بیشتر مثل قبلنا باشم اما الان چند ماهه خودت هم عضو مافیا شدی و شرایط اونجا رو دیدی. تو این زندگی ای که برای خودمون دست و پا کردم و شغلی که درگیرشم...اجازه داشتن احساسات رو ندارم.*در چشمانش نگاه می کنم* اما سعی می کنم بهتر باشم برات.
+* با حرف هایی که میزند آرام میگیرم*
-*کم کم به خواب می رود ولی من تا صبح کنار تختش می مانم*
- ۱.۷k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط