{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی با درد در گوشهای اتاقم تیغی بر دست گرفتم

شبی با درد در گوشه‌ای اتاقم تیغی بر دست گرفتم
بگفتم ای خداوندا ، مگر این تن بی‌نوا چه از تو خواسته بود که اینچنین مورد ضرب و شتم مشت هایَت قرارش دادی؟ جز غم غربت و درد تنهایی و دوری یاری که هیچگاه رنگش را به چشم ندیده‌ام چه نسیبم کرده‌ای؟ تو خود قاضی باش ، گویم 'شُکرَت' قهرت نمیگیرد؟
خدا اما سکوت کرد.. لب باز نکرد
گویی بنده‌ای که عزیز تر از جانش مینامید هیچگاه زاده نشده بود..
دیدگاه ها (۰)

دردی مرا یار شده و نقش بر چهره‌ام میزند .با قلموی سفیدش لب ه...

من خدا را در عطر یک گل یافته‌امدر آغوشی عمیقدر خلوص برخی کتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط