{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸۲

پارت ۸۲: سکوتِ بعد از طوفان
ساعت‌ها بود که صدایِ موزیک تویِ عمارت می‌پیچید و تهیونگ رو می‌کُشت. انگار هر ضربه‌یِ بیس، یه تیکه‌ از اعصابش رو قطع می‌کرد. اون‌جین بالاخره کنارش خوابش برده بود؛ صورتِ معصومش که غرقِ خواب بود، تنها چیزی بود که تهیونگ رو نگه داشته بود تا کاملاً فرو نریزه. دستِ خودش هنوز می‌سوخت، ولی دردِ اصلی، اون جایِ خالیِ تویِ سینه‌ش بود که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد.

پایین، مهمونی داشت به آخر می‌رسید. مستی و خنده‌هایِ بلندِ اون آدما، حتی تا اتاقِ طبقه‌یِ بالا هم می‌اومد. جونگ‌کوک، در حالی که یه بطری دستش بود، یوری رو که سعی داشت بازوش رو بگیره، پس زد. یهو سکوتِ عجیبی تویِ مغزش پیچید. از همون لحظه‌یِ هل دادنِ یوری تویِ آشپزخونه، دیگه تهیونگ رو ندیده بود. اون فکر می‌کرد تهیونگ فقط رفته قهر کنه یا خودش رو حبس کنه، ولی حالا که فکر می‌کرد، نکنه… نکنه اونم مثلِ خیلی وقت‌های دیگه که به سیمِ آخر می‌زد، از عمارت زده باشه بیرون؟

یهو دلش خالی شد. بدونِ اینکه به یوری که داشت صداش می‌کرد جواب بده، بطری رو پرت کرد رویِ مبل و با قدم‌هایِ بلند دوید سمتِ پله‌ها. «تهیونگ؟» جواب نداد. درِ اتاقِ خودشون رو باز کرد، خالی بود. با کلافگی دستش رو کشید تویِ موهاش و دوباره با خودش گفت: «حتماً رفته پیشِاون‌جین.»

به سمتِ اتاقِ اون‌جین رفت. در رو آروم باز کرد. نورِ ضعیفِ چراغِ خوابِ اتاق، صورتِ خوابیده‌یِ اون‌جین و تهیونگ رو که کنارِ تختِ اون نشسته بود روشن می‌کرد. وقتی جونگ‌کوک چشمش به تهیونگ افتاد، انگار یخ زد.

تهیونگ با چشم‌هایی که از شدتِ گریه پف کرده بود، سرش رو تکیه داده بود به لبه‌یِ تخت. دستِ راستش که به طرزِ ناشیانه‌ای با یه باندِ کثیف و یه تیکه پارچه‌یِ سفید بسته شده بود، رویِ پاش بود و لکه‌هایِ خون روش خودنمایی می‌کرد. رنگِ صورتِ تهیونگ از گچ هم سفیدتر بود.

جونگ‌کوک که اولش با حالتِ طلبکار اومده بود تو، یهو خشکش زد. قدم‌هاش رو آروم کرد و نزدیک شد. با صدایِ لرزونی که سعی می‌کرد جدی باشه گفت: «تهیونگ؟ اینجا چیکار می‌کنی؟ چرا… چرا دستت اینطوریه؟»

تهیونگ سرش رو بالا آورد. نگاهش به جونگ‌کوک افتاد، اما هیچ برقی تویِ چشم‌هاش نبود. نه خشمی، نه عشقی، فقط یه خستگیِ مطلق. تهیونگ با همون لحنِ آروم و سرد گفت: «اوه، اومدی؟»جونگ‌کوک جلوتر اومد و خواست دستِ تهیونگ رو بگیره که تهیونگ دستش رو عقب کشید. جونگ‌کوک با اخم گفت: «پرسیدم چی شده! کی این بلا رو سرت آورده؟»

تهیونگ یه نیشخندِ تلخ زد، از اون‌هایی که قلبِ آدم رو سوراخ می‌کرد. نگاهش رو انداخت به یوری که پشتِ سرِ جونگ‌کوک دمِ در ظاهر شده بود و با تعجب نگاه می‌کرد. تهیونگ گفت: «یوری‌جونِت… اون دوست‌دخترِ عزیزت. اون بود که باعث شد دستم اینطوری بشه. البته… می‌دونم برات مهم نیست. برو پیشِ همون یوری‌جونت، خوش‌بگذرون. نگرانِ من نباش.»

جونگ‌کوک شوکه شد. نگاهی به یوری انداخت و بعد دوباره به تهیونگ. «چی داری میگی؟ یوری؟ چطوری؟»

تهیونگ دیگه جواب نداد. از جاش بلند شد، تلوتلو خورد و سعی کرد از اتاق بره بیرون. جونگ‌کوک دستش رو دراز کرد که بگیرتش، ولی تهیونگ با یه نگاهِ پر از تنفر از دستش فرار کرد. اون باید می‌رفت؛ چون اگه می‌موند، ممکن بود اون‌جین بیدار بشه و این صحنه‌ها رو ببینه. تهیونگ از اتاق زد بیرون و جونگ‌کوک همین‌طوری مات و مبهوت موند.

تهیونگ تویِ راهرو بود، دستِ خونیش رو گرفته بود و داشت می‌رفت سمتِ اتاقِ مهمون، ولی حس کرد قدم‌هایِ جونگ‌کوک پشتِ سرش میاد. جونگ‌کوک که هنوز داشت از حرفِ تهیونگ و دیدنِ اون وضعیتِ رقت‌انگیز پردازش می‌کرد، با صدایِ بلندتر گفت: «تهیونگ! وایسا ببینم…»
[پایان پارت ۸۲]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸۳

پارت ۸۱

پارت ۸۰

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط