پارت¹⁵
ویو جونگکوک
وقتی دستای کشیده اش روی دیکم کشیده شد یه لحظه کنترلم رو از دست دادم و همراهیش کردم که پیراهنم رو درآورد و اون لرزی که به بدنم وارد شد باعث شد به خودم بیام و هولش دادم
+ هی چه غلطی میکنی بسه برو اونور
- هی منظورت چیه بس کن بیا اینجا
که دستمو گرفت و کشید سمت خودش
+ ولم کن جناب کیم
- جناب کیم ؟
+ آره جناب کیم
با همون بالا تنه برهنه تو چشمای سیاهش نگاه کردم
- مطمئنی بیبی؟
+ خفه شو بابا
و خودمو ازش دور کردم دیدم با یه حالت ددی طور لم داده رو تختم و دیکش از زیر شلوار خودنمایی میکنه
+ پسره منحرف
-( یه لبخند ملیح زد)
پیراهنم رو برداشتم و پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون تا یه خورده از اون جو بیام بیرون رفتم تو آشپزخونه یه دونه شیر موز برداشتم و رفتم تو پنت هوس و شیر موزم رو خوردم که تو فکر فرو رفتم و نفهمیدم چند ساعت تو پنت هوس بودم وقتی برگشتم تو اتاقم تهیونگ رو تختم خوابیده بود پسره پررو
همونجوری که با حرص نگاهش میکردم حرصم تبدیل به علاقه شد جذب چهره بی نقصش شدم چشم های که زیر موهای و آشفته اش مخفی بود و از هر مشکل دنیا بسته بود نزدیک ترش شدم و به لبش نگاه کردم اون آب های برجسته زیبا و یا خوش طمع که با فکر طمع لباس به لبم دست کشیدم حس معذب بودن بهم دست داد برای همین خیلی آروم و جوری که بیدار نشه کت تنش رو درآوردم و پتو رو انداختم روش و خودم رفتم طبقه پایین تا روی کاناپه بخوابم
ویو تهیونگ
تقریبا چشام خواب رفته بود که صدای در رو شنیدم ولی با اتفاقی که بین منو و جونگکوک افتاد ترجیح دادم چشمام رو باز نکنم و خودمو بزنم به خواب که متوجه شدم داره نگام میکنه و بعد مدتی کنم رو از تنم درآورد و پتو رو کشید روم و از اتاق رفت بیرون بعد اینکه رفت از جام بلند شدم و موهام رو از شدت کلافه بودن به هم ریختم و به سقف خیره شدم و لبام رو به دندون کشیدم و تو فکر فرو رفتم و نفهمیدم که کی خوابم برد
دوستان شرمنده یه مدت اسکل شده بودم و رمان رو ننوشتم سر مسائل خانوادگی بود ولی الان ادامش میدممممممممم
وقتی دستای کشیده اش روی دیکم کشیده شد یه لحظه کنترلم رو از دست دادم و همراهیش کردم که پیراهنم رو درآورد و اون لرزی که به بدنم وارد شد باعث شد به خودم بیام و هولش دادم
+ هی چه غلطی میکنی بسه برو اونور
- هی منظورت چیه بس کن بیا اینجا
که دستمو گرفت و کشید سمت خودش
+ ولم کن جناب کیم
- جناب کیم ؟
+ آره جناب کیم
با همون بالا تنه برهنه تو چشمای سیاهش نگاه کردم
- مطمئنی بیبی؟
+ خفه شو بابا
و خودمو ازش دور کردم دیدم با یه حالت ددی طور لم داده رو تختم و دیکش از زیر شلوار خودنمایی میکنه
+ پسره منحرف
-( یه لبخند ملیح زد)
پیراهنم رو برداشتم و پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون تا یه خورده از اون جو بیام بیرون رفتم تو آشپزخونه یه دونه شیر موز برداشتم و رفتم تو پنت هوس و شیر موزم رو خوردم که تو فکر فرو رفتم و نفهمیدم چند ساعت تو پنت هوس بودم وقتی برگشتم تو اتاقم تهیونگ رو تختم خوابیده بود پسره پررو
همونجوری که با حرص نگاهش میکردم حرصم تبدیل به علاقه شد جذب چهره بی نقصش شدم چشم های که زیر موهای و آشفته اش مخفی بود و از هر مشکل دنیا بسته بود نزدیک ترش شدم و به لبش نگاه کردم اون آب های برجسته زیبا و یا خوش طمع که با فکر طمع لباس به لبم دست کشیدم حس معذب بودن بهم دست داد برای همین خیلی آروم و جوری که بیدار نشه کت تنش رو درآوردم و پتو رو انداختم روش و خودم رفتم طبقه پایین تا روی کاناپه بخوابم
ویو تهیونگ
تقریبا چشام خواب رفته بود که صدای در رو شنیدم ولی با اتفاقی که بین منو و جونگکوک افتاد ترجیح دادم چشمام رو باز نکنم و خودمو بزنم به خواب که متوجه شدم داره نگام میکنه و بعد مدتی کنم رو از تنم درآورد و پتو رو کشید روم و از اتاق رفت بیرون بعد اینکه رفت از جام بلند شدم و موهام رو از شدت کلافه بودن به هم ریختم و به سقف خیره شدم و لبام رو به دندون کشیدم و تو فکر فرو رفتم و نفهمیدم که کی خوابم برد
دوستان شرمنده یه مدت اسکل شده بودم و رمان رو ننوشتم سر مسائل خانوادگی بود ولی الان ادامش میدممممممممم
- ۲.۱k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط