بچه ها دیروز برای 22 بهمن نمایش داشتن یه کلاس ما رو هم بر
بچه ها دیروز برای 22 بهمن نمایش داشتن یه کلاس ما رو هم بردن پایین تا اون نمایش کوفتی رو ببینیم توی حیاط هم نبود توی سالن ورزش گذاشته بودن هیچ کس هم به هیچ عنوان نمیزاشتن که برن بیرون بعد که نمایش اخرش تموم شد هنوز یه سری ها رو نزاشته بودن که برن بیرون ولی کلاس ما رفت منو اکیپمم رفیتم (اکیپمون چهار نفرست) دوتامون رسیدن تو کلاس منو یه نفرمون هم دیر تر رسیدیم از رو پله نگاه کردیم دیدیم ناظم داره به اون دوتامون که زود تر رسیده بودن میگفت اون دوتاتون کجان (داد و عصبانی) اون دوستم که جلو تر من بود بهم اشاره کرد که بدو برو پایین بعد رفتیم پایین ولی نصفه راه پشیمون شدیم گفتم تنهاشون نزاریم برگشتیم ولی ناظم رفته بود بعضی از پچه هامون متوجه شدن کتاباشون مثل قبل که گذاشته بودن نی منم فهمیدم بعضی کتابام روی میزمن بچه ها همشون استرس گرفته بودن از دفتر زنگ میزدن یکی یکی بچه ها رو بردن پایین من و چند تا از بچه های دیگه که کتابامون رو اون خمینی اولش رو نقاشی کرده بودیم توی مانتو مون قایم کرده بودیم بعد یکی از بچه ها اومد بالا گفت توی لباستون قدیم نکنید بدنتون رو چک میکنن منو شلوارم رو کشیدن پایین چک کردن واااااااییییییی منو بگو داشتم از استرس میمردم معلممون اومد بالا بچه ها گفتن کتاب باز کنید و اینا منم سر پا بودم( بر اساس نمره همیار انتخواب کرده بود من همیار علوم بودم برا همون) (معلممون خیلی درس براش مهمه اصلا به هیچ عنوان درس رو کنسل نمیکنه) ولی یه دفعه گفت درس چیه اصلا علوم کیلو چنده جانا (اسم من) بدو برو پایین دفتر ینی اون همچین چیزی گفت من سکته کردم رفتم دفتر مشاور داشت باهام حرف میزد که یه دفعه ناظم با دفتر انضباط اومد تو گفت تا اخر سال اخراج اصلا هیچ کاری هم نمیتونم براش بکنم بعد من گریم گرفته بود مشاور هم باهاش یه عالمه چونه زد بعد گفت این دفعه رو به خاطر خانوم...... میبخشمت ولی توی دفتر برات بی انظباتی میزنم ولی به یه شرط گفتم چی گفت باید از دوستات جدا شی اولش ساکت بود هیچی نمیگفتم فقط اشکا از چشمم میومدن بعد گفت حداقل این دو ماه تا عید من نباید با اونا تورو ببینم ببینمت یه راس اخراجت میکنم من دو زنگ کامل داشتم گریه میکردم دوستامم وقتی فهمیدن داشتن گریه میگردن یهکیشون که تا حالا اصلا هیچ کس گریشو ندیده بود داشت گریه میکرد بعد معلممون منو دید چون میز اول وسط بودم بعد بهمون گفت بیرون که دوربین داره اصلا باهم نباشین ولی توی کلاس باهم باشین منم هیچی نمیگم خلاصه که بگم به خاطر این جمهوری اسهالی دارم نابود میشم بد ترین اتفاق زندگیم بود برا شما هم تاحالا به خاطر جمهوری اسهالی چیزی پیش اومده؟ اگه اومده تعریف کنید ههععیی
- ۱.۸k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط