White Lotus | Part 30
White Lotus | Part 30
ساعت ۷:۵۸ شب...
دو دقیقه مانده بود.
سوآ روی مبل اتاقش نشسته بود و گوشی را در دست گرفته بود.
صفحهی شبکههای اجتماعی پر از حدس و گمان بود.
«امشب تأیید میکنن؟»
«فکر کنم رابطهشون واقعیه!»
«اگه تأیید بشه، بزرگترین خبر ساله!»
سوآ گوشی را خاموش کرد.
نفس عمیقی کشید.
گوشی دوباره لرزید.
جونگکوک: «آمادهای؟»
سوآ لبخند کوچکی زد.
سوآ: «نه.»
چند ثانیه بعد...
جونگکوک: «منم نه.»
سوآ: «پس چرا دارم لبخند میزنم؟»
جونگکوک: «چون این بار تنها نیستی.»
سوآ چند لحظه به پیام نگاه کرد.
سوآ: «ممنون که موندی.»
پاسخ جونگکوک کوتاه بود.
جونگکوک: «همیشه.»
ساعت ۸ شب.
بیانیه منتشر شد.
فضای مجازی در چند ثانیه منفجر شد.
سوآ صفحه را باز کرد.
اولین جمله را خواند...
«پس از بررسی گزارشهای منتشرشده دربارهی کیم سوآ و جونگکوک...»
قلبش تند میزد.
ادامهی متن را خواند.
اما چیزی که دید...
آن چیزی نبود که انتظار داشت.
کمپانیها رابطه را نه تأیید کردند...
نه تکذیب.
فقط نوشته بودند که:
«هر دو هنرمند در حال حاضر تمرکز خود را بر فعالیتهای حرفهای خود قرار دادهاند و از حریم خصوصی آنها درخواست میشود محافظت شود.»
سوآ گوشی را پایین آورد.
سوآ: «یعنی چی؟»
تقریباً همان لحظه پیام جونگکوک آمد.
جونگکوک: «فکر کنم یعنی هنوز چیزی رو به کسی بدهکار نیستیم.»
سوآ خندید.
سوآ: «پس... ما چی؟»
چند ثانیه گذشت.
جونگکوک: «ما خودمون میدونیم چی هستیم.»
سوآ قلبش لرزید.
چند هفته گذشت.
شایعهها کمکم آرامتر شدند.
اما رابطهی سوآ و جونگکوک...
دیگر مثل قبل نبود.
نه به خاطر رسانهها.
بلکه به خاطر خودشان.
آنها بالاخره قبول کرده بودند که احساسشان واقعی است.
اما هنوز یک مشکل وجود داشت.
هر دو در اوج دوران حرفهای خود بودند.
هر دو برنامههای سنگینی داشتند.
و هر دو میدانستند که کوچکترین اشتباه میتواند زندگی شخصیشان را به تیتر اول اخبار تبدیل کند.
یک شب...
سوآ و جونگکوک در ماشین نشسته بودند.
شهر از پشت شیشهها میگذشت.
سوآ سرش را به شیشه تکیه داد.
سوآ: «جونگکوک؟»
جونگکوک: «جانم؟»
سوآ: «اگه یه روز مجبور بشیم بین کارمون و... این رابطه یکی رو انتخاب کنیم، چی؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد به خیابان خیره شد.
جونگکوک: «اون روز نمیذارم برسه.»
سوآ لبخند زد.
اما هیچکدام نمیدانستند...
آن روز، خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردند، قرار بود از راه برسد.
ساعت ۷:۵۸ شب...
دو دقیقه مانده بود.
سوآ روی مبل اتاقش نشسته بود و گوشی را در دست گرفته بود.
صفحهی شبکههای اجتماعی پر از حدس و گمان بود.
«امشب تأیید میکنن؟»
«فکر کنم رابطهشون واقعیه!»
«اگه تأیید بشه، بزرگترین خبر ساله!»
سوآ گوشی را خاموش کرد.
نفس عمیقی کشید.
گوشی دوباره لرزید.
جونگکوک: «آمادهای؟»
سوآ لبخند کوچکی زد.
سوآ: «نه.»
چند ثانیه بعد...
جونگکوک: «منم نه.»
سوآ: «پس چرا دارم لبخند میزنم؟»
جونگکوک: «چون این بار تنها نیستی.»
سوآ چند لحظه به پیام نگاه کرد.
سوآ: «ممنون که موندی.»
پاسخ جونگکوک کوتاه بود.
جونگکوک: «همیشه.»
ساعت ۸ شب.
بیانیه منتشر شد.
فضای مجازی در چند ثانیه منفجر شد.
سوآ صفحه را باز کرد.
اولین جمله را خواند...
«پس از بررسی گزارشهای منتشرشده دربارهی کیم سوآ و جونگکوک...»
قلبش تند میزد.
ادامهی متن را خواند.
اما چیزی که دید...
آن چیزی نبود که انتظار داشت.
کمپانیها رابطه را نه تأیید کردند...
نه تکذیب.
فقط نوشته بودند که:
«هر دو هنرمند در حال حاضر تمرکز خود را بر فعالیتهای حرفهای خود قرار دادهاند و از حریم خصوصی آنها درخواست میشود محافظت شود.»
سوآ گوشی را پایین آورد.
سوآ: «یعنی چی؟»
تقریباً همان لحظه پیام جونگکوک آمد.
جونگکوک: «فکر کنم یعنی هنوز چیزی رو به کسی بدهکار نیستیم.»
سوآ خندید.
سوآ: «پس... ما چی؟»
چند ثانیه گذشت.
جونگکوک: «ما خودمون میدونیم چی هستیم.»
سوآ قلبش لرزید.
چند هفته گذشت.
شایعهها کمکم آرامتر شدند.
اما رابطهی سوآ و جونگکوک...
دیگر مثل قبل نبود.
نه به خاطر رسانهها.
بلکه به خاطر خودشان.
آنها بالاخره قبول کرده بودند که احساسشان واقعی است.
اما هنوز یک مشکل وجود داشت.
هر دو در اوج دوران حرفهای خود بودند.
هر دو برنامههای سنگینی داشتند.
و هر دو میدانستند که کوچکترین اشتباه میتواند زندگی شخصیشان را به تیتر اول اخبار تبدیل کند.
یک شب...
سوآ و جونگکوک در ماشین نشسته بودند.
شهر از پشت شیشهها میگذشت.
سوآ سرش را به شیشه تکیه داد.
سوآ: «جونگکوک؟»
جونگکوک: «جانم؟»
سوآ: «اگه یه روز مجبور بشیم بین کارمون و... این رابطه یکی رو انتخاب کنیم، چی؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد به خیابان خیره شد.
جونگکوک: «اون روز نمیذارم برسه.»
سوآ لبخند زد.
اما هیچکدام نمیدانستند...
آن روز، خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردند، قرار بود از راه برسد.
- ۱.۳k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط