{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اعتماد عشق [ پارت ۸ ]

از زبان مریلین :
همین که وارد آشپزخونه شدم خاله یو با دیدن قیافه زارم سریع اومد سمتم

خ.و: عه وا چی شده دختر

دستم رو گذاشتم روی سینم

+ لطفاً.. لطفاً یه کیسه پلاستیکی..بهم بدین

فورا یه پلاستیک داد بهم دکترم گفته بود وقتی اسپری پیشم نیست از این راه استفاده کنم چندبار داخلش نفس کشیدم که حالم یکم به خودش اومد نشستم روی سرامیک های آشپزخونه تکیه دادم به دیوار پشتم
خاله یو نشست کنارم

خ. و: چیشده ؟

+کاش تو همون انگلیس خراب شده می موندم و بر نمیگشتم curse به این زندگی


یه لحظه خودمم متوجه شدم یه کلمه انگلیسی از زبونم پرید بیرون


+ منظورم از اون کلمه لعنت بود


خ.و: تو که نمیتونی فرار کنی از سرنوشت

+چه سرنوشتی آخه همش سیاهیه من هرچقدر خواستم با قلم سفیدش کنم سیاه تر شد

خ.و: اینطوری نگو اون شاید بی رحم باشه شاید خیلی اعصبانی و اخمو باشه اما اونم یه آدم مثل تو هست

+ خدا نکنه ایششش اصلا من چرا فرار نکردم نشستم اینجا تا اون ازم محافظت کنه تا یهو گرگا نخورنم من خودم مگه بچم

خ.و : مگه بزرگی دختر جون رییس جئون ۲۸ سالشه تو خودتو با اون مقایسه می‌کنی


چشمام رو از تعجب گرد کردم

+ چییی؟ ۲۸ سالشه ؟

چشماش رو به نشونه آره باز و بسته کرد

به سقف خیره شدم


+ خدایا از اون همه نعمتت یدونه شوهره ۲۸ ساله کم داشتم که اونم نصیبم کردی واقعا شکرت دیگه لطفاً چیزی نده تا همینجا خیلی دادی بهم


خ.و : دختر از خدات هم باشه شوهر به این جذابی و خوشگلی داشته باشی


+ نمی‌خواد ازش تعریف کنی آخرش که از اینجا خلاص میشم و برمی‌گردم انگلیس حداقل اونجا راحت زندگی میکنم از دست اینا هم راحت میشم


خ.و: جونگ کوک همه چیز پدرت رو بگیره بعد میزاره بری تو به همین راحتی نمیتونی ازش راحت بشی

+ خوابش رو ببینه من بهش چیزی دادم


خ.و: ببین دختر خوب اون اونقدر داره که به یه گرون ثروت پدرت احتیاج نداشته باشه اما اون ثروت متاصل به جایگاهی هست که پدرت داشته حالا تو هم بهتره از خر شیطون بیای پایین اون امضا رو بهش بدی اون موقع مطمئنن اون تو رو توی امنیت کامل بر می گردونه انگلیس


هیچی از حرفاش سر در نمیاوردم..حرف کسی تو گوش من نمیره هرچی خودم بگم


[ یک هفته بعد ]


از زبان مریلین :
جونگ کوک که خونه نیست باهاش کَل کَل کنم خاله یو هم که همیشه خدا تو آشپزخونه هست جانگ شین هم که با جونگ کوکه هوففف تهیونگ هم نیستش...به ساعت نگاه کردم ۵ بعد از ظهره چقدر بشینم آخه
میخواستم برم تو باغ نگهبان کنار در رو دیدم مثل مجسمه وایستاده بود اینا واقعا شبیه شوالیه های تاریکی هستن


از زبان جونگ کوک :
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم دروازه عمارت باز شد یه چند قدم رفتم که ۵ تا از نگهبانا رو دیدم که دوره مریلین جمع شده بودن می‌خندیدن
عینک دودیم رو از چشمام برداشتم


جانگ شین :انگار خیلی بهشون خوش میگذره


- من به این بی اُرزه ها پول میدم تا از این عمارت محافظت کنن اینا هر هر میخندن الان خنده هاشون رو به گریه تبدیل میکنم


از زبان مریلین :
همینطور از اون شوالیه هایی که تو انگلیس بودن برای نگهبانا تعریف میکردم و می‌خندیدیم که صدای بلند جونگ کوک اومد

- اینجا چخبره


همه نگهبانا از ترس برگشتن سمتش بیچاره ها از ترس میلرزیدن من پشت نگهبانا بودم تا خواست دهنش رو باز کنه و حرفش رو بزنه رفتم جلوی نگهبانا موندم

+ اونا تقصیری ندارنا تقصیر من بود

بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت :

- مریلین برو تو

+ اما...

- یه حرف رو صد بار تکرار نمیکنن برو تو[ داد ]

رفتم داخل ایششش سرم داد زد تا حالا هیچکس سرم داد نزده بود...
نشستم توی سالن اصلی با اخم به اطراف نگاه کردم صدای قدم هاش رو شنیدم فوراً بلند شدم و وایستادم

+ فکر نکن داد زدی ترسیدمااا


- اون همه آدم رو دوره خودت جمع می‌کنی مگه بهت نگفتم هواست به کارات باشه

+....

- گفتم یا نگفتم ؟

+ گفتی خب که چی ؟

- خیلی خب انگار از جنگ خوشت میاد

با صدای بلند خاله یو رو صدا کرد خاله یو هم سریع اومد پیشمون


- خاله یو از فردا تمیزکاری با مریلین هست ظرف ها رو هم خودش میشوره تازه صبح زود بیدار میشه تا صبحونه منو آماده کنه

این چی میگه منی که توی عمرم دست به سیاه و سفید نزدم الان این کارا رو بکنم

+ من این کار ها رو نمیکنم

- تا جرمت سنگین تر نشده ساکت شو

بعدش رفت سمت پله ها طبقه بالا
بفرما خدمتکار هم شدم شانس به این قشنگی
ریه هام چند روزی بود حد و مرز نزاشته بود واسه درد سرفَم گرفت یه دستمال برداشتم و جلوی دهنم گرفتم رفتم طبقه بالا توی اتاقم در رو بستم وقتی سرفه هام بند اومد دهنم طمع خون میداد وقتی دستمال رو از روی دهنم برداشتم لکه های خون روش بود این بار دومه از داخل فکر کنم بلا های بدی سره ریه هام داره میاد

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۳)

اعتماد عشق [ پارت ۹ ]

اعتماد عشق [ پارت ۱۰ ]

اعتماد عشق [ پارت ۷ ]

اعتماد عشق [ پارت ۶ ]

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۱۹از زبان اتداشتم همین طور کت و ش...

part23 عشق پنهان《ویو ات》جونگ کوک بود برگشتم سمتش تا برگشتم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط