#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد
#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد
PT:7
میا به ردپاها خیره مانده بود
از اتاق شروع میشدند
و تا جلوی کمد ادامه داشتند
اما هیچ ردی از برگشتن وجود نداشت
میا آرام عقب رفت
صدای تقهای از داخل کمد آمد
بعد یکی دیگر
تق
تق
تق
میا دستش را روی دهانش گذاشت
در کمد خیلی آرام باز شد
داخلش خالی بود
فقط یک آینه قدیمی به دیوار تکیه داشت
میا نزدیک شد
انعکاس خودش را دید
اما انعکاسش...
لبخند میزد
میا عقب کشید
انعکاس همانجا ماند
بعد آرام دستش را بالا آورد
و روی شیشه نوشت:
«یونگی بهت دروغ گفته»
میا خشک شد
پشت سرش صدایی آمد
«دقیقاً.»
میا برگشت
یونگی در تاریکی ایستاده بود
این بار بدون تاج
و با صورتی که انگار سالها بود نخوابیده
فقط یک جمله گفت:
«تو باید قبل از اینکه من پیدات کنم، میمردی.»
PT:7
میا به ردپاها خیره مانده بود
از اتاق شروع میشدند
و تا جلوی کمد ادامه داشتند
اما هیچ ردی از برگشتن وجود نداشت
میا آرام عقب رفت
صدای تقهای از داخل کمد آمد
بعد یکی دیگر
تق
تق
تق
میا دستش را روی دهانش گذاشت
در کمد خیلی آرام باز شد
داخلش خالی بود
فقط یک آینه قدیمی به دیوار تکیه داشت
میا نزدیک شد
انعکاس خودش را دید
اما انعکاسش...
لبخند میزد
میا عقب کشید
انعکاس همانجا ماند
بعد آرام دستش را بالا آورد
و روی شیشه نوشت:
«یونگی بهت دروغ گفته»
میا خشک شد
پشت سرش صدایی آمد
«دقیقاً.»
میا برگشت
یونگی در تاریکی ایستاده بود
این بار بدون تاج
و با صورتی که انگار سالها بود نخوابیده
فقط یک جمله گفت:
«تو باید قبل از اینکه من پیدات کنم، میمردی.»
- ۲۹۶
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط