خیلی به این چیزا فکر میکردیم
🐰 : خیلی به این چیزا فکر میکردیم
🐥 : "اگه همه اعضا با هم جمع بشن، مگه قرار نیست خیلی خوش بگذره؟" "اگه با هم کار کنیم، مگه نمیتونه خیلی خوب باشه؟" اینجور چیزا رو زیاد میگفتیم
🐰 : آره
🐥 : و وقتی احساساتی میشدیم... البته این روزا دیگه خیلی احساساتی نمیشیم، نه؟
🐰 : من یهکم جدیتر شدم
🐥 : من خیلی وقتا احساساتی نمیشم، ولی وقتی نمیتونستیم بخوابیم و تا صبح زود در مورد این چیزا حرف میزدیم، یه حرفایی میاومد که دلمون میخواست بزنیم و فرداش اونا رو مینوشتیم
جیمین داره تعریف میکنه دستاشو پشت سرش گذاشته بود خوابیده بود و جونگکوک هم کنارش بود بعد میگه تو خوابم همش یه صدای داداداتاخخخخ میشنید و بیدار شد دید جونگکوک کنارشه و صورتشو برداشتم گذاشتم رو بالشش 😭😭
🐥 : فکر میکردم با جونگکوک بودن خیلی خوب میشه، با هم رفتیم سربازی… ولی اینکه بریم خط مقدم رو ما از کجا باید میفهمیدیم؟
🐰 : تستصتصتتصت
🐥 : چون اصلاً به این چیزا فکر نکرده بودیم، یهکم غافلگیر شدیم
🐥 : وقتی برای اولین بار رفتیم، اون نگاهها هنوز از ذهنم پاک نشده
🐥 : فکر میکردم برم اونجا بگن "آه، تویی اون سلبریتی؟" ولی همه با نگاه دلسوزانهای میگفتن "آخه چرا اومدی اینجا…؟"
🐰 : آره، همه میگفتن "چرا اومدی اینجا اصلاً؟"
جیمین میگفت یه بار که خوابش نمیبرد جونگکوک حالش خوب بود و خوابیده بود. جیمین کمکم خوابش برد و خواب عجیبی دید و وسط شب بیدار شد دید صورت جونگکوک خیلی نزدیک بازوشه سرشو هُل داد کنار. ولی دوباره یه کم بعد بیدار شد دید بازم همونجاست
جونگکوک گفت: "ببخشید نمیدونم چرا این کارو کردم"
جیمینم میگفت "سر همین واقعاً اذیت شدم" 😂😂
🐥 : "اگه همه اعضا با هم جمع بشن، مگه قرار نیست خیلی خوش بگذره؟" "اگه با هم کار کنیم، مگه نمیتونه خیلی خوب باشه؟" اینجور چیزا رو زیاد میگفتیم
🐰 : آره
🐥 : و وقتی احساساتی میشدیم... البته این روزا دیگه خیلی احساساتی نمیشیم، نه؟
🐰 : من یهکم جدیتر شدم
🐥 : من خیلی وقتا احساساتی نمیشم، ولی وقتی نمیتونستیم بخوابیم و تا صبح زود در مورد این چیزا حرف میزدیم، یه حرفایی میاومد که دلمون میخواست بزنیم و فرداش اونا رو مینوشتیم
جیمین داره تعریف میکنه دستاشو پشت سرش گذاشته بود خوابیده بود و جونگکوک هم کنارش بود بعد میگه تو خوابم همش یه صدای داداداتاخخخخ میشنید و بیدار شد دید جونگکوک کنارشه و صورتشو برداشتم گذاشتم رو بالشش 😭😭
🐥 : فکر میکردم با جونگکوک بودن خیلی خوب میشه، با هم رفتیم سربازی… ولی اینکه بریم خط مقدم رو ما از کجا باید میفهمیدیم؟
🐰 : تستصتصتتصت
🐥 : چون اصلاً به این چیزا فکر نکرده بودیم، یهکم غافلگیر شدیم
🐥 : وقتی برای اولین بار رفتیم، اون نگاهها هنوز از ذهنم پاک نشده
🐥 : فکر میکردم برم اونجا بگن "آه، تویی اون سلبریتی؟" ولی همه با نگاه دلسوزانهای میگفتن "آخه چرا اومدی اینجا…؟"
🐰 : آره، همه میگفتن "چرا اومدی اینجا اصلاً؟"
جیمین میگفت یه بار که خوابش نمیبرد جونگکوک حالش خوب بود و خوابیده بود. جیمین کمکم خوابش برد و خواب عجیبی دید و وسط شب بیدار شد دید صورت جونگکوک خیلی نزدیک بازوشه سرشو هُل داد کنار. ولی دوباره یه کم بعد بیدار شد دید بازم همونجاست
جونگکوک گفت: "ببخشید نمیدونم چرا این کارو کردم"
جیمینم میگفت "سر همین واقعاً اذیت شدم" 😂😂
- ۱.۲k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط