لایک و فالو و بازنشر فراموش نشه قشنگام
. ٫٫مافیای من٫٫ .
پارت5
صدای الکساندر هنوز در هوا مانده بود و لونا حتی جرئت نداشت نفس عمیقی بکشد .
لونا باید قوی میماند ؛
او یک مأمورمخفی بود و نباید اجازه میداد کسی متوجه هویت واقعیاش شود.
«تو کی هستی...و اینجا چیکار میکنی؟؟»
حالا نوبت لونا بود.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند.
لبخندی کمرنگ روی لبهایش نشاند،لبخندی که کمی شیطنت و کلی پنهان کاری درخود داشت.
«من؟ من اینجا کار میکنم . ولی سوال اینه که شما اینجا چیکار میکنید آقای...»
مکثی کرد و منتظر ماند تا الکساندر اسمش را بگوید،اما وقتی سکوت کرد،
ادامه داد:
«منظورت چیه که من کی هستم؟ مگه از این طرفا نیستی؟»
لحن صدایش قاطع بود، اما نه پرخاشگرانه.
داشت سعی میکرد او را گیج کند.
در همین لحظه ، صدای قدم های آشنایی از انتهای راهرو آمد.
دینا بود.
وقتی لونا و الکساندر را در این حالت کنار هم دید،برای یک لحظه چشمانش گرد شد،اما سریع خودش را جمعوجورکرد.
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشت و نگاهش بین لونا و الکساندر چرخید.
«وای! لونا! اینجا چیکار میکنی؟»
با لحنی که انگار متعجب شده، به سمت لونا آمد.
چشمانش با دیدن لونا برق زد،انگار که خاطرهای دور را به یاد آورده باشد.
«وای خدای من! تو.....تو همون لونا نیستی.؟»
ادامه دارد.....
پارت5
صدای الکساندر هنوز در هوا مانده بود و لونا حتی جرئت نداشت نفس عمیقی بکشد .
لونا باید قوی میماند ؛
او یک مأمورمخفی بود و نباید اجازه میداد کسی متوجه هویت واقعیاش شود.
«تو کی هستی...و اینجا چیکار میکنی؟؟»
حالا نوبت لونا بود.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند.
لبخندی کمرنگ روی لبهایش نشاند،لبخندی که کمی شیطنت و کلی پنهان کاری درخود داشت.
«من؟ من اینجا کار میکنم . ولی سوال اینه که شما اینجا چیکار میکنید آقای...»
مکثی کرد و منتظر ماند تا الکساندر اسمش را بگوید،اما وقتی سکوت کرد،
ادامه داد:
«منظورت چیه که من کی هستم؟ مگه از این طرفا نیستی؟»
لحن صدایش قاطع بود، اما نه پرخاشگرانه.
داشت سعی میکرد او را گیج کند.
در همین لحظه ، صدای قدم های آشنایی از انتهای راهرو آمد.
دینا بود.
وقتی لونا و الکساندر را در این حالت کنار هم دید،برای یک لحظه چشمانش گرد شد،اما سریع خودش را جمعوجورکرد.
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشت و نگاهش بین لونا و الکساندر چرخید.
«وای! لونا! اینجا چیکار میکنی؟»
با لحنی که انگار متعجب شده، به سمت لونا آمد.
چشمانش با دیدن لونا برق زد،انگار که خاطرهای دور را به یاد آورده باشد.
«وای خدای من! تو.....تو همون لونا نیستی.؟»
ادامه دارد.....
- ۴۰۸
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط