{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾

#BeforeISawYou

#Part_۶
...

نگاهم رو به بقیه چرخوندم.

جونگ‌کوک حتی نگاهمم نمیکرد.

لنا با غم بهم خیره شده بود.

و تهیونگ...

از بین اون همه جمعیت به سمتم اومد.

ـ لارا...

یه قدم عقب رفتم.

ـ نه.

ـ گوش کن...

ـ همتون میدونستین.

صدام بلند نبود.

ولی دستام میلرزید.

ـ لارا...

ـ همتون میدونستین.

نگاهم بین صورت‌هاشون چرخید.

مامان.

بابا.

پدربزرگ.

مادربزرگ.

لنا.

تهیونگ.

جونگ‌کوک.

همه.

ـ از کی؟

هیچ‌کس جواب نداد.

خندیدم.

یه خنده کوتاه و عصبی.

ـ از کی میدونستین؟

تهیونگ آروم گفت:

ـ لارا...

ـ یه هفته؟

ـ ...

ـ یه ماه؟

ـ ...

ـ یا از قبل از اینکه برگردم کره؟

سکوتش جوابم رو داد.

و همون لحظه چیزی توی وجودم فرو ریخت.

نفسم لرزید.

ـ باورم نمیشه.

مامان یه قدم جلو اومد.

ـ عزیزم...

ـ نه.

این بار صدام بلندتر شد.

ـ نه مامان.

چشمام میسوخت.

ـ من سه سال اون طرف دنیا بودم.

سه سال.

بعد برمیگردم خونه...

و همه میدونن قراره با کی ازدواج کنم جز خودم؟

هیچ‌کس حرفی نزد.

انگار هیچ جوابی وجود نداشت.

نگاهم روی تهیونگ ثابت موند.

ـ تو هم میدونستی؟

فکش منقبض شد.

ـ آره.

سرمو پایین انداختم.

انگار شنیدن اون "آره" از هر چیزی دردناک‌تر بود.

ـ حتی تو...

برای چند ثانیه فقط سکوت بود.

بعد آروم گفتم:

ـ تبریک میگم.

همه متعجب نگاهم کردن.

ـ چی؟

لبخند زدم.

اما حتی خودمم میدونستم واقعی نیست.

ـ مگه چیزی نیست که میخواستین؟

پس تبریک.

تبریک بابت اینکه برای زندگی من تصمیم گرفتین.

بدون اینکه حتی یه بار نظرم رو بپرسین.

بعد برگشتم.

و قبل از اینکه کسی بتونه جلومو بگیره...

از سالن خارج شدم.

درست لحظه‌ای که صدای تهیونگ پشت سرم پیچید:

ـ لارا صبر کن!

اما من دیگه نای شنیدن هیچ توضیحی رو نداشتم.

(ویو جونگ‌کوک)
و برای اولین بار از اول مهمونی بلند میشه.
نگاهش به دری میفته که لارا ازش خارج شده.
همه داشتن درباره مراسم حرف میزدن.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما اون فقط یه چیز رو میدید.
چهره دختری که چند ثانیه قبل فهمیده بود کل زندگیش از قبل براش برنامه‌ریزی شده.
...
لنا آروم صداش میکنه:
ـ کوک...
اما اون جواب نمیده.
کتش رو برمیداره.
و از سالن خارج میشه.
دیدگاه ها (۰)

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾#BeforeISawYou#Part_۶(ویو لارا)چند دقیقه بعد...

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾#BeforeISawYou#Part_7(ویو لارا)نمیدونستم چند...

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾#BeforeISawYou#Part_5(ویو لارا)صبح با صدای ز...

یه فلش‌بک کوتاه:(چند هفته قبل از برگشت لارا)لنا توی سالن نشس...

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾#BeforeISawYou#Part_3(ویو لارا)حدود ساعت پنج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط