{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

#پارت_5
#فیک_خشمی_ک_از_روی_عشق_بود

پرید وسط حرفم

لیلی:یعنی الان از اینکه ی گوشه پرت شی میترسی؟

تهیونگ:نه نه من چون نمیدونم اون
کاری ک بقیه میگن چیه
یکمی استرس گرفتم

لیلی: اااها من نمیدونم تو این حرفارو
از کی شنیدی ولی من راستشو بخوای
نمیتونم چیزی بهت بگم
پس پسر خوبی باش و از دستوراتش اطاعت کن

تهیونگ: چشمی گفتمو
رفتم بالا روی پله چهارم بودم یادم افتاد آقای جئون

گفته بودن ک واسشون قهوه ببرم
اونقدی سری برگشتم ک خودمو به آشپزخونه برسونم کمرم گرفت
اونقدری درد میکرد

ک حتی نمی‌تونستم حرف بزنم لیلی رو صدا کنم

هر طور بود ک خودمو به آشپزخونه رسوندم
سریع ی قهوه درست کردن و واسشون بردم

در و ک باز کردم آقای جئون همون‌طور ک فکر میکردم
خیلییییییی
عصبانی بودن
قهوه رو گذاشتم روی میز محکم داد زد
و گفت

جئون: ای پسره ی احمق الان یک ساعت میگذره
کدوم گوری بودی هاااا

تهیونگ: با ترس کلمه ها رو بدون فک کردم فقط پشت هم ردیف میکردم

تهیونگ: بب ببخشید آقا یادم رفت...

جئون: مگه چند تا کار ازت خواستم ک یادت رفت

بابات حق داشت رو تو شرط‌بندی کنه احمق حالا هم از جلوی چشام گمشو

برو الان میام ببینم چیکا کنم باهات...
دیدگاه ها (۰)

دیگه نیاز نیست برگردی. من جای خالی تو با بارون پر کردم، با ...

ترس من همین بود، روزی بشی غریبه ترین فردی که همه چیزشو میدون...

آسمان زیباست ؛ و آسمان چشمانِ تو زیباتر از هر چیز دیگه‌ای د...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌...

#پارت_3#فیک_خشمی_ک_از_روی_عشق_بود تهیونگ: ببخشید میشه بدونم....

#پارت_4#فیک_خشمی_ک_از_روی_عشق_بود همینطور ک داشتم میرفتم سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط