{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هجدهم《طبقه ی بالا》

پارت هجدهم《طبقه ی بالا》
《Custom kiss》
+تا اینکه...
سایه ای داخل مغازه دیده شد...

+دیگه واقعا از ترس نمیدونستم باید چیکار کنم...

+اینکه در رو قفل کنم تا فرد همانجا بماند و فردا صبح به حسابش برسم یا برم داخل...

+اگر قفل میکردم شاید آن فرد از طبقه ی دومی که پنجره داشت فرار میکرد یا اصلا می افتاد دنبالم...


+با گفتن جمله آخر بدنم مثل بید لرزید...
سرجایم خشکم زد درست عین یک مجسمه...


+دیگه واقعا نمیدونستم چیکار کنم که حس کردم اگه واقعا نرم داخل و یه نگاهی نندازم باید از فردا نگرانی های بابام رو تحمل کنم و از همه بدتر غذاهاش رو تحمل کنم پس با خودم گفتم...


+تهیونگ توی مردی...تو تهیونگی پسر هونگ ووی پس الکی نترس...حالا درسته یه توهم برداشته بودی ولی اگه نری داخل و یه نگاهی نندازی ممکن کلا بدبخت بشی...


+ترسم رو گذاشتم کنار و آروم دستگیره ی در رو چرخوندم...


+همین که قدم اول رو گذاشتم...
دوباره سایه دیدم...و به محض دیدنش چند دقیقه پیش یادم افتاد، همون دختره بچه با اون موهای بلند و مشکی، لبخند ترسناک و عجیب، بادکنک سیاه...
و همین که خواستم برگردم و برم با یادآوری حرفی توسط یک فرد گذشته منصرف شدم...

...........................................................
مادرش: یه پسر زمانی مرد میشه که شجاعتش رو بازوهاش نباشه...روی مسئولیتی که داره باشه و بایه ترس و تهدید جا نزنه از ذهنش استفاده بکنه...


تهیونگ همین که یاد حرف مادرش افتاد اخماش رفت توهم و با خودش گفت...


+من چرا باید از سر یه توهم کوچیک که اون رو خلع ذهنم پر کرده بترسم؟!
من یه مردم و نمیزارم با یه توهم زندگی بابام و خودم نابود بشه...


+دستم رو مشت کردم و برگشتم...
نگاهی به چراغ روی دیوار انداختم...
دلم میخواست چراغ رو روشن کنم تا بهتر ببینم ولی فکر میکردم دزد اگه بفهمه یکی اینجاست، فرار میکنه...


+پس سعی کردم آروم عمل کنم...
و اولین قدم هام رو آروم آروم شروع کردم و به جلو حرکت کردم...


+همین که نزدیک و نزدیک تر میشدم حس میکردم نور خفیفی میاد...

+پس کمی قدم هام رو تند تر کردم و بله...


+درست فکر میکردم...یک نور کوچک و خفیفی میومد، اما نه از طبقه ی پایینی که همیشه بیشتر کارام اینجا به اتمام میرسوندم...
از طبقه ی دوم یعنی بالا...


+من همیشه موقع کار هم زیاد به طبقه ی بالا نمی رفتم...و اکثر کارام رو معمولا توی همین طبقه یعنی طبقه ی پایین انجام میدادم و راستش زیاد از اون طبقه خوشم نمیومد...


+ظاهرا نوری که از بالا میومد خیلی خفیف بود...

[تهیونگ با خودش فکر میکرد که چه کسی ممکن اون بالا باشه...]


چه کسی اونجا بود که نور کم عمقی روشن کرده بود؟
چه کسی بود که برای دزدی نور روشن کرده بود؟
یا اصلا چه کسی بود که برای دزدی به این مکان آمده بود؟

+تا جایی که میدانم این مغازه چنان چیز خاصی هم نداشت که برای دزدی به اینجا سرقت شود...
به غیر از چرم های گران قیمت...
یا کفش های که از چند لایه از همان چرم های قیمتی و زینتی تولید شده اند...
یا پارچه های که وارداتی هستند!


+اهه باشه اصلا خیلی چیزا برا دزدی اینجا وجود داره...ولی آخه چرا باید نور روشن کنه...اونم نوری که باید ثابت یکجا باشه؟


+تصمیم گرفتم افکارم رو بزارم کنار و برم طبقه بالا...


+آروم آروم پاهام رو به سمت جلو حرکت دادم و یکی یکی از پله ها بالا رفتم...


+کم کم همه چیز داشت شفاف و مشخص میشد...
و همین که به آخرای پله ها داشتم می رسیدم...


+سایه ای بلند قامت که بیشتر شبیه به یک مافیا بود تا دزد و یک جورایی برایم آشنا بود، به چشم خورد...

همینکه به آخرین پله رسیدم با دیدن فردی اخم هایم در هم رفت...


^پایان^
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده: شما رو نمیدونم ولی خودم رو مامان تهیونگ کراش زدم😂

لایک فالو کامنت و بازنشر یادتون نره🥹

#رمان_فیک_تهکوک_نویسنده_شاهدخت_پارت هجدهم
دیدگاه ها (۰)

پارت هفدهم《مغازه》《Custom kiss》 +مغازه....

پارت شانزدهم《خونه》《Custom kiss》 ویو ت...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝗠𝗲𝗿𝗶...

تایپ هر دختری🤷🏻‍♀️✨

👍👍👍👍👍

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط