یکی از داستان های ترسناکتوننن
یه روز خواب بودم و عروسک مورد علاقم که باهاش میخوابیدم کنارم بود اما وقتی بغلش میکردم حس بدی میگرفتم و انگار کسی در گوشم بهم میگفت شیطانی سریع عروسکو شوت کردم اونور وقتی چشمامو باز کردم دیدم همه جا قرمزه یکم که به هوش اومدم دیدم یه سایه ی سیاه با شاخ ها گاو جلوم وایستاده و نگاهم میکنه سریع پتو رو رو خودم کشیدم و تا صبح عرق سرد ریختم قلبم مثل گنجشک میتپد هر روز که دیواری که روبه تختمه رو نگاه میکنم یاد اون میوفتم و سر گیجه میگیرم این داستان هم کاملن واقع ای بود...
- ۴۲۲
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط