{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩
p7
چرخ موتور روی آسفالت پیست می‌چرخید. اندک خاکی که بر آسفالت نشسته بود با وجود سرعت سرسام آور جونگکوک، حالا به سمت آسمان پرواز میکرد.
با وجود کلاه، تنها چیزی که از صورتش قابل دیدن بود چشم هایش بود.. آن دو چشم کشیده و تیله ای که با بی تفاوتی به رو به رو خیره شده بود.
اما ناگهان، جونگکوک احساس کرد تنها چرخی که بر آسفالت می‌چرخید چرخ موتورش نبود.
‌‌ BMW مشکی و براقی ناگهان پیچید و سد راهش شد.
شیشه های دودی ماشین به آرومی پایین رفتند. آرامشی که با سرعت جونگکوک در تضاد بود.
دوباره همون مرد مو بلوند!
موهای مرد شلختگیه مرتبی داشتند. عینک دودیش رو پایین داد؛ جایی اواسط بینی‌اش.
با لحنی شیطنت‌آمیز با صدای بلند گفت:« چطوری جوجه موتورسوار؟»
جونگکوک سرعتش رو کمتر و کمتر میکرد. به رو به رو خیره شده بود، اما همچنان با تهیونگ صحبت میکرد:« جرئت نکن مزاحم اوقات فراغتم بشی. »
بوی عطر سرد و خنک تهیونگ راه خودش رو به بینی جونگکوک پیدا کرده بود.
جونگکوک بلاخره ایستاده و تهیونگ رو به روش طوری که راهی برای رفتن نداشته باشه ماشینش رو نگه داشت.
صدای تق کوچکی ناشی از باز شدن در ماشین توجه گوش های تیز جونگکوک رو جلب کرد. تهیونگ درحالی که دستش رو توی موهای بلوندش برده بود از ماشین پیاده شد.
رکابی سفید رنگی که ترقوه های برجسته و عضلات شکم سینه و بازوی تهیونگ رو به خوبی به نمایش گذاشته بودند با شلوار جین بگ مشکی رنگ و پیرهن آبی قهوه ای چهارخونه ای که دور کمر باریک مرد حلقه زده بود.
به قدم های بلند و آروم، نزدیک اومد. چشم هایش طوری در پیست گشت میزد انگار نه انگار که تک به تک ستون های این پیست با اراده ی خودش ساخته شده بودند.
جونگکوک همچنان روی موتور نشسته بود. انگار بدنش به موتورش دوخته شده بود.
آخه کوچکی بر ابروهاش نشسته بود:« گفتم جرئت نکن مزاحم اوقات فراغتم بشی! »
تهیونگ خنده ای کرد. خنده ای که بیش از هر اخمی خشم جونگکوک رو تحریک میکرد.
دستش رو سمت کلاه کاسکت مات جونگکوک برد و به سرعت کلاه رو از سرش بیرون کشید و به صورت جونگکوک‌ خیره شد. عرق از پیشانی‌ جونگکوک می‌چکید. عرقی که ناشی از گرم بودن فضا بود، نه حضور تهیونگ. پوست جونگکوک زیر کلاه براق شده بود.
تهیونگ به کلاه کاسکت بین دست های کشیدش خیره شد. قهقهه ای زد و با چشم هاش نگاه شیطنت آمیزی به جونگکوک انداخت:« جرئت نکن بدون اجازه ی من وارد پیستم بشی! »
جونگکوک کلاهش رو به سرعت از بین دست های تهیونگ کشید:« با کمال میل. اگر اینجا موندم از سر علاقه‌ام نبوده؛ فقط نزدیکترین پیست به خونه‌ام همین بود. در هر صورت همه عاشق اینن که منو تو پیستشون داشته باشن. »
تهیونگ ابرویی بالا انداخت. لبخند هنوز بر لبش بود. لبخندی که اورا بیش از قبل شبیه به دیوانه ها جلوه میداد.
نزدیکتر اومد. به قدری که جونگکوک برای خریدن فضا سرش رو به عقب هدایت کرد. دست هاش توی جیبش بود. تک خنده ای کرد. یکی از دست هاش رو از جیبش در آورد و روی موهای مشکی رنگ و لخت جونگکوک گذاشت. با تکون دادن دست هاش، موهای جونگکوک رو در هم ریخت:« اونا عاشقتن، موتور سوار؟ خب بذار بهت بگم که من مثل بقیه نیستم. من عاشق دیدن سقوط آدم هایی ام که فکر میکنن خیلی خاصن! »
دیدگاه ها (۳۵)

آیدی سروشتونو بدید تو گپمون عضوتون کنم

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p۳۰ تهیونگ کمی فکر کرد. اینبار با خ...

#زیر_نور_ماه پارت12وقتی رسیدن هردوشون روی تخت ولو شدن ...از ...

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩p1صدای کشیده شدن لاستیک های موتور به زمین، کل پیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط