دلم می‌خواست اهمیت نمی‌دادم به هیچ‌چیز

.

.
دلم می‌خواست اهمیت نمی‌دادم به هیچ‌چیز،
و هیچ حرف و رویدادی را هزار جور تفسیر نمی‌کردم،
دلم می‌خواست برایم فرقی نمی‌کرد و هیچ چیز را به دل نمی‌گرفتم،
دلم می‌خواست شب‌ها راحت می‌خوابیدم و راحت قرار می‌گرفتم و راحت فراموش می‌کردم اتفاقات و اشتباهات و آدم‌ها را.
اما فراموش نمی‌کردم،
اهمیت می‌دادم،
به دل می‌گرفتم و اندوهگین می‌شدم.
و سخت خوابم می‌برد همیشه،
سخت آرام می‌شدم و سخت به این نتیجه می‌رسیدم که؛
هرچیز و هر اتفاقی ارزش فکر کردن ندارد!
دیدگاه ها (۰)

حقیقتا واقعا خستم میدونم شمام خسته اید به هر حال هرکس به اند...

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

بعضی نبودنا بیشتر از هر بودنی حس می‌شن؛ بعضی اسما رو نمیشه گ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

گاهی دلم برای خودم می‌سوزه؛ برای تمام لحظه‌هایی که لبخند زدم...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

Why Did I Fall in Love with You?P¹ویو جونگکوکبرای باندَم بای...

عاشق part¹ویوات :  از خواب بیدار شدم کوک نبود الان دیگه ظهر ...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

#حکایت_قدیمی یادمان باشد؛ شاید پشت اتفاقات تلخ زندگی، حکمتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط