𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
#BeforeISawYou
#Part_۶
(ویو لارا)
چند دقیقه بعد از اتاق خارج شدم.
خونه پر از آدم شده بود.
صدای خندهها و حرف زدنها همه جا پیچیده بود.
اما اون حس عجیب هنوز ولم نمیکرد.
از پلهها پایین رفتم.
همین که وارد سالن شدم چشمم به لنا افتاد.
لباس آبی تیره پوشیده بود.
همیشه خوشگل بود.
اما امشب...
یه چیز توی نگاهش فرق داشت.
لبخند زد.
منم دست تکون دادم.
ولی وقتی نزدیکش شدم آروم پرسیدم:
ـ خوبی؟
ـ آره.
دروغ گفت.
فهمیدم.
چون دقیقاً مثل تهیونگ دروغ گفته بود.
...
چند دقیقه بعد همه دور میزهای بزرگ جمع شده بودن.
پدربزرگ کیم بلند شد.
سالن کمکم ساکت شد.
منم لیوان آبمو روی میز گذاشتم.
پدربزرگ لبخند زد.
ـ از همه ممنونم که امشب اینجا حضور دارین.
چند نفر دست زدن.
ادامه داد:
ـ امشب یک خبر مهم برای دو خانواده داریم.
همون لحظه قلبم بیدلیل فشرده شد.
نگاهم ناخودآگاه سمت لنا رفت.
رنگش پریده بود.
بعد سمت تهیونگ.
فکش قفل شده بود.
بعد سمت جونگکوک.
و اون حتی به پدربزرگ نگاه نمیکرد.
...
-همونطور که همه میدونین، نوه عزیزمون لارا بعد از سه سال به کشور برگشته.
صدای تشویق سالن رو پر کرد.
ناخودآگاه لبخند زدم.
پدربزرگ دوباره لبخند زد.
ـ و البته... خبر مهم دیگهای هم داریم.
ـ سالها پیش توافقی بین دو خانواده بسته شد.
ابروهام توی هم رفت.
توافق؟
ـ و حالا زمان عملی شدن اون رسیده.
برای اولین بار ترسیدم.
واقعاً ترسیدم.
پدربزرگ ادامه داد:
ـ نامزدی کیم تهیونگ و جئون لنا...
سالن از صدای تشویق پر شد.
اما من فقط به لنا خیره شده بودم.
اون لبخند نمیزد.
...
و بعد جمله بعدی گفته شد.
جملهای که دنیا رو از حرکت انداخت.
ـ و همچنین نامزدی کیم لارا و جئون جونگکوک.
...
صدای تشویق بلندتر شد.
اما من چیزی نمیشنیدم.
هیچی.
فقط یه جمله توی سرم تکرار میشد.
نامزدی...
من؟
و جونگکوک؟
...
همه میدونستن.
جز من.
...
نگاهم رو به بقیه چرخوندم.
جونگکوک حتی نگاهمم نمیکرد.
لنا با غم بهم خیره شده بود.
و تهیونگ...
از بین اون همه جمعیت به سمتم اومد.
ـ لارا...
یه قدم عقب رفتم.
ـ نه.
ـ گوش کن...
ـ همتون میدونستین.
صدام بلند نبود.
ولی دستام میلرزید.
ـ لارا...
ـ همتون میدونستین.
نگاهم بین صورتهاشون چرخید.
مامان.
بابا.
پدربزرگ.
مادربزرگ.
لنا.
تهیونگ.
جونگکوک.
همه.
ـ از کی؟
هیچکس جواب نداد.
خندیدم.
یه خنده کوتاه و عصبی.
ـ چرا بهم نگفتید؟
تهیونگ آروم گفت:
ـ لارا...
و همون لحظه چیزی توی وجودم فرو ریخت.
نفسم لرزید.
ـ باورم نمیشه.
مامان یه قدم جلو اومد.
ـ عزیزم...
ـ نه.
این بار صدام بلندتر شد.
ـ نه مامان.
چشمام میسوخت.
ـ من سه سال اون طرف دنیا بودم.
سه سال.
بعد برمیگردم خونه...
و همه میدونن قراره با کی ازدواج کنم جز خودم؟
هیچکس حرفی نزد.
انگار هیچ جوابی وجود نداشت.
نگاهم روی تهیونگ ثابت موند.
ـ تو هم میدونستی؟
فکش منقبض شد.
ـ آره.
سرمو پایین انداختم.
انگار شنیدن اون "آره" از هر چیزی دردناکتر بود.
ـ حتی تو...
برای چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد آروم گفتم:
ـ تبریک میگم.
همه متعجب نگاهم کردن.
ـ چی؟
لبخند زدم.
اما حتی خودمم میدونستم واقعی نیست.
ـ مگه چیزی نیست که میخواستین؟
پس تبریک.
تبریک بابت اینکه برای زندگی من تصمیم گرفتین.
بدون اینکه حتی یه بار نظرم رو بپرسین.
بعد برگشتم.
و قبل از اینکه کسی بتونه جلومو بگیره...
از سالن خارج شدم.
درست لحظهای که صدای تهیونگ پشت سرم پیچید:
ـ لارا صبر کن!
اما من دیگه نای شنیدن هیچ توضیحی رو نداشتم.
(ویو جونگکوک)
و برای اولین بار از اول مهمونی بلند میشه.
نگاهش به دری میفته که لارا ازش خارج شده.
همه داشتن درباره مراسم حرف میزدن.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما اون فقط یه چیز رو میدید.
چهره دختری که چند ثانیه قبل فهمیده بود کل زندگیش از قبل براش برنامهریزی شده.
...
لنا آروم صداش میکنه:
ـ کوک...
اما اون جواب نمیده.
کتش رو برمیداره.
و از سالن خارج میشه.
#BeforeISawYou
#Part_۶
(ویو لارا)
چند دقیقه بعد از اتاق خارج شدم.
خونه پر از آدم شده بود.
صدای خندهها و حرف زدنها همه جا پیچیده بود.
اما اون حس عجیب هنوز ولم نمیکرد.
از پلهها پایین رفتم.
همین که وارد سالن شدم چشمم به لنا افتاد.
لباس آبی تیره پوشیده بود.
همیشه خوشگل بود.
اما امشب...
یه چیز توی نگاهش فرق داشت.
لبخند زد.
منم دست تکون دادم.
ولی وقتی نزدیکش شدم آروم پرسیدم:
ـ خوبی؟
ـ آره.
دروغ گفت.
فهمیدم.
چون دقیقاً مثل تهیونگ دروغ گفته بود.
...
چند دقیقه بعد همه دور میزهای بزرگ جمع شده بودن.
پدربزرگ کیم بلند شد.
سالن کمکم ساکت شد.
منم لیوان آبمو روی میز گذاشتم.
پدربزرگ لبخند زد.
ـ از همه ممنونم که امشب اینجا حضور دارین.
چند نفر دست زدن.
ادامه داد:
ـ امشب یک خبر مهم برای دو خانواده داریم.
همون لحظه قلبم بیدلیل فشرده شد.
نگاهم ناخودآگاه سمت لنا رفت.
رنگش پریده بود.
بعد سمت تهیونگ.
فکش قفل شده بود.
بعد سمت جونگکوک.
و اون حتی به پدربزرگ نگاه نمیکرد.
...
-همونطور که همه میدونین، نوه عزیزمون لارا بعد از سه سال به کشور برگشته.
صدای تشویق سالن رو پر کرد.
ناخودآگاه لبخند زدم.
پدربزرگ دوباره لبخند زد.
ـ و البته... خبر مهم دیگهای هم داریم.
ـ سالها پیش توافقی بین دو خانواده بسته شد.
ابروهام توی هم رفت.
توافق؟
ـ و حالا زمان عملی شدن اون رسیده.
برای اولین بار ترسیدم.
واقعاً ترسیدم.
پدربزرگ ادامه داد:
ـ نامزدی کیم تهیونگ و جئون لنا...
سالن از صدای تشویق پر شد.
اما من فقط به لنا خیره شده بودم.
اون لبخند نمیزد.
...
و بعد جمله بعدی گفته شد.
جملهای که دنیا رو از حرکت انداخت.
ـ و همچنین نامزدی کیم لارا و جئون جونگکوک.
...
صدای تشویق بلندتر شد.
اما من چیزی نمیشنیدم.
هیچی.
فقط یه جمله توی سرم تکرار میشد.
نامزدی...
من؟
و جونگکوک؟
...
همه میدونستن.
جز من.
...
نگاهم رو به بقیه چرخوندم.
جونگکوک حتی نگاهمم نمیکرد.
لنا با غم بهم خیره شده بود.
و تهیونگ...
از بین اون همه جمعیت به سمتم اومد.
ـ لارا...
یه قدم عقب رفتم.
ـ نه.
ـ گوش کن...
ـ همتون میدونستین.
صدام بلند نبود.
ولی دستام میلرزید.
ـ لارا...
ـ همتون میدونستین.
نگاهم بین صورتهاشون چرخید.
مامان.
بابا.
پدربزرگ.
مادربزرگ.
لنا.
تهیونگ.
جونگکوک.
همه.
ـ از کی؟
هیچکس جواب نداد.
خندیدم.
یه خنده کوتاه و عصبی.
ـ چرا بهم نگفتید؟
تهیونگ آروم گفت:
ـ لارا...
و همون لحظه چیزی توی وجودم فرو ریخت.
نفسم لرزید.
ـ باورم نمیشه.
مامان یه قدم جلو اومد.
ـ عزیزم...
ـ نه.
این بار صدام بلندتر شد.
ـ نه مامان.
چشمام میسوخت.
ـ من سه سال اون طرف دنیا بودم.
سه سال.
بعد برمیگردم خونه...
و همه میدونن قراره با کی ازدواج کنم جز خودم؟
هیچکس حرفی نزد.
انگار هیچ جوابی وجود نداشت.
نگاهم روی تهیونگ ثابت موند.
ـ تو هم میدونستی؟
فکش منقبض شد.
ـ آره.
سرمو پایین انداختم.
انگار شنیدن اون "آره" از هر چیزی دردناکتر بود.
ـ حتی تو...
برای چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد آروم گفتم:
ـ تبریک میگم.
همه متعجب نگاهم کردن.
ـ چی؟
لبخند زدم.
اما حتی خودمم میدونستم واقعی نیست.
ـ مگه چیزی نیست که میخواستین؟
پس تبریک.
تبریک بابت اینکه برای زندگی من تصمیم گرفتین.
بدون اینکه حتی یه بار نظرم رو بپرسین.
بعد برگشتم.
و قبل از اینکه کسی بتونه جلومو بگیره...
از سالن خارج شدم.
درست لحظهای که صدای تهیونگ پشت سرم پیچید:
ـ لارا صبر کن!
اما من دیگه نای شنیدن هیچ توضیحی رو نداشتم.
(ویو جونگکوک)
و برای اولین بار از اول مهمونی بلند میشه.
نگاهش به دری میفته که لارا ازش خارج شده.
همه داشتن درباره مراسم حرف میزدن.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما اون فقط یه چیز رو میدید.
چهره دختری که چند ثانیه قبل فهمیده بود کل زندگیش از قبل براش برنامهریزی شده.
...
لنا آروم صداش میکنه:
ـ کوک...
اما اون جواب نمیده.
کتش رو برمیداره.
و از سالن خارج میشه.
- ۲۷۸
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط