{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩
p1
صدای کشیده شدن لاستیک های موتور به زمین، کل پیست رو پر کرده بود.
جونگکوک با چهره ای بی تفاوت، انگار نه انگار با نهایت سرعت حرکت میکرد پشت موتور نشسته بود.
بدنش در راستای موتور خم شده بود.
هیچ چروکی به پیشانی‌اش دوخته نشده بود. حتی هیچ خمی به ابروش نداده بود و چهره اش از ترس تهی بود.
با گذر جونگکوک از تک به تک لاین ها، انگار گرد فلفل روی زمین میپاشید.
خمیازه ای از خستگی کشید. موتور سواری..کلمه ای که اسمش بر تن بعضی لرزه مینداخت. اما جونگکوک با بی تفاوتی پشت موتور نشسته بود و با بیشترین سرعت ممکن حرکت میکرد. کلمه ای که لرزه بر اندام جونگکوک مینداخت، موتور سواری نبود، خوابیدن بود.
کمرش تقریبا پشت موتور خشک شده بود. اما بی اهمیت نسبت به خشکی کمرش، ادامه داد.
نگاهی به اطراف انداخت. مسابقات برای بقیه چیزی بود که از هیجان و ترس از باختن، شب قبل چشم روی هم نمیذاشتن. اما برای جونگکوک اینطور نبود. اون هرگز از باخت نمیترسید. آدم از چیزی که ممکن نیست اتفاق بیوفته نمیترسه.
احساس میکرد با بچه های دو ساله روی پیست ماشین سواریه پلاستیکی بازی می‌کنه.. ناگفته نمونه.. گهگاهی آرزو میکرد هیجان قبل از مسابقات، هیجانی که بقیه حس میکنن رو احساس کنه. به افراد پر هیجان غبطه میخورد.
اما چی میشد اگر فلفل ما، حتی خیلی کم، بتونه به این لحظه توی پیست موتورسواری، اندکی هیجان اضافه کنه؟
ناگهان سرعت موتورش رو کمتر کرد. موتور مشکی رنگ با تمام سرعت حرکت کرد و از جونگکوک جلو افتاد. پوزخند احمقانه ی موتورسوار با موتور مشکی، از زیر کلاه هم مشخص بود.
جونگکوک‌ نیشخندی به امیده موتورسوار زد. ‌
روی موتور مشکی رنگ، پیرمردی نشسته بود. جونگکوک پیرمرد رو خوب می‌شناخت. قبل از ورود جونگکوک به مسابقات، پیرمرد یه افسانه بود. اما با ورود جونگکوک به مسابقات، افسانه کم رنگ شد. موهای سرش سفید شد، کمرش خشک شد، و از جونگکوک عقب افتاد.
حالا کمی هیجان به مسابقه اضافه شد. هیجانی که برای دیگر موتورسواران، خیلی پررنگ بود. اما برای جونگکوک کاملا نامرئی بود..
از بازیه جدیدش لذت میبرد. بازی با امیده پیرمرد.. افسانه ای کهنه..
جمعیت، همه روی جونگکوک‌ شرط بسته بودن. روی پاهاشون ایستادن و با پیشونی ای چین افتاده از ته گلو، جوری که دیگر آدم ها و از جمله جونگکوک بشنوه فریاد زدند:« اون داره چی کار می‌کنه؟»
بردن جونگکوک، یک احتمال نبود. حتی یک عادت هم نبود..یک حقیقت بود! در تمام سال هایی که جونگکوک وارد مسابقات شده بود، تنها یک نفر بود که هرگز روی جونگکوک‌ شرط نمی‌بست. صمیمی ترین دوست پیرمرده موتور سوار.. اون همیشه روی پیرمرد شرط می‌بست. دوست هایی به این وفاداری، خیلی کم پیدا میشن.
تنها کسی که با عقب افتادن جونگکوک‌ لبخندی به لبش نشسته بود، صمیمی ترین دوست پیرمرد بود.
فلفل، هرگز شیرین نمیشد.
اما ناگهان، رایحه ی جونگکوک رنگ عوض کرد. رنگی از گذشته..
دیدگاه ها (۳۵)

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩p2فلش بک به ۱۴ اکتبر، ۲۰۰۱ وقتی که جونگکوک تنها چ...

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩 آسفــالــت ســرخ فکرش به ذهن چه کسی خطور میکرد...

درود. روالین؟ من تصمیممو گرفتم. فیک‌ یونمین رو دیگه نمیذارم....

The Boss Savage part40با پوزخند نگاه گرفته اش رو (شاید؟)برای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط