{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مه بود کنار آتش نشستم و به ماه کوهستان نگاه کردم بعد دل

مه بود. کنار آتش نشستم و به ماه کوهستان نگاه کردم. بعد دلم برایت تنگ شد. دلم خواست حالت را بپرسم، درباره چیزی ساده با تو حرف بزنم، بعد بگویم قصه‌ام را بفرستم بخوانی؟

یادم آمد صد سال است قصه‌ای ننوشته‌ام. یادم آمد صد سال است حرف نمی زنیم.

اما مه بود و بوی چوب سوخته و خاک خیس و باران و تنهایی. طبیعی بود دلتنگت باشم. طبیعی نبود؟
دیدگاه ها (۱۶)

هروقت سرتونو رو شونه محبوبتون گذاشتیندلتنگ هارو دعا کنید...‌

با لب هایی که کارشون بوسیدن است دل ها را تیکه تیکه میکنند و ...

ما مردها دلمان که می گیرددوست نداریم کسی ببیند اشک هایمان را...

گفتم زنان به عشق محتاجند؟ گفت عشق به زنان محتاج است. و بعد، ...

"سرنوشت "فصل ۲p,23...ساعت ۸ شب ‌.....ی هودی روی تاپم پوشیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط