{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟔

پارت ۱۶ | تله
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.
سه ماشین مشکی از عمارت خارج شدند و در خیابان‌های خلوت سئول به حرکت درآمدند.
سوا روی صندلی عقب نشسته بود.
تمام مدت دست‌هایش را محکم در هم قفل کرده بود و زیر لب دعا می‌کرد سولای سالم باشد.
جونگ‌کوک که کنار او نشسته بود، ناگهان گفت:
ـ «می‌ترسم.»
سوا با تعجب به او نگاه کرد.
ـ «تو... می‌ترسی؟»
جونگ‌کوک نگاهش را به خیابان دوخت.
ـ «از دشمن نه...»
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «از اینکه دیر برسم.»
سوا برای لحظه‌ای چیزی نگفت.
این اولین بار بود که پشت چهره‌ی سرد جونگ‌کوک، نگرانی واقعی را می‌دید.
چند دقیقه بعد، ماشین‌ها مقابل یک کارخانه‌ی متروکه توقف کردند.
همه‌جا تاریک بود.
باد میان پنجره‌های شکسته می‌پیچید و صدای زوزه‌اش فضا را ترسناک‌تر می‌کرد.
یکی از محافظ‌ها آرام گفت:
ـ «رئیس... هیچ حرکتی دیده نمی‌شه.»
جونگ‌کوک از ماشین پیاده شد.
ـ «همین خطرناک‌ترش می‌کنه.»
او رو به محافظ‌ها کرد.
ـ «همه بیرون بمونن.»
یکی از افراد با نگرانی گفت:
ـ «ولی رئیس...»
ـ «این دستور منه.»
سوا سریع از ماشین پیاده شد.
ـ «منم میام.»
جونگ‌کوک محکم جواب داد:
ـ «نه.»
ـ «سولای دوست منه!»
ـ «برای همین باید اینجا بمونی.»
سوا اخم کرد.
ـ «من دیگه از دستور دادنات خسته شدم.»
بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنار او رد شد و وارد ساختمان شد.
جونگ‌کوک زیر لب گفت:
ـ «لعنتی...»
و سریع دنبالش رفت.
داخل کارخانه تاریک و ساکت بود.
فقط نور کم‌رنگ ماه از سقف شکسته به داخل می‌تابید.
ناگهان صدای گریه‌ای ضعیف به گوش رسید.
ـ «سوا...»
سوا با هیجان فریاد زد:
ـ «سولای!»
او به سمت صدا دوید.
در گوشه‌ی سالن، سولای روی یک صندلی بسته شده بود.
سوا با عجله طناب‌هایش را باز کرد.
ـ «خوبی؟»
سولای با گریه او را در آغوش گرفت.
ـ «فکر کردم دیگه نمی‌بینمت...»
جونگ‌کوک اطراف را با دقت نگاه می‌کرد.
همه‌چیز بیش از حد آرام بود.
آرام گفت:
ـ «نه... یه جای کار اشتباهه...»
در همان لحظه...
صدای قفل شدن درهای بزرگ کارخانه بلند شد.
همه با وحشت برگشتند.
چراغ‌های سالن یکی‌یکی روشن شدند.
صدای دست زدن مردی در فضا پیچید.
ـ «آفرین، رئیس... دقیقاً همون کاری رو کردی که انتظار داشتم.»
مردی با ماسک مشکی از طبقه‌ی دوم ظاهر شد.
پشت سرش چند مرد مسلح ایستاده بودند.
جونگ‌کوک بی‌درنگ سوا و سولای را پشت سرش قرار داد.
مرد با لبخند گفت:
ـ «حالا... بازی واقعی شروع می‌شه.»
و همان لحظه...
صدای مسلح شدن چندین اسلحه، سکوت کارخانه را شکست...

ادامه دارد...

سلام دخترا یا پسرا خوبید؟
اممم میخواستم بگم من روزی ۲پارت اپ میکنم و بیشتر از این انجام نمیدم پس لطفا تو پیوی اصرار نکنید.🌑🖤🌌
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟓پارت ۱۵ | قربانی بعدیصدای باران با آژیر ماشین‌ه...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟒پارت ۱۲ | درس دومباران آرام روی شیشه‌های عمارت ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟗پارت هشتم | سایه‌ای پشت پنجرهصبح روز بعد...نور خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط