P
P.2
_
تهیونگ: دوستت ندارم؟
هع این تویی که وقتی بم نگاه میکنی نیاز نیست که نفس بکشم.
دخترک: فقط بگو که دروغ گفتی.
بگو که درست نبود حرفت.
تهیونگ برگشت روبه دختر و بهش نزدیک شد.
صورتشو از بین دستاش جدا کرد و چونشو گرفت سمت خودش.
تهیونگ: بزار ببینمت.
نه گریه به صورتت نمیاد، من چه غلطی کردم؟
دخترک: میشه برگردیم به عقب و بگی که فقط داشتی شوخی میکرد؟
بگو که فقط میخواستی منو بخندونی و بعدش بگی دوستت دارم.
تهیونگ: دوستت دارم،
ولی نمیخوام.
دخترک دست تهیونگ رو از روی چونش پس زد.
بلند شد و رفت توی آشپزخونه.
اونقدر دیوونه شده بود که ترجیح داد برای خودش قهوه درست کنه.
دخترک: اشکال نداره فقط سعی میکنم به خودم دروغای خوب بگم.
تهیونگ: کاش هیچوقت یاد نگرفته بودیم که پرواز کنیم.
_
ادامه دارد... .
_
تهیونگ: دوستت ندارم؟
هع این تویی که وقتی بم نگاه میکنی نیاز نیست که نفس بکشم.
دخترک: فقط بگو که دروغ گفتی.
بگو که درست نبود حرفت.
تهیونگ برگشت روبه دختر و بهش نزدیک شد.
صورتشو از بین دستاش جدا کرد و چونشو گرفت سمت خودش.
تهیونگ: بزار ببینمت.
نه گریه به صورتت نمیاد، من چه غلطی کردم؟
دخترک: میشه برگردیم به عقب و بگی که فقط داشتی شوخی میکرد؟
بگو که فقط میخواستی منو بخندونی و بعدش بگی دوستت دارم.
تهیونگ: دوستت دارم،
ولی نمیخوام.
دخترک دست تهیونگ رو از روی چونش پس زد.
بلند شد و رفت توی آشپزخونه.
اونقدر دیوونه شده بود که ترجیح داد برای خودش قهوه درست کنه.
دخترک: اشکال نداره فقط سعی میکنم به خودم دروغای خوب بگم.
تهیونگ: کاش هیچوقت یاد نگرفته بودیم که پرواز کنیم.
_
ادامه دارد... .
- ۱.۳k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط