{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی از داستان های ترسناکتوننن

یه روز خواب بودم و عروسک مورد علاقم که باهاش میخوابیدم کنارم بود اما وقتی بغلش میکردم حس بدی میگرفتم و انگار کسی در گوشم بهم میگفت شیطانی سریع عروسکو شوت کردم اونور وقتی چشمامو باز کردم دیدم همه جا قرمزه یکم که به هوش اومدم دیدم یه سایه ی سیاه با شاخ ها گاو جلوم وایستاده و نگاهم میکنه سریع پتو رو رو خودم کشیدم و تا صبح عرق سرد ریختم قلبم مثل گنجشک میتپد هر روز که دیواری که روبه تختمه رو نگاه میکنم یاد اون میوفتم و سر گیجه میگیرم این داستان هم کاملن واقع ای بود...
دیدگاه ها (۳)

بحححححح

حیحی

بح بححح

آذر

"در آغوش شیطان" ---Chapter: 1 part: 31*ویو کوک*وقتی رفت از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط