Wounded butterfly
🦋 Wounded butterfly 🦋
Part ²²
ویو جونگکوک 🌕
وقتی رسیدم رفتم سمت دفترم و نشستم پشت میزم و به منشیم گفتم که تهیونگ و بفرسته داخل و ببینم اوضاع شرکت و باند از چه قراره.
صدای در امد و با «بفرمایید» من تهیونگ وارد شد.
تهیونگ : سلام خوبی چه خبر .
جونگکوک 🌕 سلام والا خبرا دست توعه گل پسر .
تهیونگ : اره راست میگیا ، شرکت داره افت میکنه . تا هفته دیگه نهایتا باید با یه شرکت قدرتمند قرار داد ببندیم ، طرحامون دیگه طرف دار نداره و طراحا دیگه به شرکتمون جذب نمیشن و......
جونگکوک 🌕 خب اروم باش.
تهیونگ : بزار ادامشو بگم .
جونگکوک 🌕 نه نمیخواد فهمیدم داریم به فنا میریم.
تهیونگ : بعدا چرا میگی اروم باش ؟
جونگکوک 🌕 خب اگه اروم نباشی کاری درست پیش نمیره ، ارامش که حفظ بشه خیلی راحت میتونی تصمیم گیری کنی .
تهیونگ : اوه اوه روانشناس کی بودی تو؟
جونگکوک 🌕 بابام .
تهیونگ : بابات کی بود؟
جونگکوک 🌕 عمم ،بسه دیگه.
تهیونگ : باشه بابا ارباب خشن و عصبانییی.
یه چشم غره بهش رفتم .
جونگکوک 🌕 یه لیست از اسمای شرکتای موفق با اسما و اطلاعات مدیر عاملاشون برام اماده کن .
تهیونگ :باشه رئیس جون.
جونگکوک 🌕 برو دیگه ، راستی کارخاصی نداریم که الان انجام بدم؟
تهیونگ :نه والا کارا خوابیده ، دوباره ادامشو بگم ؟
جونگکوک 🌕 نه ، خفه شو .
تهیونگ : چشم میتونید برید خونه و استراحت کنید، اجازه میدم .
جونگکوک 🌕 چششممم ارباب ممنون که اجازه دادین برم .
تهیونگ : خواهش میکنم دستیار عزیزم من خیلی بزرگوارم.
اینو که گفت بلند شدم و میزو دور زدم و افتادم دنبالش که پام گیر کرد به پایه مبل و با کله افتادم و پیشونیم کشیده شد به لبه میز .تهیونگ با دیدن وضعیتم زد زیر خنده . یه طوری میخندید انگار من دلقکم اینجا سیرکه اونم تماشاچیه .
جونگکوک 🌕 خفه شو مرتیکه ..... استغفرالله.(همین حالا مسلمان شدن جونگکوک رو مشاهده میکنید)
تهیونگ : الان ... مثلا ..میخواستی فحش بدی؟(بریده بریده به خاطر خنده )
جونگکوک 🌕 خفه شو نخنددد
تهیونگ : واییی ... باشه . وایسا ببینم پیشونیت داره خون میاد.
جونگکوک 🌕 میدونم به خاطر همین دارم میگم خفه شو . من رفتم دستیار مثلا ارباب .
تهیونگ : وایسا ببینم پیشونیتو .
جونگکوک 🌕 نمیخواد من رفتم فقط لیستو هرچه سریع تر بهم بده .
تهیونگ : باشه خداحافظ رئیس جون.
جونگکوک 🌕 خداحافظ.
از شرکت امدم بیرون و رفتم سمت ماشین و سوار شدم و حرکت کردم . تو راه یاد یانگ هی افتادم ،دختره لباس نداشت . فرمونو چرخوندم سمت پاساژ . یه ربع بیست دقیقه طول کشید که رسیدم . پیاده شدم و رفتم داخل .مغازه هارو تک به تک از نظر میگذروندم که یه مغازه چشمو گرفت و رفتم داخل .
فروشنده : سلام خوش امدین .
به تکون دادن سرم اکتفا کردم و شروع کردم قدم زدن بین لباسا.
هرچی که چشمو میگرفت و نظرمو به خودش جلب میکرد برمیداشتم . خونگی ، بیرونی همه چه برداشتم . هر یدونه لباسی که به سبد خریدم اضافه میکردم با خودم میگفتم من دارم چیکار میکنم؟جوابی واسش نداشتم و کار خودمو میکردم .
رفتم .لباسارو دادم حساب کردن و با یه «تشکر» از مغازه خارج شدم و سوار ماشین شدم و روندم سمت خونه .
ویو یانگ هی 🦋...
لایک ۱۵
کامنت ۱۵
بازنشر ۳
حمایت نشه؟💜🩷❤️🤍
Part ²²
ویو جونگکوک 🌕
وقتی رسیدم رفتم سمت دفترم و نشستم پشت میزم و به منشیم گفتم که تهیونگ و بفرسته داخل و ببینم اوضاع شرکت و باند از چه قراره.
صدای در امد و با «بفرمایید» من تهیونگ وارد شد.
تهیونگ : سلام خوبی چه خبر .
جونگکوک 🌕 سلام والا خبرا دست توعه گل پسر .
تهیونگ : اره راست میگیا ، شرکت داره افت میکنه . تا هفته دیگه نهایتا باید با یه شرکت قدرتمند قرار داد ببندیم ، طرحامون دیگه طرف دار نداره و طراحا دیگه به شرکتمون جذب نمیشن و......
جونگکوک 🌕 خب اروم باش.
تهیونگ : بزار ادامشو بگم .
جونگکوک 🌕 نه نمیخواد فهمیدم داریم به فنا میریم.
تهیونگ : بعدا چرا میگی اروم باش ؟
جونگکوک 🌕 خب اگه اروم نباشی کاری درست پیش نمیره ، ارامش که حفظ بشه خیلی راحت میتونی تصمیم گیری کنی .
تهیونگ : اوه اوه روانشناس کی بودی تو؟
جونگکوک 🌕 بابام .
تهیونگ : بابات کی بود؟
جونگکوک 🌕 عمم ،بسه دیگه.
تهیونگ : باشه بابا ارباب خشن و عصبانییی.
یه چشم غره بهش رفتم .
جونگکوک 🌕 یه لیست از اسمای شرکتای موفق با اسما و اطلاعات مدیر عاملاشون برام اماده کن .
تهیونگ :باشه رئیس جون.
جونگکوک 🌕 برو دیگه ، راستی کارخاصی نداریم که الان انجام بدم؟
تهیونگ :نه والا کارا خوابیده ، دوباره ادامشو بگم ؟
جونگکوک 🌕 نه ، خفه شو .
تهیونگ : چشم میتونید برید خونه و استراحت کنید، اجازه میدم .
جونگکوک 🌕 چششممم ارباب ممنون که اجازه دادین برم .
تهیونگ : خواهش میکنم دستیار عزیزم من خیلی بزرگوارم.
اینو که گفت بلند شدم و میزو دور زدم و افتادم دنبالش که پام گیر کرد به پایه مبل و با کله افتادم و پیشونیم کشیده شد به لبه میز .تهیونگ با دیدن وضعیتم زد زیر خنده . یه طوری میخندید انگار من دلقکم اینجا سیرکه اونم تماشاچیه .
جونگکوک 🌕 خفه شو مرتیکه ..... استغفرالله.(همین حالا مسلمان شدن جونگکوک رو مشاهده میکنید)
تهیونگ : الان ... مثلا ..میخواستی فحش بدی؟(بریده بریده به خاطر خنده )
جونگکوک 🌕 خفه شو نخنددد
تهیونگ : واییی ... باشه . وایسا ببینم پیشونیت داره خون میاد.
جونگکوک 🌕 میدونم به خاطر همین دارم میگم خفه شو . من رفتم دستیار مثلا ارباب .
تهیونگ : وایسا ببینم پیشونیتو .
جونگکوک 🌕 نمیخواد من رفتم فقط لیستو هرچه سریع تر بهم بده .
تهیونگ : باشه خداحافظ رئیس جون.
جونگکوک 🌕 خداحافظ.
از شرکت امدم بیرون و رفتم سمت ماشین و سوار شدم و حرکت کردم . تو راه یاد یانگ هی افتادم ،دختره لباس نداشت . فرمونو چرخوندم سمت پاساژ . یه ربع بیست دقیقه طول کشید که رسیدم . پیاده شدم و رفتم داخل .مغازه هارو تک به تک از نظر میگذروندم که یه مغازه چشمو گرفت و رفتم داخل .
فروشنده : سلام خوش امدین .
به تکون دادن سرم اکتفا کردم و شروع کردم قدم زدن بین لباسا.
هرچی که چشمو میگرفت و نظرمو به خودش جلب میکرد برمیداشتم . خونگی ، بیرونی همه چه برداشتم . هر یدونه لباسی که به سبد خریدم اضافه میکردم با خودم میگفتم من دارم چیکار میکنم؟جوابی واسش نداشتم و کار خودمو میکردم .
رفتم .لباسارو دادم حساب کردن و با یه «تشکر» از مغازه خارج شدم و سوار ماشین شدم و روندم سمت خونه .
ویو یانگ هی 🦋...
لایک ۱۵
کامنت ۱۵
بازنشر ۳
حمایت نشه؟💜🩷❤️🤍
- ۷.۴k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط