شبی با درد در گوشهای اتاقم تیغی بر دست گرفتم
شبی با درد در گوشهای اتاقم تیغی بر دست گرفتم
بگفتم ای خداوندا ، مگر این تن بینوا چه از تو خواسته بود که اینچنین مورد ضرب و شتم مشت هایَت قرارش دادی؟ جز غم غربت و درد تنهایی و دوری یاری که هیچگاه رنگش را به چشم ندیدهام چه نسیبم کردهای؟ تو خود قاضی باش ، گویم 'شُکرَت' قهرت نمیگیرد؟
خدا اما سکوت کرد.. لب باز نکرد
گویی بندهای که عزیز تر از جانش مینامید هیچگاه زاده نشده بود..
بگفتم ای خداوندا ، مگر این تن بینوا چه از تو خواسته بود که اینچنین مورد ضرب و شتم مشت هایَت قرارش دادی؟ جز غم غربت و درد تنهایی و دوری یاری که هیچگاه رنگش را به چشم ندیدهام چه نسیبم کردهای؟ تو خود قاضی باش ، گویم 'شُکرَت' قهرت نمیگیرد؟
خدا اما سکوت کرد.. لب باز نکرد
گویی بندهای که عزیز تر از جانش مینامید هیچگاه زاده نشده بود..
- ۱۶۰
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط