گفتم زنان به عشق محتاجند گفت عشق به زنان محتاج است و بع

گفتم زنان به عشق محتاجند؟ گفت عشق به زنان محتاج است. و بعد، مرا بوسید.
گفتم زنان به نور محتاجند؟ گفت گیاهان تمامشان به نور محتاجند. گفتم زنان گیاهند؟ گفت روینده و شکننده‌اند و بر زمستانهای طولانی فاتحند، گیاهند. و بعد مرا بوسید.
گفتم زنان به رنج محتاجند؟ گفت زن زخمی رنج است، و خالق رنج است، و مداوای رنج است، و تداوم رنج است، و پایان رنج است، زن رنج است، و کیست که به خود محتاج نباشد. و بعد مرا بوسید.
گفتم زنان بی نیازند نه؟ گفت نه، زن نیاز و بی‌نیازی است در هم تنیده.
و بعد مرا بوسید و گفت از یاد نبری زنان بسیار اندکند، و مردان نیز. شراب بسیار اندک است، و تنگ بلور نیز. نور بسیار اندک است، و گیاه نیز. به یاد بیاور برایت گفتم ما بیشتر سنگ آدم‌نماییم، مرد و زن کم است، رنج و جنون از حد گذشته است.
گفتم برای همین است که این‌همه تنهاییم؟ گفت برای همین است که این همه تنهاییم.

و بعد رفت، و دیدم نور شد، و گیاه شد، و رنج شد، و باهار شد، و ابر شد و بر کویرها بارید. نگاهش کردم، تا زمانی که خوابم برد، و خواب دیدم ابر را آتش زده‌اند، گریه‌ام گرفت، از خواب پریدم. همان‌جا بود، مرا بوسید، مرا خواباند، و باز تنها ماند...
دیدگاه ها (۴)

ما مردها دلمان که می گیرددوست نداریم کسی ببیند اشک هایمان را...

مه بود. کنار آتش نشستم و به ماه کوهستان نگاه کردم. بعد دلم ب...

دلت می‌خواهد خودت را تماما به او بدهی. تن شکسته‌ات را به آن ...

یه دیالوگ تو سریال شهرزاد بود که به نظرم شهرزاد خیلی حرف دلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط