صدای دویدن هر لحظه نزدیکتر میشد.
صدای دویدن هر لحظه نزدیکتر میشد.
ات ناخودآگاه یک قدم به یونگی نزدیک شد.
— «کیه؟»
یونگی انگشتش را جلوی لبهایش گذاشت.
— «هیس.»
چراغ راهرو ناگهان خاموش شد.
ات نفسش را حبس کرد.
در تاریکی، فقط صدای قدمها شنیده میشد.
تق... تق... تق...
بعد متوقف شد.
یونگی آرام دستگیرهی کلاس را پایین کشید و ات را داخل برد.
در را بست.
هر دو پشت در ایستادند.
چند ثانیه بعد...
دستگیره تکان خورد.
ات دستش را روی دهانش گذاشت.
دستگیره دوباره پایین رفت.
اما در باز نشد.
صدایی آرام از پشت در آمد:
— «ات؟»
چشمهای ات از ترس گرد شد.
صدای یکی از همکلاسیهایش بود.
— «ات، منم... در رو باز کن.»
ات به یونگی نگاه کرد.
یونگی خیلی آرام سرش را تکان داد.
نه.
ات زیر لب گفت:
— «ولی خودش بود...»
یونگی نزدیک گوشش زمزمه کرد:
— «نه. اون نیست.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد همان صدا دوباره گفت:
— «ات... میدونم اونجایی.»
این بار صدا تغییر کرده بود.
خشکتر.
عجیبتر.
و ناگهان...
خندهای کوتاه از پشت در شنیده شد.
ات لرزید.
یونگی دستش را جلوی او گرفت تا مانع نزدیک شدنش به در شود.
— «بهش جواب نده.»
— «تو از کجا میدونی؟»
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— «چون من قبلاً دیدمش.»
ات با ناباوری نگاهش کرد.
— «کیه؟»
یونگی نگاهش را پایین انداخت.
— «کسی که از مدتها قبل دنبال من بوده.»
صدای ضربهای به در خورد.
تق!
ات از جا پرید.
ضربهی دوم محکمتر بود.
تق!
یونگی این بار دیگر لبخند نمیزد.
— «ات...»
— «چی؟»
— «هر اتفاقی افتاد، از کنار من دور نشو.»
ات با ترس پرسید:
— «چرا؟»
یونگی به در خیره شد.
— «چون این بار...»
صدای شکستن چیزی از پشت در آمد.
یونگی آرام ادامه داد:
— «فکر کنم اون دنبال منه نیست.»
چشمهای ات روی صورتش ثابت ماند.
— «پس دنبال کیه؟»
یونگی نگاهش را به ات دوخت.
— «تو.»
ات ناخودآگاه یک قدم به یونگی نزدیک شد.
— «کیه؟»
یونگی انگشتش را جلوی لبهایش گذاشت.
— «هیس.»
چراغ راهرو ناگهان خاموش شد.
ات نفسش را حبس کرد.
در تاریکی، فقط صدای قدمها شنیده میشد.
تق... تق... تق...
بعد متوقف شد.
یونگی آرام دستگیرهی کلاس را پایین کشید و ات را داخل برد.
در را بست.
هر دو پشت در ایستادند.
چند ثانیه بعد...
دستگیره تکان خورد.
ات دستش را روی دهانش گذاشت.
دستگیره دوباره پایین رفت.
اما در باز نشد.
صدایی آرام از پشت در آمد:
— «ات؟»
چشمهای ات از ترس گرد شد.
صدای یکی از همکلاسیهایش بود.
— «ات، منم... در رو باز کن.»
ات به یونگی نگاه کرد.
یونگی خیلی آرام سرش را تکان داد.
نه.
ات زیر لب گفت:
— «ولی خودش بود...»
یونگی نزدیک گوشش زمزمه کرد:
— «نه. اون نیست.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد همان صدا دوباره گفت:
— «ات... میدونم اونجایی.»
این بار صدا تغییر کرده بود.
خشکتر.
عجیبتر.
و ناگهان...
خندهای کوتاه از پشت در شنیده شد.
ات لرزید.
یونگی دستش را جلوی او گرفت تا مانع نزدیک شدنش به در شود.
— «بهش جواب نده.»
— «تو از کجا میدونی؟»
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— «چون من قبلاً دیدمش.»
ات با ناباوری نگاهش کرد.
— «کیه؟»
یونگی نگاهش را پایین انداخت.
— «کسی که از مدتها قبل دنبال من بوده.»
صدای ضربهای به در خورد.
تق!
ات از جا پرید.
ضربهی دوم محکمتر بود.
تق!
یونگی این بار دیگر لبخند نمیزد.
— «ات...»
— «چی؟»
— «هر اتفاقی افتاد، از کنار من دور نشو.»
ات با ترس پرسید:
— «چرا؟»
یونگی به در خیره شد.
— «چون این بار...»
صدای شکستن چیزی از پشت در آمد.
یونگی آرام ادامه داد:
— «فکر کنم اون دنبال منه نیست.»
چشمهای ات روی صورتش ثابت ماند.
— «پس دنبال کیه؟»
یونگی نگاهش را به ات دوخت.
— «تو.»
- ۱۰۷
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط