پارت آخر
پارت آخر=سکانسِ آخر؛ وقتی نور برای همیشه خاموش شد
تهیونگ وارد اتاق مهمان شد. چراغها خاموش بود، اما سایهیِ کشیدهیِ یک نفر کنارِ پنجره، تویِ تاریکی مشخص بود. یه قاتل… کسی که اجیر شده بود تا تهیونگ رو از صفحه روزگار حذف کنه. تهیونگ که درِ پشتِ سرش رو بست، حتی لرزه به اندامش نیفتاد. نه ترسی، نه فریادی، نه تلاشی برایِ فرار. اون فقط لبخندی زد که بیشتر شبیه به یه التماسِ عمیق برایِ آزادی بود.
قاتل که غافلگیر شده بود، چاقوش رو بیرون کشید و با لحنی تهدیدآمیز جلو اومد: «فکر کردی میتونی فرار کنی؟ اومدم کارت رو تموم کنم، احمق!»
تهیونگ حتی یک قدم عقب نرفت. با چشمهایِ خیس و بیروحش به تیغهیِ درخشانِ چاقو خیره شد و آروم گفت: «لطفاً… فقط زودتر تمومش کن. دیگه خستهم. دلم میخواد این کابوس تموم شه.»قاتل خشکش زد. دستهاش لرزید. اون انتظارِ التماس داشت، نه دعوت به قتل! تهیونگ خودش قدم جلو گذاشت. دستهایِ ظریف و لرزونش رو دورِ دستِ زبرِ قاتل حلقه کرد، چاقو رو دقیقاً مماس با قفسهیِ سینهش نگه داشت و با همون لبخندِ تلخ، خودش رو به جلو هل داد. درد، مثلِ یک صاعقه تویِ بدنش پیچید و دنیا جلویِ چشمهاش سیاه شد. قبل از اینکه به زمین بخوره، دید که قاتل، وحشتزده از این دیوانگی، از پنجره بیرون پرید و در تاریکی گم شد. تهیونگ، در حالی که خون، فرشِ اتاق رو رنگی میکرد، همهچیز رو رها کرد…فردا صبح، عمارت تویِ سکوتی مرگبار فرو رفته بود. جونگکوک تویِ سالنِ غذاخوری منتظر بود. قهوهش سرد شده بود و نگاهش هر چند دقیقه یکبار به پلهها میافتاد. «چرا نمیاد؟» با خودش فکر کرد: «حتماً هنوز لجبازی میکنه.» حتی فکرش رو هم نمیکرد که تهیونگِ اون شب، دیگه آدمی نبود که بتونه به این راحتیها از جاش بلند بشه.
تا وقتِ ناهار، جونگکوک عصبانی و کلافه بود. بالاخره طاقتش طاق شد، اما قبل از اینکه اون حرکتی بکنه، اونجین که از بیخبریِ برادرش دلشوره داشت، دواندوان رفت سمتِ اتاقِ مهمان. جونگکوک هم با بیمیلی پشتِ سرش راه افتاد. اونجین در رو باز کرد و فقط چند ثانیه طول کشید تا صدایِ جیغِ وحشتناک و دلخراشش کلِ عمارت رو لرزوند.
جونگکوک با سرعتی که تا حالا هیچکس ازش ندیده بود، خودش رو رسوند. پشتِ سرش خدمتکارها و حتی یوری با صورتهایِ رنگپریده جمع شدن. تهیونگ اونجا بود… کفِ اتاق، غرق در خون، بیهوش و سرد. اونجین خودش رو انداخت رویِ برادرش و شروع کرد به تکون دادنش: «تهیونگ! داداشی! پاشو… توروخدا پاشو!»
جونگکوک انگار دنیا رویِ سرش خراب شد. با چشمهایی که از شدتِ شوک، خون گرفته بود، تهیونگِ بیجان رو تویِ آغوش گرفت. «نه، نه، نه…»تویِ بیمارستان، زمان معنایی نداشت. جونگکوک و اونجین پشتِ درِ اتاقِ عمل، مثلِ دو تا تیکه یخ نشسته بودن. وقتی دکتر بالاخره بیرون اومد، صورتش نشون میداد که فاجعه رخ داده. دکتر با صدایی که تویِ گوشِ جونگکوک مثلِ ناقوسِ مرگ بود، گفت: «خیلی متأسفم… خیلی دیر رسیدید. جراحتِ وارد شده به قلب… ما هر کاری از دستمون برمیاومد کردیم، ولی… تسلیت میگم آقایِ جئون.»
اون لحظه، برایِ جونگکوک همهچیز تموم شد. انگار قلبِ خودش هم همونجا، تویِ اون راهرویِ بیمارستانِ سرد، از تپش ایستاد.
ماه ها بعد…
عمارتِ جئون دیگه اون جایِ قدیمی نبود. جونگکوک تبدیل شده بود به یک ماشینِ کشتار؛ یک رئیسِ مافیایِ سادیسمی که هیچ رحمی نداشت. هر کسی که ذرهای ازش بدش میاومد، یا حتی هر کسی که یه نگاهِ چپ بهش میکرد، با بیرحمانهترین روشها کشته میشد. جونگکوک این کار رو میکرد تا اون خلأِ وحشتناکِ تویِ سینهش رو پر کنه، اما هر بار که خون میریخت، فقط چهرهیِ تهیونگ رو میدید که اون شب، غرق در خون بود.اونجین، اون دخترِ شاد و سرزنده، دیگه هیچوقت خندید. همیشه گوشهیِ اتاقش مینشست، خیره به دوردست. جونگکوک با اینکه خودش یه هیولا شده بود، با اونجین خیلی مهربون بود؛ اون رو مثلِ خواهرِ خودش میدونست، تنها یادگاریِ تهیونگ که براش مونده بود. اما هیچچیز، هیچچیز نمیتونست اون حفرهیِ خالی رو پر کنه. داستانِ اونها با مرگِ تهیونگ، به تاریکترین شکلِ ممکن بسته شد؛ داستانی که میتونست عاشقانه باشه، اما با غرور و بیتوجهی، به تراژدیِ مطلق تبدیل شد.
پایان.
تهیونگ وارد اتاق مهمان شد. چراغها خاموش بود، اما سایهیِ کشیدهیِ یک نفر کنارِ پنجره، تویِ تاریکی مشخص بود. یه قاتل… کسی که اجیر شده بود تا تهیونگ رو از صفحه روزگار حذف کنه. تهیونگ که درِ پشتِ سرش رو بست، حتی لرزه به اندامش نیفتاد. نه ترسی، نه فریادی، نه تلاشی برایِ فرار. اون فقط لبخندی زد که بیشتر شبیه به یه التماسِ عمیق برایِ آزادی بود.
قاتل که غافلگیر شده بود، چاقوش رو بیرون کشید و با لحنی تهدیدآمیز جلو اومد: «فکر کردی میتونی فرار کنی؟ اومدم کارت رو تموم کنم، احمق!»
تهیونگ حتی یک قدم عقب نرفت. با چشمهایِ خیس و بیروحش به تیغهیِ درخشانِ چاقو خیره شد و آروم گفت: «لطفاً… فقط زودتر تمومش کن. دیگه خستهم. دلم میخواد این کابوس تموم شه.»قاتل خشکش زد. دستهاش لرزید. اون انتظارِ التماس داشت، نه دعوت به قتل! تهیونگ خودش قدم جلو گذاشت. دستهایِ ظریف و لرزونش رو دورِ دستِ زبرِ قاتل حلقه کرد، چاقو رو دقیقاً مماس با قفسهیِ سینهش نگه داشت و با همون لبخندِ تلخ، خودش رو به جلو هل داد. درد، مثلِ یک صاعقه تویِ بدنش پیچید و دنیا جلویِ چشمهاش سیاه شد. قبل از اینکه به زمین بخوره، دید که قاتل، وحشتزده از این دیوانگی، از پنجره بیرون پرید و در تاریکی گم شد. تهیونگ، در حالی که خون، فرشِ اتاق رو رنگی میکرد، همهچیز رو رها کرد…فردا صبح، عمارت تویِ سکوتی مرگبار فرو رفته بود. جونگکوک تویِ سالنِ غذاخوری منتظر بود. قهوهش سرد شده بود و نگاهش هر چند دقیقه یکبار به پلهها میافتاد. «چرا نمیاد؟» با خودش فکر کرد: «حتماً هنوز لجبازی میکنه.» حتی فکرش رو هم نمیکرد که تهیونگِ اون شب، دیگه آدمی نبود که بتونه به این راحتیها از جاش بلند بشه.
تا وقتِ ناهار، جونگکوک عصبانی و کلافه بود. بالاخره طاقتش طاق شد، اما قبل از اینکه اون حرکتی بکنه، اونجین که از بیخبریِ برادرش دلشوره داشت، دواندوان رفت سمتِ اتاقِ مهمان. جونگکوک هم با بیمیلی پشتِ سرش راه افتاد. اونجین در رو باز کرد و فقط چند ثانیه طول کشید تا صدایِ جیغِ وحشتناک و دلخراشش کلِ عمارت رو لرزوند.
جونگکوک با سرعتی که تا حالا هیچکس ازش ندیده بود، خودش رو رسوند. پشتِ سرش خدمتکارها و حتی یوری با صورتهایِ رنگپریده جمع شدن. تهیونگ اونجا بود… کفِ اتاق، غرق در خون، بیهوش و سرد. اونجین خودش رو انداخت رویِ برادرش و شروع کرد به تکون دادنش: «تهیونگ! داداشی! پاشو… توروخدا پاشو!»
جونگکوک انگار دنیا رویِ سرش خراب شد. با چشمهایی که از شدتِ شوک، خون گرفته بود، تهیونگِ بیجان رو تویِ آغوش گرفت. «نه، نه، نه…»تویِ بیمارستان، زمان معنایی نداشت. جونگکوک و اونجین پشتِ درِ اتاقِ عمل، مثلِ دو تا تیکه یخ نشسته بودن. وقتی دکتر بالاخره بیرون اومد، صورتش نشون میداد که فاجعه رخ داده. دکتر با صدایی که تویِ گوشِ جونگکوک مثلِ ناقوسِ مرگ بود، گفت: «خیلی متأسفم… خیلی دیر رسیدید. جراحتِ وارد شده به قلب… ما هر کاری از دستمون برمیاومد کردیم، ولی… تسلیت میگم آقایِ جئون.»
اون لحظه، برایِ جونگکوک همهچیز تموم شد. انگار قلبِ خودش هم همونجا، تویِ اون راهرویِ بیمارستانِ سرد، از تپش ایستاد.
ماه ها بعد…
عمارتِ جئون دیگه اون جایِ قدیمی نبود. جونگکوک تبدیل شده بود به یک ماشینِ کشتار؛ یک رئیسِ مافیایِ سادیسمی که هیچ رحمی نداشت. هر کسی که ذرهای ازش بدش میاومد، یا حتی هر کسی که یه نگاهِ چپ بهش میکرد، با بیرحمانهترین روشها کشته میشد. جونگکوک این کار رو میکرد تا اون خلأِ وحشتناکِ تویِ سینهش رو پر کنه، اما هر بار که خون میریخت، فقط چهرهیِ تهیونگ رو میدید که اون شب، غرق در خون بود.اونجین، اون دخترِ شاد و سرزنده، دیگه هیچوقت خندید. همیشه گوشهیِ اتاقش مینشست، خیره به دوردست. جونگکوک با اینکه خودش یه هیولا شده بود، با اونجین خیلی مهربون بود؛ اون رو مثلِ خواهرِ خودش میدونست، تنها یادگاریِ تهیونگ که براش مونده بود. اما هیچچیز، هیچچیز نمیتونست اون حفرهیِ خالی رو پر کنه. داستانِ اونها با مرگِ تهیونگ، به تاریکترین شکلِ ممکن بسته شد؛ داستانی که میتونست عاشقانه باشه، اما با غرور و بیتوجهی، به تراژدیِ مطلق تبدیل شد.
پایان.
- ۳۷۹
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط